شمارهٔ ۱۰۷ - ایضا او فرماید
به چشمانت که تا رفتی ز چشمم بیخور و خوابمبه ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم
در جواب آن
بنقش چادرشب کز نهالی بیخورو جوابمبروی مهوش والا که من از شده در تابم
بگرمی تن قندس بنرمی بر قاقمکه افتاده بر وی تخته بر آبی چو سنجابم
بجان خرقه شیخان و عمر جامه منبرکه با سجاده ام همره چو رو درروی محرابم
بقدر تخت و جاه کت که باشد از خسیسی کربخار بور یا در فرش از زیلوجه برتابم
بشام چشم بندو صبح جادو کز غم دستارنه روز آرام میگیرم نه شب یکلحظه میخوابم
ببحر حبر و گرداب خشیشی کز فراق صوفبسان رختهای گازری از سرگذشت آبم
بدستار طلا دوزی و بیرمهای سلطانیکه ماه شمسی ای قاری چو کتان میبرد تابم