گنج

بخش ۳۰

تعجب ها جلایر کرد زان ریششده جویای حال آن بد اندیش
بگفتش: ریش تو چون شد که این استحقیقت بوده پر یا کم چنین است؟
بگفتا: چون که هم نامم به...بسی او را بخواهم از دل و جان
وز آن روزی که او با صد مشقتروان بر نار شد ریشش به لعنت
سرش گویند بیرون شد از آنجاسگی ناگه رسیدش از گذرگاه
بخورده بعضی گوشت و پوست رویشکه داخل بود در آن پوست مویش
هنوز این معجز از آن مانده باقیکه در هر کلب ظاهر هست ساقی
خورد هر چیز دفعش هست پر موز ریش او بود یک حلقه با او
هر آن مولود گشتش نام...محبت آورد گه از دل و جان
که ریش او شود مانند این ریشچو ما را هست این آئین و این کیش
عفونت هم، چو از او یادگارستبه ما زان همدم اندر هر دو دارست
غرض هست این حکایت حال...روایت شد از آن بدبخت دوران
شهنشه چون به ظاهر دید سودستقبول از مدعی عرضش نمودiست