بخش ۲۸
جلایر زود نظم این حکایتبگو الطاف شه را از بدایت
چو بر درگاهش آوردم پناهیاگر چه کرده بودم بس گناهی
که بودم دور چندی از در شاهخودم محروم و بختم بود گمراه
کرم بین عفو جمله جرمها کردکرامتهای بی اندازهها کرد
همان ملکی که در بر خویشتن داشتبه این بنده ز رحمت جمله بگذاشت
کرم کرده مرا دیگر لباسیز لطف او شدم صاحب اساسی
رقم صادر بشد از مصدر جودکه او هم افتخارم بود مسعود
نمودم امتحان از هر چه بودیبجز این آستان سودی نبودی
کنون شادم که مقصودم، میسرهمه حاصل شد از لطفش سراسر
بجز حمد و ثنایش نیست کارمهر آن عمری که بود از روزگارم
زبانم الکن از تقریر باشدکه را یارای این تحریر باشد؟
مگر موقوف بر لطفش نماییزبان را بر دعای او گشایی