بخش ۲۵
جلایر! بر دعا ختم سخن کنثنای شاه در هر انجمن کن
اگر حد ثنای او نداریبقایش خواه از قیوم باری
خداوندا وجودش از مکارهنگه داری ز آسیب ستاره
همه آمال اورا کن میسربه حق شافع صحرای محشر
حسودش دل غمین خونین کفن بادبه عالم خوار در هر انجمن باد
جلایر! هر که دولت خواه باشدبه او خوبی خدا هم راه باشد
چه غم داری ثناخوانی تو بر شاهز لطف شاه کارت هست دل خواه
جلایر نظم خوش رفتار آورسخن چون لولو شهوار آور
دُر ناسفته پر کن دامن خویشنثار راه شه کن از کم و بیش
حکایت کن یکی از عقل و از جهلکجا عاقل شمرده جهل را سهل
اگر قابل نباشد ذات انسانیقین بدتر بود از جنس حیوان
اگر تخم گلی در شوره زاریبکاری، گل نیارد غیر خاری
اگر خور شد مربی بهر اشیابه شورهزار سعیش هست بی جا
بجز خاری نروید از زمینشخبیثان را خبیث است همنشینش
نبات از روی ریشه سبز گرددز اصل خویش هرگز برنگردد
گذر زین نقل و رو سوی قلمرومگو از کهنه، نظمی ساز از نو
همه اهل قلمرو جامه صد چاکز ظلم عامل بی شرم و بی باک
کلانتر با همه عمال و عبادبه اردو آمده با شِکوِه و داد
به خاک پای شه کردند عرضیچه عرضی؟ چون که بود از جمله فرضی
که صیت عدل تو از مه به ماهیرسیده، داده احکامت گواهی
نه ما از جمله اخلاص کیشیمدعا گوییم و از خُدّام پیشیم
نه ما یکسر وظیفهخوار شاهیمهمه خدمتگزار و بی گناهیم
دعا گوئیم بر ذات شهنشاههمه روز و همه سال و همه ماه
شهنشه داده بر کل اختیارتعدالت هست در عالم شعارت
رعایا و برایا راضی از شاهنموده دست ظلم از جمله کوتاه
عطا کردی به هرکس یک قراریبدادی ز اقتضای ملک داری
ولایت را سپردی بر برادرکه بودی هم چو جان پیشت برابر
به زیر حکم او فرمان ندادیدَرِ عدل و کرم بر ما گشادی
همه شاکر، دعاگو، شاد گشتیمبه ظاهر از ستم آزاد گشتیم
یکی از نوکران آشتیانیکه دارم شکوهها زان داستانی
رئیسش ساختی بر پیر و برناز حکمت گشت او بر ما توانا
شبان شد بر غنم خوش گرگ پیریز حق بیگانه وز شیطان دلیری
لباس میش در بر گرگ عاصیخلایق ایمن از او بی هراسی
چو فرصت یافت دندان تیز کردهبه قصد مال و جان صد خیز کرده
چو خیزد کبک، پیش او شود ماتشنیدهستی ز من این را به کرات
به خون بی گناهان دسترس شدز نخوت مست گشت و خود عسس شد
خیانت بر ولینعمت نمودهدَرِ ظلم و ستم یکسر گشوده
قرار آنچه بدادی از ره جودبه هر یک باب عدلی گشته مسدود
شر و شلتاق کارش صبح تا شامگروهی نزد او هم مفسد و خام
سرانجام خلایق آخر کارز هم پاشید آن میشوم غدار
تو مپسند ای شها این بدعت نوکه دزدی حکم راند بر قلمرو
نداند نام ام و باب و خویششندارد شرم، اینست رسم و کیشش
به حق آن خدای ذات بی چونکه از امرش به گردش هست گردون
به عرض و داد ما رس از عدالتبدار اندیشه از روز قیامت
چون بشنید این سخن آن شاه عادلتمیزی داده حرف حق ز باطل
ز خویشان بود یحیی خان در این گاهبرابر ایستاده خدمت شاه
بشد حکمش که آن زشت دغل رابه اردو آورد آن پر خلل را
رقم صادر شد و گشت او روانههمی پیموده ره روز و شبانه
همدان نارسیده این حکایتشنید او از بدایت تا نهایت
چو مجرم بود خوفش در دل افتادز فکر و غصه چون خر در گل افتاد
پس آنگه باز از خامی فراریز بدبختی نموده اختیاری
ره امید را گم کرده یکسربرفت اندر بروجرد از ملایر
حسام السلطنه آگه زکارشپریشان دید یک سر روزگارش
بگفت: ای بی خبر بدبخت بدکارنداری هیچ ازین کردار خود عار؟
کس از امیدگاه خود گریزدکه خون خود به دست خود بریزد؟
خلایق را پناه و ملجأ آنجافرار تو حقیقت هست بی جا
که یحیی خان رسیدش پس ز دنبالبدیدش شومی و بدبختی حال
بگفت: ای نابکار خائن شاهچرا گشتی ز احسانها تو گم راه؟
ندیدم چون تو کافر نعمت ای مردز مولا رو مگردان زود بر گرد
اگر تو تشنهای این ره سراب استمحال است آب و سعیت ناصواب است
بجز نیکی و احسانها چه دیدیکه چون دیوانگان از او رمیدی؟
ندانی عظم و شحم و پوست و مویتاز این پرورده شد؟ لعنت به رویت!
فراموشت شد این الطاف یک بارکه روگردان شدی در آخر کار؟
همه دیدند و دانندت چه بودیبه آذربایجان چون پا گشودی
کنون چون طاغیان گمراه و سرمستدم شیر ژیان بگرفته در دست
به خون خویش آلودی تو دستتزیانکاری، نه سودست این که هستت