گنج

بخش ۲۱

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳ بیت
جلایر رو دعایش گیر از سربه غیر از حمد و نعت از جمله بگذر
خداوندا به نور پاک احمدوجود او نبیند در جهان بد
مرام و مطلبش بادا مهیانبیند غیر شادی رنج دنیا
زمام اختیار ملک ایراندهی دستش به حق شاه مردان
به هر اقلیم سازش حکم جارینماند بر دل پاکش غباری
حسودش را به غم‌ها مبتلا کنتنش را حامل رنج و بلا کن
جهان تا هست گو بر کام او بادبه حق مصحف و بالنون والصاد
جلایر عنبری بر روی کافوربریز از کلک گوهربار پر نور
ز بحر فکر غوصی کن نکوباببرون آور دُر ناسفته از آب
ز دُرهای گرانمایه به دامنبیار و جمله در راه شه افکن
تو غواصی و دُر باید به بازاربیاری زان که داری خوش خریدار
ثنا و نعت شه ورد زبان کنوز آن نام خوشش، شیرین زبان کن
ولیعهد شهنشاه زمانهکه شه عباس آن شاه یگانه
چو لایق بر سریر سروری بودولیعهدش شهنشه نام فرمود
نه هر کس درخور اکلیل و تخت استجهانداری نمودن کار سخت است
ز خاتم چون توان گشتن سلیمان؟سلیمان بایدش خاتم نه دیوان
خداوند جهان لایق چو دیدشمیان سروران او را گزیدش
فراغت در جهان از عدل و جودشهمه گردن‌کشان سر بر سجودش
همه کان مروت هست و انصافدعا گویش بود از قاف تا قاف
خورند از کان جودش پیر و برنابسی مسکین به عهدش شد توانا
همه آسوده خلق از زحمت و رنجگشوده بر رخ عالم در گنج
بجز آسوده‌کاری نیست کاریبحمدالله نکو شُد روزگاری
شبانِ میش گرگ است این زمانهحمام و باز شد هم آشیانه
نبیند هیچ تن رنج و اذیتهمه در مهد امن آمد رعیت
کند دیوان موری چون سلیمانندارد بیم کس از مال و از جان
به قانون شریعت راه پویدکجا شیطان به بارش راه جوید؟
شده سدی میان کفر و اسلامپناه ملک و دینش حی اَعلام
به شاهی اینچنین کس شد سزاوارنه آنانی که باشند مردم آزار
خداوندا پناهش باش زآسیبکه داد او ملک و دین را زینت و زیب
جلایر گر تو داری حسب حالیبه خاک پای شه ده عرض حالی
که شه باب امید و رحم و جودستبحمدالله همه عرض تو سودست
دو بابت بود عرض این جلایرشها حکم حضور و امر ناظر
کرم کردی ز ناظر گشت کوتاهشود عرض حضورش نیز دلخواه
شماری از کرم چون بندگانتکه بی مانع ببوسند آستانت
دعاگو را همه آمال این استکه رسم باب و اربابش همین است
به سر چون عشق و شوق خدمت شاهبدارد از چه دستش هست کوتاه؟
اگر فرمان دهی بی منع حاجبکه بی عذر او نسازد ترک واجب
به او چون واجب آید بوسد او درچرا محروم و محزون است و مضطر؟
نه آن هم بنده‌ای از بندگان استچرا محروم گاه از آستان است؟
ز اصناف اراذل در حسب نیستبداند شه که بی اصل و نسب نیست
خصوص امروز عالی قدر و جاه استکه چاکر بر در عالم پناه است
خدا داندکه فیضی با سعادتنباشد پیش او بهتر ز خدمت
یکی ساعت شرفیاب حضورتشود در پیشگاه باسرورت
ز ملک و مال عالم هست افزونکه در دستش فتد بی حرف و بی چون
هر آن کس این نداند چون دوابینفهمیده مگر خوردی و خوابی
نه هر ناطق حقیقت هست آدمبود ناطق که از حیوان بود کم
به عرضم قلب پاک شه گواه استکه صدق و کذب تشخیصش ز شاه است
جلایر بر دعا کوش و ثنایشبخواه از قادر بی چون بقایش
خداوندا به حق ذات بی چونکه تا گردد چنین این چرخ گردون
بگردد بر مرام و مدعایشولی جاوید بنمائی بقایش
ز آسیب زمان محفوظ باشدز عمر جاودان محظوظ باشد
کنی حکمش روان از مه به ماهیبه کام دل نماید پادشاهی
رقیب و حاسد او را تلف سازتن هر دو به تیر غم هدف ساز