گنج

شمارهٔ ۲ - وله ایضاً فی مدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۸۰ بیت
ای زلف تیره سایهٔ بال فرشته‌اییا از سواد دیدهٔ حورا سرشته‌ای
آن رخ ستاره است و تو چرخ ستاره‌اییا نی فرشته است و‌ تو بال فرشته‌ای
بر گرد مه ز مشک سیه توده توده‌ایبر سرخ گل ز سنبل‌تر پشته پشته‌ای
هندو به چهره لام‌‌ کشد وین عجب که توهندویی و به صورت لام نوشته‌ای
عودی نه عنبری نه عبیری نه نافه‌ایدامی نه حلقه‌ای نه کمندی نه رشته‌ای
طومار عمر تیرهٔ مایی و از جفاطومار عمر زنده‌دلان درنوشته‌ای
برگشته‌ای چو لشکر برگشته از قتالمانا ز غارت دل ما بازگشته‌ای
بی کلفت مضاربه بس قلب خسته‌ایبی‌زحمت محاربه بس خلق کشته‌ای
در باغ خلد خسبی از آن رو معطریدر آفتاب گرد‌ی از آن رو برشته‌ای
از عود نردبانی از آن پایه پایه‌ایوز مشک بادبانی از آن رشته رشته‌ای
دام دلیّ و در برت آن خال مشکبارمانند دانه‌ایست که در دام هشته‌ای
یا تخم فتنه‌ایست که در مرغزار حسناز بهر بیقراری عشاق کشته‌ای
چون سبز کشته‌ایست خط یار و تو مدامدهقان صفت مجاور آن سبزکشته‌ای
آید چو خاک مقدم شاه از تو بوی مشکزلفا مگر به مشک‌فروشان گذشته‌ای
شاه جهان فریدون سلطان راستینکشت جای دست بینی عمّان در آستی
ای زلف تیره هر دم دامن فرازنیتا دامنی بر آتش‌ سوزان ما زنی
خواهی مگر که گل چنی از باغ چهر یارکایدون همی چو گلچین‌ دامن فرازنی
زنگی فرو‌زد آتش و دامن‌ بر او زندزنگی نیی بر آتش دامن چرا زنی
هندو گر آف‌تاب پرستد تو ای شگفتچندین بر آفتاب چرا پشت پا زنی
زآنسان که ‌خویش‌ را به‌ حواصل ‌زند عقابهرلحظه خویش‌ را به رخ دلربا زنی
بر روی یار من چو دهد جنبشت نسیممانی بزنگیی که برومی قفا زنی
معذور دارمت اگرم قصد جان کنیهندویی و به خون مسلمان صلا زنی
مو کیمیای زر بود اکنون به چهر مامویا رواست‌‌ گر قدری کیمیا زنی
بازو زنند بهر شنا اندر آب و توبازو همی به خون دل آشنا زنی
دلها ز کف ربایی و ‌هردم به کار ظلمتحسین کنی سپاس بری مرحبا زنی
کی سایه افکنی به سر ما تو کز غروربر فرق آفتاب فروزان لوا زنی
هندوی آستانه ی شاهی از آن قبلهردم طپانچه بر رخ شمس الضحی زنی
شاهی که هست‌ کشور او عالمی دگردر ملک جم بود به حقیقت جمی دگر
ای زلف هر دلی که بود در ضمان تواز فتنهٔ زمانه بود در امان تو
دل جای در تو دارد و تو در دل ای عجبتو آشیان او شده او آشیان تو
جان چشم در تو دارد و تو چشم بر به جانتو پاسبان او شده او پاسبان تو
چشمم شبان تیره همی آرزو کندتا از شبان تی‌ره بجویم نشان تو
د‌امن فرو مچین که گرم جان رود ز دستاز دامن تو دست ندارم به جان تو
با ابروان به کشتن ما عهد بسته‌ایمشکل توان کشید ازین پس‌ کمان تو
حالی مرا عنان تحمّل رو‌د ز دستهرگه که باد دست زند در عنان تو
دلهای ما چو بارگران می کشی به دوشچون موی از آن خمیده تن ناتوان تو
گویند سوی چین نرود هیچ کاروانوین رسم باژگونه بود در زمان تو
دلها کند به چین تو چون کاروان سفروز چین زلف تو نرود کاروان تو
مانا غلام درگه شاهی از آن قبلخورشید سرگذارد بر .آستان تو
درج عقیق وگوهر اگر نیستی ز چیستآویزهٔ عقیق و گهر بر میان تو
نی نی چو من مدیح جهاندارگفته‌ایکانباشتست از در وگوهر دهان تو
مشکین چو خلق شاه جهانی از آن بودزیب عرواب مدحت من داستان تو
شاهی کز آب قهرش آذر بر آوردوز خاک تیره لطفش گوهر برآورد
ای زلف گشته پیکر من مویی از غمتاز مویه دامنم شده آمویی از غمت
جایی ندانم از همه آفاق کاندروچشمان من نکرده روان جویی از غمت
محراب‌وار خم شودم پشت بندگیگر در رسد اشارهٔ ابرویی از غمت
چوگانم احتیاج نباشدکه روز و شبسرگشته‌ام چو گوی بهر کویی از غمت
گر صدهزارکوه گرانم نهد به دوشآسان کشم چوکاه به نیرویی از غمت
جنت جهنمی شود از تفّ آه منگر بشنوم به ساحت آن بویی از غمت
جان کیست تن کدام صبوری چه‌ تاب چیستگر در رسد بشارت یرغویی از غمت
تا بو که قصهٔ تو بپوشم از این و آنآرم هماره روی بهر سویی از غمت
موی ازکفم برآمد و برنامدم ز دستکز کف به اختیار دهم مویی از غمت
زان روکه برده باد بهر سوی بوی تورو می‌نهم چو باد به‌هر سویی از غمت
مانی غبار مقدم شه را به بوی و رنگزان در جهان فتاده هیاهویی از غمت
شاهی که کرده نو چو نبی دین ذوالجلالبعد از هزار و دو صد و پنجاه و اند سال
ای زلف همچو چنگل شهباز بینمتیالیت اگر به چنگل شه باز بینمت
از بس به گونه تیره و در حمله خیره‌ایپرّ غراب و چنگل شهباز بینمت
چون بخت دشمن ملک آشفته‌ای ولیکچون خنگ شاه سرکش و طناز بینمت
شاه جهان مگر به تو دستی درازکردکز فرط فرّهی همه تن ناز بینمت
طراره‌ای به سیرت و جزاره‌ای به شکلجادوی هند و کژدم اهواز بینمت
شیرازهٔ صحیفهٔ حسنیّ و از جفاشور عراق و فتنهٔ شیراز بینمت
بوی تو ره نماید ما را به سوی تومشکی شگفت نیست که غمّاز بینمت
اندر قفای لشکر دلهای خستگانچون گرد خنگ شاه سبک تاز بینمت
مانند سایهٔ علم شه به کوه و دشتگه بر نشیب و گاه بر فراز بینمت
در پای یار من به ارادت سرافکنیویحک چو جیش خسرو سرباز بینمت
شاهی که وصف جودش چون خامه سرکندچون گنج روی نامه پر از سیم و زرکند
شاهی که چون به جوشن ماهی در انجمستیا غوطه‌ور نهنگی در بحر قلزمست
گر جویی از جمال به مهرش تفاخرستور گویی از جلال به چرخش تقدّمست
گیهان به بحر جودش چون قطرهٔ یمست‌گردون به‌ دشت جاهش چون‌ حلقهٔ کمست
غایب نگردد از نظر خلق رحمتشماند همی به نور که در چشم مردمست
بیضا فروزد از دل کاینم تفکرستپروین فشاند از لب کاینم تکلّمست
با تیغ بحر سوزش الیاس و خضر رااول عمل که فرض نماید تیمّمست
در نوک تیغ و نیش سنانش به روز رزمیک حمیر اژدها و یک اهواز کژدمست
آن کوه ره‌نوردکه رخشش نهاده نامچرخ مدوّرش چو یکی گوی در دمست
البرزکوه با همه برز و همه شکوهچون سنگریزه‌ایست کش آژیده در سُمست
هم سیر او ز گرمی استاد صرصرستهم پشت او ز نرمی خلاق قاقمست
هرگه به حمله آتشی از نعل او جهدآن آتش دمان را الوند هیزمست
کوه رزین و باد بزین روز کارزارگویی گه درنگ و شتابش اَب و اُم است
با بخت حمله‌اش را گویی توافقستبا فتح پویه‌اش را مانا تلازمست
یارب همیشه شاه جهان زیر رانش بادیک رانی این چنین که ظفر هم‌عنانش باد