گنج

شمارهٔ ۳ - در ستایش هلاکو میرزا شجاع‌السلطنه حسنعلی میرزا گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۱۱۵ بیت
ای زلف دانمت ز چه دایم مشوّشیزآنرو مشوّشی که معلق در آتشی
آن راکه هست سودا دایم مشوش استآری تُراست سودا زآنرو مشوّشی
بدخوی و سرکشان را بُرّند سر ز تنزآنرو سرت بُرند که بدخوی و سرکشی
سر برده‌ای به جام لب ماه من مگرزان جام باده خورده که زینگونه بیهشی
گر می نخورده‌ای ز لب ما هم از چه روبی تاب و بی قرار و سیه مست و سرخوشی
بیمار چشم یار و ترا میل ناردانجزع نگار مست و تو ساغر همی کشی
هندو به‌ هند طعم‌ شکر می‌چشد تو نیزطعم شکر از آن لب شیرین همی چشی
زان لعل شکّرین مگس خال برنخاستبا آنکه همچو مروحه دایم به جنبشی
ایمان و دین روان و خرد صبر و اختیاردر یک‌نفس بهٔک حرکت خصم هر ششی
دیوانه‌ایّ و عذر تو این بس که روز و شباندر جوار آن رخ خوب پریوشی
همچون محک سیاهی و سایی به چهر یارمانا در آزمایش آن سیم بی غشی
گاهی نگون به چاه زنخدان چو بیژنیگه درگشاد تیر بلا همچو آرشی
بستر ز ماه داری و بالین ز آفتابمانا غلام خسرو خورشید بالشی
شاه جهان هلاکو، خاقان شرق و غربسلطان بر و بحر، جهانبان شرق و غرب
ای لعل دلفریب مگر خاتم جمیکز یک حدیث مایه ی تسخیر عالمی
تسخیر آدم و پری و دام و دیو و ددچون می کنی، نه گر به صفت خاتم جمی
معروف و ناپدید چو عنقای مغربیموجود و دیریاب چو اکسیر اعظمی
مریم نه یی ولی ز سخن های روح‌بخشآبستن هزار مسیحا چو مریمی
در رتبه با مسیح، همین فرق بس تو راکه او روح‌بخش بود و تو روح مجسّمی
شبنم نه وز حرارت خورشید چهر یارسر تا قدم گداخته بر سان شبنمی
دزدیده در تو راز دل خلق مدغم استدزدیده همچو راز دل خلق مدغمی
جندین هزار عقده گشایی ز دل مراخود همچو عقدهٔ دل ما سخت محکمی
نه شکّری نه شهد ولی نزد اهل ذوقچون شهد و چون شکر به‌حلاوت مسلمی
نه نخلی و نه نحل ولی همچو نخل و نحلتولید انگبین و رطب را مصممّی
چون کوثری و سینهٔ سوزان تراست جایکوثر به جنتست و تو اندر جهنمی
شیرین‌تر از تویی نبود در جهان مگرگفتار من به مدح خدیو معظمی
شاهی که ابر دستش با دوستان کندکاری که ابر نیسان با بوستان کند
ای ابروی نگار نه گر قامت منیچون قامت من از چه نگونیّ و منحنی
باکس شنیده‌ای که شود قامتش عدوبا من چرا عدویی اگر قامت منی
مانی به شکل نعل و در آن روی آتشینمن عاشقم تو نعل در آتش چه افکنی
می‌خواره بهر توبه کند رو به قبله توآن توبه‌ای که قبلهٔ میخواره بشکنی
ایدون‌‌ گمانم آنکه کمانی که از کمیناز غمزه هر زمان به دلم تیر می‌زنی
ای لب اگر تو معدن شهدی وکان قندبر زخم ما چگونه نمک می‌پراکنی
ای زلف اگر نه چهرهٔ جانان من بت استتاکی مقیم خدمت او چون برهمنی
نشگفت کاتش رخ یار است شعله‌ورتا تو همی به جنبش چون باد بیزنی
گر خود نه صبد آن مگس خالت آرزوستبروی چو عنکبوت چرا تار می‌تنی
با آنکه مسکنت دل ما بود روز و شبچون شد که روز و شب دل ما را تو مسکنی
بالای گنج و سرو کند مار آشیانماری به گنج و سرو از آن آشیان کنی
خواهم ترا ز رشتهٔ جان ساختن طنابتا چون سیاه چادر برچیده دامنی
از خط یار قصد عذارش کنی بلیعقرب شب سیاه گراید به روشنی
ای صف کشیده مژگان خوابم ربوده‌ایمانا تو در دو چشمم یک مشت سوزنی
ای ترک خلخ‌ای بت روم ای نگار چینکامروز در زمانه به خوبی معینی
ز آهن پری به طبع گریزد تو ای پریچندین چرا به سخت دلی همچو آهنی
اینک به پیش روی تو اشکم رود ز چشمصبحست‌ و ژاله‌ می‌چکد از ابر بهمنی
تا چاکر خدیو جهانی به جان و دلچون جان عزیز در بر و چون روح در تنی
جمشید شید چهر و کیومرث گیو گرزهوشنگ هوش و هنگ و فریبرز فرّ و برز
شاهی که چون سحاب کفش زرفشان شودچون بخت او بسیط زمین زرنشان شود
پیدا شود چو رایت خورشید آیتشخورشید زیر پردهٔ خجلت نهان شود
گردون اگر شود چو خدنگ وی ازکماناز غم خدنگ قامت گردون کمان شود
از رشک قصر و فخر قدومش عجب مدارگر آسمان زمین و زمین آسمان شود
از رای پیر و بخت جوانش شگفت نیستگر روزگار پیر ز شادی جوان شود
شاها ز میغ تیغ تو در دشت کارزاراز خون هزار دجله به هر سو روان شود
یا آنکه زعفران سبب خنده روی خصماز خندهٔ حسام تو چون زعفران شود
با خلق جانفزا چکنی سیر بوستانهرجا که اختیار کنی بوستان شود
از شوره‌زار گر گذری یاسمن دمدبر خاربن اگر نگری ارغوان شود
یاقوت تو که قوّت عقلست و قوت جانآید چو در حدیث گهر رایگان شود
قوت روان اهل بیانست ای شگفتیاقوت کس شنیده که قوت روان شود
ذکر محامد تو چو جوشن به روز رزمتعویذ دل امان تن و حرز جان شود
بدخواه تو نزاید تنها ز مام از آنکتیر تو در مشیمه بدو توامان شود
چون با کمان و تیر درخشان کنی کمیندر یک زمان چو کان بدخشان کنی زمین
شاهی که تا به تخت خلافت مکان گزیدبدخواه پشت دست ز غم ناگهان گزید
چون شهدخورده کاو ز حلاوت بنان مزدهر کاو چشید طعم بیانش بنان مزید
چون مرغ پرفشانده که در آشیان خزددر کنج بینوایی خصمش چنان خزید
ماریست رمح او که زبونتر شود ز مورهر شیر شرزه را که به نیش سنان گزید
از باد‌ گرز او شده خصمش چو آن درختکاندر خریف بروی باد خزان وزید
پیدا نگشت دست خلافی ز آستینتا بر فراز دست خلافت مکان گزید
هرکس زکردگار سزاوار پایه‌ایستاو را ز حق مقام به تخت کیان سزید
هل من مزید گوید هر دم جحیم از آنکخواهد ز جسم دشم‌ن او هر زمان مزید
گو خود دوباره قافیه شود ال در جحیمبا خصم او به پایه شود توامان یزید
ای خاک راه گشته عبیر از عبور تودر اهتزاز و وجد سریر از سرور تو
ای چرخ پیش کاخ تو چون بیت عنکبوتبیتی از خداست لقب اوهن‌البیوت
بر سقف کاخت از چه تند تار از شعاعگر مهر سقف کاخ ترا نیست عنکبوت
چون خامه گیری از پی تحریر در بنانگویی مقیم گشته عطارد به برج حوت
ای با حلاوت سخنت زهرانگبینوی با مرارت سخطت شهد انزروت
چینی برو درافکن یک ره ز روی خشمتا خصم را برون رود این باد از بروت
جودت رسیده است به جایی که خلق راشکر محامد تو بود فرض در قنوت
تو یوسف زمان و زمان بر تو قعر چاهتو یونس ‌جهان ‌و جهان بر تو بطن‌ حوت
ای ‌قصهٔ مناقب تو احسن القصصوی قبلهٔ حواجب تو احسن‌السموت
در ذوق عقل شکرّ شکر محامدتهم قلب راست قوت و هم روح راست قوت
نساج مدحت توام از شعر ناپسندچون کرم قز که دیبا سازد ز برگ توت
پیداست در حقیقت بی‌اصل دشمنتکاعدام صرف را متصور بود ثبوت
گویندگان مدح ترا بر قصور طبعاز فرط شرم سکته علاجست یا سکوت
دشمن کشد نفیر به میدان حرب توزآ‌نسان که روح کافر حربی به حضر موت
رمحت دهد ز جسم پرستندگان لاتانواع دیو و دد را تا روز حشر لوت
یارب به روزگار مبیناد هیچ‌کسپایان دولت تو به جز حیّ لایموت
شاها نشستگاه تو بر تخت بخت باداز خنجر تو جسم عدو لخت لخت باد
روزی که گردد از تک اسبان ره‌نورددر تیره گرد پنهان گر‌دونِ گرد گرد
گردد چو برق خاطف از ابر قیرگونشمشیرها درخشان هردم ز تیره گرد
از تیغ هر تنی را بر سر هزار زخماز بیم هر سری را در تن هزار درد
از بیمشان نهفته به لب صد هزار ورداز زخمشان شکفته به تن صدهزار ورد
نوک سنان ز گرد هوا گردد آشکاربرسان دود بر زبر طاق لاجورد
چون کوره تفته گردد دلها ز آه گرمچون یخ فسرده آید لب‌ها ز باد سرد
از هر طرف فشافش چندین هزار تیرطفلان خردسال ز پیران سالخورد
گردند از مهابت پیکار پیرتراز هرکران کشاکش چندین هزار مرد
گردد زمین چو قرعهٔ رمال و هر طرفدست بریده زوجش و فرق بریده فرد
از آب خنجر تو که بحریست موج‌زندر یک نفس خموش شود آتش نبرد
از باد گرز خاره شکن با سپاه خصمکاری کند که صرصر با قوم عاد کرد
خصمت فرشته نیست ولی چون فرشتگانبر وی شود حرام ز بیم تو خواب و خورد
بیخ حسود برکنی از گرز خاره کنگوش سپهر کر کنی از بانگ دار و برد
اکسیر گر ز مو کند اکسیر از آن شوداز موی پرچم تو چو زر روی خصم زرد
تا بنگرند حرب تو گردند جمله چشمدر آسمان مه و خورد چون کعبتین نرد
ای گشته آب تیغ تو در نای خصم خونچون آب نیل در گلوی قبطیان دون
ای شاه بر رخت در دولت فراز بادچون زلف یار رشتهٔ عمرت دراز باد
پروانه‌وار هر که نگردد به گرد توکارش چو شمع گریه و سوز و گداز باد
رای تو کافرینش عالم برای اوستجز بی‌نیاز از همه کس بی‌نیاز باد
چون فرق تو کز افسر شاهیست سرفرازاز نیزهٔ تو فرق عدو سرفراز باد
پایان روزگار تو محمود باد و خصمروزش ز هیبت تو چو موی ایاز باد
چون صرع دارکش ز هلالست احترازاز تیغ تو عدوی ترا احتراز باد
از هر جهت که دشمن جاه تو رو کندبر روی او هزار در فتنه باز باد
از جلوهٔ وجود تو ظلمت سرای خاکروشنتر از جمال بتان طراز باد
چون آفتاب کش ز نجومست امتیازاز خسروان ملک تو را امتیاز باد
چون می گسار کآوردش می در اهتزازاز خون خصم رُمح تو در اهتزاز باد
از حملهٔ تو لشکر تازی و ملک ترکآشفته و خراب ز یک ترکتاز باد
در حلقهٔ کمند عدو بندت آسمانعاجزتر از حمام به چنگال باز باد
ایدون پس از دعای تو ختم بیان کنمختم بیان به خاتم پیغمبران کنم