گنج

شمارهٔ ۱ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده نواب فریدون میرزا گوید

امروز ای غلام به از عیش‌ کار نیستبرگیر زین ز رخش که روز شکار نیست
تا می نگویی آنکه خداوند کاهلستکان کاهلی که نز پی کارست عار نیست
انده مدار اگر نشدیم ای پسر سوارکانکس پیاده است که بر می سوار نیست
ها صید من تویی چه گرایم به سوی صیدصیدی به حضرتست که در مرغزار نیست
گور و گوزن و کبک و غزالم تویی به نقدتنها تو هر چهاری اگر هر چهار نیست
گر گویم ای غلام که داری سرین گورهرگز سرین گور چنین بردبار نیست
باکشَی غزالی و با جلوه گوزننی نی که کمانکش و این میگسار نیست
ور خوانمت غزال بیابان به خط و خالهرگز غزال درخور بوس و کنار نیست
خیز ای پسر به خادم خلوتسرا بگویکامروزه ره به بزم خداوندگار نیست
ور آسمان به حضرت ما آورد نیازخادم کند اشاره که امرو‌ز بار نیست
اِنها کند که حضرت قاآنی است اینجبریل را نخوانده براین‌ درگذار نیست
او مدح خوان شاه جهانست لاجرمکس در همه زمانه بدین اعتبار نیست
شاهی که خاک از نظر پاک درکندوز نقد جود کیسهٔ آمال پرکند
ما ای ندیم دولت خویش‌ آزموده‌ایملختی ز روزگار به سختی نبوده‌ایم
ماگاه کف به سوی بط باده برده‌ایمما گاه لب به لعل بت ساده سوده‌ایم
بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگنهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم
ترکی که خنده بر رخ قیصر نمی‌‎کندما صدهزار بوسه ز لعلش ربوده‌ایم
شوخی که کفش بر س‌ر خاقان نمی‌زندما صدهزار شب به کنارش‌ غنوده‌ایم
ماهی که شاه را به گدایی نمی‌بردما بارها به بوس لبش را شخوده ایم
با ابرویی که چون دم شیرست پر گرهبازی کنان شجاعت خویش آزموده‌ایم
و‌ز طره‌ای که چون تن مارست پر شکنجما صدهزار چین به فراغت گشوده‌ایم
از خود چو آبگینه نداریم هیچ نقشوز طبع ساده نقش دو عالم نموده‌ایم
در عین سادگی همه نقشیم از آن قبلکز زنگ حرص آینهٔ دل زدوده‌ایم
در بارگاه شه به ارادت ستاده‌ایمو اقبال خویش را به سعادت ستوده‌ایم
فرخ شه آنکه هست خداوندگار منشکرش پس از سپاس خداوند کار من
خیزید یک قرابه مرا می بیاوریدهی من خورم شراب و شما هی بیاورید
شاهانه خورد باید مهی را به های و هویطنبور و ارغنون و دف و نی بیاورید
تا با نفس پیاله شد آمد کند به کامهمچون نفس پیاله پیاپی بیاورید
زآن بارگیر روح که نارفته در گلوچون خون فرو رود برگ و پی بیاورید
زان دست پخت عقل که چون نور اولیازی رشد رهنما شود از غیّ بیاورید
زان جوهری که از نفحات نسیم اوبی‌نفخ صوره مرده شود حی بیاورید
زان شربتی که درگلوی نحل اگر کنندبر جای نوش هوش کند قی بیاورید
زان پیبشر‌ که طرهٔ طومار عمر منچون زلف تابدار شود طی بیاورید
طبعم ز ران شیر کباب آرزو کندهان هیزمش ز تخت جم و کی بیاورید
در قم شراب نیست حریفان خدای رابرتر نهید گامی و از ری بیاورید
مانا شراب ری ندهد مر مرا کفافیک زنده رود باده‌ام از جی بیاورید
ور جام باده در دهن‌ اژدها در استهمت کنید و از دهن وی بیاورید
بی‌خویش مدح شاه جهان خوشتر آیدمتا من روم ز خویش شما هی بیاورید
فرمانده ملوک سلیمان راستینکش جم در آستان بود و یم در آستین
باز ای غلام سرکش و خونخواره بینمتوز بهر جنگ زین زبر باره بینمت
بر پشت رخش شعلهٔ جوّاله خوانمتبر روی زین ستاره سیاره بینمت
نایب مناب چرخ ستمکاره دانمتقایم مقام هر جفا کاره بینمت
بر گرد گل دو سنبل ژولیده یابمتبر گنج رخ دو کژدم جراره بینمت
پوشیده روی تافته در موی بافتهروح‌القدس‌ اسیر دو پتیاره بینمت
از غرفهای باغ جنان بچگان حورگردن برون کشیده به نظاره بینمت
مانی به روزگار جوانی که از نخستگر روی چون مه و دل چون خاره بینمت
آمد مه جمادی حالی مناسبستگر روی چون مه و دل چو خاره بینمت
مردم بر آب و آینه بینند ماه و منبر جای آب و آینه رخساره بینمت
چون خاکپای خسرو پیوسته بویمتچون فیض دست دارا همواره بینمت
شاهی که از نوال ز بس‌ مال می‌دهدهفتاد ساله توشهٔ آمال می‌دهد
اورنگ ملک تاج سخا افسر کرمبازوی ترک پشت عرب پهلوی عجم
اکسیر فضل جان هنرکیمیای علمرکن وجود رایت جود آیت کرم
میقات حلم مشعر دانش مقام فیضمیزاب علم کعبهٔ دین قبلهٔ امم
عرق جمال مغز جلال استخوان فرالهام نظم سحر سخن معجز قلم
ایوان مجد طلاق علا شمسهٔ علودریای فضل گنج عطا لجهٔ نعم
شخص کمال روح سخا پیکر سخنجسم وقار چشم حیا عنصر همم
باب ظفر نیای هنر دایهٔ خطرفخر پدر مطیع برادر مطاع عم
فرزند بخت بچهٔ دولت نتا‌ج تاجپیوند ملک وارث کی یادگار جم
قانون عیش اصل طرب فصل انبساطدرمان درد داروی انده علاج غم
آشوب ابر آتش زر مایه سوز سیمطوفان گنج دشمن کان خانه‌روب یم
ناموس عدل میر زمان مایه امانقانون جود ناهب کان واهب درم
پیکان تیر نوک سنان نیش ناچخشجاسوس مرگ پیک فنا قاصد عدم
هرون حیا شعیب شرافت خلیل خوییوسف لقا کلیم کرامت مسیح دم
خلخال مجد یاره دولت سوار ملکبازوی عدل نیروی دین شهسوار ملک
ای از لهیب تیغ تو دوزخ زبانه ییوی از نهیب قهر تو محشر فسانه‌ای
از چنبرکمند تو گردون نمونه ییوز جنبش‌ سمند تو دوران نشانه‌ای
در صحن فطرت تو معانی سراچه‌ایاز لحن فکرت تو مغانی ترانه‌ای
خورشید چرخ بزم ترا آفتابه‌ایایوان عرش کاخ ترا آستانه‌ای
هر فیضی از لقای تو عیش مخلَدیهرآنی از بقای تو عمر زمانه‌ای
در خنصر جلال تو افلاک خاتمیدر خرمن نوال تو اجرام دانه‌ای
چهرت چو مهر نو دهد بی وسیلتیدستت چو ابر جود کند بی‌بهانه‌ای
ملک ترا مداین دنیا خرابه‌ایجود ترا معادن دریا خزانه‌ای
سیر سپهر عزم تو را روزنامه‌ایگنج وجود جود ترا جامه خانه‌ای
وصف چو ذات عقل ندارد نهایتیفکرت چو بحر عشق ندارد‌ کرانه‌ای
از لطمهٔ عتاب تو در جنبشست چرخبا موج آسکون چکند هندوانه‌ای
جاه تو جامه‌ای‌‌ که جهانست ذیل اوجود تو خرمنی که وجودست کیل او
شاها خدایگان سپهرت غلام بادبر صدر‌گاه سدّهٔ جاهت مقام باد
چون فکرت قویم تو از جان قوام جستبر ‌فط‌رت سلیم تو از حق سلام باد
ازکرد‌گار قرعهٔ بختت به نام گشتاز روزگار جرعهٔ عیشت به کام باد
از تیغ روشن تو که برهان قاطعستبر منکران بخت تو حجت تمام باد
چون کرم قز که رشتهٔ او هست دام اورگهای خصم بر‌ تن خصم تو دام باد
مشکین مشام کلک تو چون عسطه‌زن شودزان عسطه مغز هفت فلک را زکام باد
بی گرمی سخای تو در دیگ آرزوهفتاد ساله پختهٔ آمال خام باد
بی‌ماه خلخی می خلر بود حرامبا ماه خلخت می خلر به جام باد
نقد این زمان عروس‌ جهان چون به عقد تستبا هرکه جز تو انس پذیرد حرام باد
گرد سمند و برق پرندت به روزگارتا روز حشر مایهٔ نور و ظلام باد
وز زهرهٔ کفیدهٔ خصمت به روز کینناف سما و پشت زمی سبز فام باد
قاآنی ار چه سحر حلال آورد همیکوته کند سخن که ملال آورد همی