شمارهٔ ۴ - وله ایضاً فی مدحه
باز برآمد به کوه رایت ابر بهارسیل فرو ریخت سنگ از زبر کوهسار
باز به جوش آمدند مرغان از هر کنارفاخته و بوالملیح صلصل و کبک و هزار
طوطی و طاووس و بط سیره و سرخاب و سار
هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشتکز همه گلها دمد بیشتر از طرف کشت
وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشتگویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت
کای گل مشکین نفس مژده بر از نوبهار
دیدهٔ نرگس به باغ باز پر از خواب شدطرهٔ سنبل به راغ باز پر از تاب شد
آب فسرده چو سیم باز چو سیماب شدباد بهاری بجست زهرهٔ وی آب شد
نیمشبان بیخبر کرد ز بستان فرار
غبغب این میمکد عارض آن میمزدنرمک نرمک نسیم زیر گلان میخزد
گه به چمن میچمد گه به سمن میوزدگیسوی این می کشد گردن آن می گزد
گاه به شاخ درخت گه به لب جویبار
لاله درآمد به باغ با رخ افروختهبهرش خیاط طبع سرخ قبا دوخته
سرخقبایش بهبر یکدو سهجا سوختهباکه ز دلدادگان عاشقی آموخته
کش شده دل غرق خون گشته جگر داغدار
طفل چو زاید ز مام گریه کند زودسربهر تقاضای شیر وز پی قوت جگر
وز پس گریه کند خنده به چندی دگرطفل شکوفه چرا خندد زان پیشتر
کز پی تحصیل شیر گریه کند طفلوار
باغ چو از ایزدی جامه مُخلّع شودظاهر از انواع گل شکل مضلع شود
یکی مخمس شود یکی مربع شودیکی مسدس شود یکی مسبع شود
الحق بس نادر است هندسهٔ کردگار
بر سر سیمینه طشت طاسک زر بر نهادنرگسک آن طشت سیم باز به سر برنهاد
بر پر زرین او ژاله گهر بر نهاددر وسط طاس زر زرین پر بر نهاد
تا شود آن زرّ خشک از گهرش آبدار
چون ز تن سرخ بید گشت عیان سرخ باداز فزعش ارغوان در خفقان اوفتاد
نامیه همچون طبیب دست به نبضش نهادپس بن بازوش بست ز اکحل او خون گشاد
ساعد او چندجا ماند ز خون یادگار
کنیزکی چینی است به باغ در نسترنسپید و نغز و لطیف چو خواهرش یاسمن
ستارگانند خرد بهم شده مقترنو یا گسسته ز مهر سپهر عقد پرن
نموده در نیمشب به فرق نسرین نثار
دایرهٔ سرخ گل گشته مضرّس چراستبر تنش این ایزدی جامهٔ اطلس چراست
دیبه او بینورد این همه املس چراستبوته صفت در میانش زرّ مکلّس چراست
بهر چه تکلیس کرد این همه زرّ عیار
بلبلکان زوج زوج زیر و بم انگیختهصلصلکان فوج فوج خوش بهم آمیخته
پشت به غم داده خلق در نغم آویختهتیغ تعنت قهر یر الم آهیخته
خورده بهم جام می با دف و طنبور و تار
بلبل بر شاخ گل نغمه سراید همینغمهاش از لوح دل زنگ زداید همی
شاهد گلزار را خوش بستاید همینی غلطم کاو چو من مدح نماید همی
برگل تاج کرم میوهٔ شاخ فخار
فاخر فخری لقب مفخر اولاد جمعلیقلی میرزا زادهٔ شاه عجم
کلیم کافی کلام کریم وافی کرمبه بزم میر اجل به رزم شیر اجم
به غرّه افراسیاب به حمله اسفندیار
چون ز طبیعی سخن یا ز الهی کندآنکه به ملک هنر دعوی شاهی کند
چون ز اوامر حدیث یا ز نواهی کندحلّ مسائل همه نیک کماهی کند
رمز اصول و فروع شرح دهد آشکار
جداول زیجها نگاشته در نظرشکل مجسطی تمام کشیده اندر بصر
زاویه و جیب و ظلّ جمله بداند ز برنسبت قطر و محیط صورت قوس و وتر
وین همه با علم او یکیست از صدهزار
بوالفرج و بوالعلا بوالحسن و نفطویهاصمعی و واقدی مازنی و سیبویه
ازهری و یافعی، جاحظ و بن خالویهکل یثنی علیه کل یاوی الیه
کای تو به علم و ادب ما را آموزگار
که چند هستش دیار که چیستش طول و عرضبه علم جغرافیا یعنی در وصف ارض
هم از نظام دول ز لشکر و باج و قرضهم از رسوم ملل هم از تکالیف فرض
چندان داندکه وهم می نتواند شمار
بیمدد دوربین دیده درنگ و شتابیازده سیاره را گرد کرهٔ آفتاب
قلی و قسنی ازو نکته بَر و نکتهیابدورهٔ اقمار را نیک بداند حساب
نیوتن و کپلرش حق شمر و حق گزار
مسائل فلسفی ز بر بداند همیمطالب صرف و نحو ز بر بخواند همی
شدن به چرخ برین میبتواند همیز علمهای غریب سخن براند همی
به رای سیّاره سیر به فکر گردون سپار
ار ز علا قدر تو به چرخ پهلو زدهطعنه ز خلق جمیل به باغ مینو زده
پیر خرد پیش تو چو طفل زانو زدهگاه غضب با پلنگ پنجه به نیرو زده
لیک به هنگام حلم گشته ز موری فکار
در صف ناورد تو بیژن و گودرز چیستدیو و تهمتن کدام طوس و فرامرز چیست
جنبش بال پشه پیش زمین لرز چیستکشور بخشی و گنج باغ چه و مرز چیست
گنج دهی بیشمر سیم دهی بیشمار
به جود صد حاتمی به حلم صد احنفیبه فضل صد جعفری به علم صد آصفی
جلیل چون آدمی جمیل چون یوسفیدر صف شهزادگان تو ز هنر سر صفی
چون به قطار ایستند پیش ملک روز بار
عقلی در زیرکی خلدی در ایمنیدهری در کینکشی چرخی در دشمنی
خاکی در احتمال آبی در روشنیبادی در سرکشی ناری در توسنی
نیلی در وقت جود پیلی در کارزار
اهل زمین فوج فوج خلق زمان خیل خیلسیم ستانند و زر از کف تو کیل کیل
گوهر گیرند و لعل روز و شبان ذیل ذیلگاه سخا کوه کوه وقت عطا سیل سیل
لعل دهی گنج گنج سیم دهی بار بار
خندهٔ تو گاه خشم خندهٔ شیر نرستهرکه نگرید از آن خنده ز شیراشیرست
قافیه گو جعل باش جعل ز من درخورستحشمت من در سخن صد ره از آن برترست
کز پی یک طیبتم خصم کند گیر و دار
ملک نژادا چو من جهان نزاید همیپس از من ای بس حکیم که میبیاید همی
به مرگ من پشت دست ز غم بخاید همیدو دست خویش از اسف بهم بساید همی
که کاش قاآنیا بدی در این روزگار
تا که زمین روز و شب گردد بر گرد شمستا که بتازی زبان روز گذشته است امس
تا که حواس است عشر ظاهر از آن عشر خمسسامعه و باصره ناطقه و شمّ و لمس
ناصر جان تو باد باطن هشت و چهار