گنج

شمارهٔ ۵ - و لهُ ایضاً فی مدحه

۴۲ بیت
بت سادهٔ رفیق بط بادهٔ رحیقمرا به ز صد حشم مرا به ز صد فریق
نخواهم غذای روح به جز بادهٔ رقیقنجویم انیس دل به جز سادهٔ رفیق
چو دولت یکی جوان چو دانش یکی عتیق
بحمدالله از بتان مرا هست دلبریبه طلعت فرشته‌ای به قامت صنوبری
به رخ ماه نخشبی به قد سرو کشمریبه دل سنگ خاره‌ای به تن کوه مرمری
به هر آفرین سزا به هر نیکویی حقیق
خطش‌ یک ‌قبیله مور رخش یک حدیقه‌ گلتنش یک دریچه نور لبش یک قنینه مل
خطش ماه را ز مشک به گردن فکنده غللبش بر چَه ِ عدم ز یاقوت بسته پل
به سرخی لبش شفق به یاران دلش شفیق
خرامنده‌تر ز کبک سیه چشم‌تر ز وعلدهان نیستش وزو سخن‌ها کنند جعل
ز عشق وی ابرویش در آتش فکنده نعلرخش از نژاد گل لبش از نتاج لعل
یکی یک چمن شقیق یکی یک یمن عقیق
نخواهم کسی گزید ازین پس به جای اوکه هرگز ندیده‌ام بتی با وفای او
چو جاوید زنده است دلم در هوای اوسزد گر به زندگی بمیرم برای او
که نادر فتد ز خلق نگاری چنین خلیق
چو خواهم ازو شراب دوَد گرم در وثاقصراحیّ و جام را فرود آورد ز طاق
بریزد ز دست خویش‌ می از شیشه در ایاقپس‌ آنگاه به دست من دهد با صد اشتیاق
که بر یاد لعل من بنوش این می رحیق
چو من درکشم قدح سراید که نوش‌ بادبه قول قلندران همه جزو هوش باد
هزار آفرین ترا به جان از سروش بادبه جز در ثنای تو زبان‌ها خموش باد
که شهزاده را به صدق تویی داعی صدیق‌
فلک فر علیقلی که جودش بود فرهبه رویش‌ ندیده کس مگر روز کین گره
ز سهم خدنگ او چو بیرون جهد ز زهکند ماه آسمان چو ماهی به تن زره
بخندد همی به برق سر تیغش از بریق
دلش بیتی از کرم مکارم نجود اوفلک رفته در رکوع ز بهر سجود او
نماید در جهان همه شکر جود اوتنی هست روزگار روانش وجود او
چه در هند برهمن چه در روم جاثلیق
ز رایش به مویه ماه ز جودش به ناله نیلهم از فضل بی‌منال هم از عدل بی‌عدیل
سخن‌های او بلند سخایای او جمیلکرم‌های او بزرگ عطاهای او جزیل
هنرهای او شگرف نظرهای او دقیق
ز رخسار شاملش زمین روضهٔ ارمز انصاف کاملش جهان حوزهٔ حرم
به یک ره چو آفتاب کفش پاشد از کرمبه قدر ستارگان اگر باشدش درم
محیطیست جود او دو عالم درو غریق
زهی بخت حاسدت شب و روز در رقودبه میزان خشم او تن دشمنان وقود
کمان از تو ممتحن چنان کز محک نقودسزد عقد جو ز هر کمند ترا عقود
سزد برج سنبله دواب ترا علیق
پرد تا به عون پر همی طیر در هوادود تا به زور گام همی رخش در چرا
دمد تا به فرودین همی از زمین گیارسد تا به بندگان ز شاهان همی عطا
جهد تا به زخم نیش همی خون ز باسلیق
ترا یسر در یسار ترا یمن در یمینبه‌ ارزاق خاص و عام دل و دست تو ضمین
ملک گویدت ثنا فلک بوسدت زمینجهان با همه جلال ترا بندهٔ کمین
خدا و رسول آل ترا هادی طریق