گنج

شمارهٔ ۳ - وله ایضاً

وزن: مفاعلن فاعلن مفاعلن فاعلن۵۴ بیت
جهان فرتوت باز جوانی از سر گرفتبه سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت
چو تیره زاغی سحاب بر آسمان پر گرفتز چرخ اختر ربود ز نجم زیور گرفت
که تاکند جمله را به فرق نسرین نثار
به بوستان سرخ گل چرا همی لب گزدنهان شود زیر برگ چو باد بر وی وزد
چو دخت دوشیزه‌ای که زیر چادر خزدز خوف نامحرمی که خواهدش لب مزد
کناره گیرد همی ز بیم بوس و کنار
صبا رخ ارغوان به شوخی از بس مکدچو دانه‌های عقیق ز عارضش خون چکد
وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژکدکه پوست در پیکرش چو نار می‌بِتْرَکَد
به خوشه‌اش خون دل چو دانه‌های انار
طبق طبق سیم و زر به فرق عبهر چراستبه سیمگون پنجه‌اش پیالهٔ زر چراست
به جام سیمابیش شراب اصفر چراستشرابش آمیخته به مشک و عنبر چراست
نخورده می بهر چیست به چشمکانش خمار
نشسته لاله خموش چو شاهدی پر دلالز بس که خوردست می به طرف باغ و تلال
رخانش گشتست آل زبانش گشتست لالبه چهر گلنارگون نهاده از مشک خال
چو عاشقی کِش بُوَد جگر ز غم داغدار
سمن به باغ اندرون چو بر فلک مشتری‌ستچنان بود تابناک که زهره‌اش مشتری‌ست
چو برگشاید دهن به شکل انگشتری‌ستبهار صنعت‌نما چو تاجر ششتری‌ست
که دیبهٔ رنگ رنگ فکنده بر جویبار
شکوفه طفلی‌ست خُرد تنش به نرمی حریررخش‌ به رنگ سهیل لبش به بوی عبیر
ندانم از رنج دهر به کودکی گشته پیرو یا دوید از دلش به عارضش رنگ شیر
چنانکه رنگ شراب به صورت باده‌خوار
هلا بیابان عمر چرا به غم طی کنیممیی گران‌سنگ ده که اسب غم پی کنیم
بیا غمان را علاج به ناله نی کنیمچو لاله بر طرف باغ پیاله پر می کنیم
میی که از رنگ آن رخان شود لاله‌زار
ز اصل صلصال خویش به پای او ریخت خاکاز آن میی کآدمش نشاند در خُلد تاک
به سالیان تافتند بر او سهیل و سماکبه ریشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاک
که تا سهیل و سماک به عاقبت داد بار
ز صنع پروردگار چو در مدور همهز قدرت کردگار چو خور منور همه
چو شعر من آبدار چو گل معطر همهچو دل گهرهای چند نهفته در بر همه
چو قلب شهزاده‌شان دل از برون آشکار
علیقلی میرزا امیر شهزادگانیمین فرماندهان امین آزادگان
مجیر دل‌خستگان مغیث افتادگاندلیر شمشیرزن چو گیو کشوادگان
به بزم کاووس کی به رزم اسفندیار
سحاب جود و سخا محیط علم و عملسپهر مجد و بها غیاث ملک و ملل
جهان عز و علا پناه دین و دولمدار خوف و رجا شفیع جرم و زلل
به دشمنان تندخو به دوستان بردبار
چو رخ نماید قمر چو کفش آید سحابچو کینه توزد سپهر چو دیو سوزد شهاب
چو وقعه جوید هِژَبْر چو حمله آرد عقاببه حِلم وافِر نصیب به علم کامل نصاب
مَحامِدَش بی‌شُمَر محاسنش بی‌شمار
زهی ملکزاده‌ای که زیب دنیا توییبهشت اجلال را درخت طوبی تویی
سپهر اقبال را سهیل و شعری توییزمانه را از نخست مهین تمنی تویی
رسیده از هستیت به کام خود روزگار
به وقعه ضِیغَم‌کُشی به‌ پهنه پیل‌افکنیبه قوت اژدردَری به حمله شیراوژَنی
به بزم دریادلی به رزم رویین‌تنیزمانهٔ قاهری ستارهٔ رو‌شنی
سپهری از برتری جهانی از اقتدار
نگردی از جود سیر بدین سخا ابر نیستنترسی از اژدها بدین ‌جگر بَبْر نیست
به قدر یک ذره‌ات گه سخا صبر نیستاگرچه بر تو ز کس به هیچ رو جبر نیست
ولی به هنگام جود نبینمت اختیار
چو در مدیحت مرا زبان گفتار نیستبه جز دعایت مرا ازین سپس‌ کار نیست
بلی شدن بر سپهر پلنگ را یار نیستپلنگ را گو مپوی سپهر کهسار نیست
سپهر را فرق‌هاست به رفعت از کوهسار
هماره تا خور ز حوت چَمَد به برج بَرههمیشه تا آسمان بود به شکل کُره
هماره تا خط راست نمی‌شود دایرهبه جان خصم تو باد زنار غم نایره
به بندِ اَندُهْ اسیر به دام محنت شکار