گنج

در ستایش علیقلی میرزا گوید

۱۰۸ بیت
مگر باز بر فروخت گل از هر کنار نارکه هردم ز سوز دل بگرید هزار زار
نسیمی که در چمن شدی رهسپار پارهم امسال یافتست بر جویبار بار
که گویدش تهنیت بهر شاخسار سار
ز فراشی صبا ره باغ رفته بینچو روی سمنبران سمن‌ها شکفته بین
گل نو شکفته را مه نوگرفته بینپس از هفتهٔ دگرش چو ماهی دو هفته بین
که جرمش پس از خسوف شود یکسر آشکار
چو پیچنده اژدریست گریان زکوه سیلز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میل
به ظاره‌اش ز شهر دوان خلق خیل خیلزبان پر ز های و هوی روان پر ز وای و ویل
که این مارگرزه چیست که آید زکوهسار
چو رعد از میان ابر دمادم بغردادل و زهرهٔ هزبر ز سهمش بدردا
به شمشیر صاعقه رگ که ببرّداسپس چون شراره خون از آن رگ بپردا
مگر خون آن رگست که خوانیش لاله‌زار
به طفل شکوفه بین که بر نامده ز شخدمد مویش از عذار به رنگ سپید نخ
چو پیران به کودکی سپیدش‌ شود ز نخوز آن موی همچو برف دلش بفسرد چو یخ
که زودش سپیدکرد سپهر سیاهکار
ز مه طلعتان شوخ ز‌ گلچهرگان شنگز هرسو به طرف دشت گروهی زده کرنگ
به سر شور نای و به دل شور جام و چنگنه در فکر اسم و رسم نه در بند نام و ننگ
شگفتا که نادر است همه صنع کردگار
کنون از شکوفه‌ام شک افتاده در ضمیرکه گر شیرخواره‌است به صورت چراست پیر
و گر شیرخواره نیست چو طفلان شیرگیردمادم چرا خورد ز پستان ابر شیر
همه ‌مست و می پرست ‌همه ‌رند و باده‌خوار
بده باده کز بهار جهان گلستان شدهگلستان ز سرخ گل همه ملستان شده
یکی بین به شاخ سرو که صلصلستان شدهنه صلصلستان شده که غلغلستان شده
ز بس بانگ رعد و برق که پیچد به شاخسار
چو آبستنان کند همی ابر ناله‌هاکه تا خرد بچگان بزاید ز ژاله‌ها
پس آن ژاله‌ها چکد بر آن سرخ لاله‌هاچو در دانه‌های خرد به لعلعین پیاله‌ها
و یا قطره‌های خون به گلگون رخ نگار
الا یا پریوشا الا یا سمنبراسمن سرزد از چمن چه خسبی به بسترا
به نظارهٔ بهار برون آ ز منظراهمه راغ مشکبوست ز مشکو درآ درا
بشو چهر و شانه کن سر زلف مشکبار
شبستان چه می کنی به بستان خرام کنبه گل تهنیت فرست به گلبن سلام کن
به گل از زبان مل پس آنگه پیام کنکه زخم فراق را به وصل التیام کن
که چون عارضت شده دلم خون ز انتظار
همیدون من و ترا فزونتر شدست داغمن اینجا اسیر خم تو آنجا مقیم باغ
مگر بهر چاره را کنی حیله‌ای چو زاغکه مستان شهر را به هر جا کنی سراغ
پس‌ وصل من بری مرآن حیله را به کار
ببوی از ره مشام به رنگ از ره بصربه مغز و دماغشان چو دانش کنی مقر
که منهم ز کامشان دوم زود در جگرو ز آنجا دوان دوان درآیم به مغز سر
در آنجا بگیرمت چو جان تنگ درکنار
الا ای که قوت تو شب و روز هست میگل آمد به شاخ هان چه خسبی به کاخ هی
به سالوس و زرق و مکر مکن عمر خویش‌ طیبزن جام یک ‌منی به آواز چنگ و نی
دو رخ کن دو گلستان دو عارض دو نو بهار
پس آنگه نظاره کن ز اعجاز ذوالمننپر از چشم شرزه شیر ز لاله همه دمن
پر از گوش زنده پیل ز زنبق همه چمنهم از سرخ رنگ آن دمن تالی یمن
هم از نغز بوی این‌ چمن تالی تتار
هلا ابر فرودین شب و روز دمبدمبنشکیبد از عطا نیاساید از کرم
ببارد همی گهر بپاشد همی درمچنان چون به‌ صبح عید ملک‌زادهٔ عجم
مه برج احتشام در درج افتخار
فلک فر علیقلی که گیتی به کام اوستخداوند اختران کهین‌تر غلام اوست
بهر نامه نامها همه زیر نام اوستزمین شرق تا به غرب پر از احتشام اوست
جهانیست با ثبات سپهریست با وقار
بکین‌توزی آسمان بدیو افکنی شهاببرخشندگی سهیل ببخشندگی سحاب
گه حزم با درنگ گه عزم با شتابکرم هاش بی‌شمر هنرهاش بی‌حساب
چو ادوار آسمان چو اطوار روزگار
بر حکم نافذش اگر چرخ دم زندسرانجام دست‌ غم بسر از ندم زند
همان پیک و هم کیست که با او قدم زندنزیبد حدوث را که لاف از قدم زند
ندارد ستور لنگ دو اسب راهوار
چه صدیق متقی چه زندیق متهمچه خوانندهٔ صمد چه خواهندهٔ صنم
بهر یک کند عطا بهر یک دهد درمبلی نور آفتاب به هنگام صبحدم
بتابد به ‌برگ گل چنان چون به نوک خار
ز سر تا قدم چو عقل کمال مجردستجمال مجسمست جلال مجردست
عطای مصورست نوال مجردستچو تسنیم و سلسبیل زلال مجردست
بدانگه که سرکند سخنهای آبدار
به‌ هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقالکند طی هر سخن کند حل هر سوال
گرفته‌ست و یافته به تایید ذوالجلالریاضی ازو رواج طبیعی ازو کمال
همان پایهٔ علوم ازو جسته انتشار
بیان بدیع او معانی چو سرکندسخن گر مطولست چنان مختصرکند
که هرکس که بشنود تواند ز بر کندهمان حل مشکلات در اول نظرکند
اگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزار
به هر علم بی‌بدل به هر کار بی‌بدیلبر دانشش عقول چو نزد علی عقیل
نه در زمرهٔ عدول توان جستنش عدیلنه در فرقهٔ قبول تنی بوده زی قبیل
سخن‌سنج و پاک‌مغز گران‌سنگ و هوشیار
زهی ای به ملک فضل خداوند راستینسپهرت بر آستان محیطت در آستین
امیران شه نشان به خاک تو ره‌نشینمهانت به هر زمان ثناگو به هر زمین
به نزدست سما حقیر چو نزد هما حقار
تویی دستگیر خلق به هنگام پای لغزتنت همچو جان پاک سراپا لطیف و نغز
همه جان خلق پوست همه پیکر تو مغزحسد در دل عدوت چو چرک‌اندرورن چغز
به‌جوش‌ آردش همی دمادم ز خار خار
چو هنگام کارزار به چهر افکنی گرهچو گیسوی گلرخان بپوشی به تن زره
چو ابروی مهوشان کمان را کنی بزههمی چرخ گویدت که احسنت باد و زه
ازین یال و بال و برز و زین فرّ و گیر و دار
بدانگه که از زمین همی خون بجوشداتن چرخ را غبار به اکسون بپوشدا
ز تفّ سنان و تیغ به یم نم بخوشداستاره به زیرگرد دمادم بکوشدا
که بیرون برد بجهد تن خویش از غبار
زمین زیر پای اسب چو گردون بجنبداتکاور به میخ نعل زمین را بسنبدا
شخ و کوه را به سُم چو رنده برنددامخالف بگریدا موالف بخنددا
سنانها روان شکر اجلها امل شکار
چو ساز جدل کنند قوی بال و برزهاکتفها ورم کند ز آسیب گرزها
بیاماسد از هراس به پهلو سپرزهاچو اطراف مرزها چو اکناف کرزها
که برجسته و بلند نماید به کشتزار
تو چون با کمان و گرز برون آیی از کمینمه نو درون چنگ زمانه به زیر زین
همی چون ستارگان عرق ریزی از جبینبه چرخ آفتاب و ماه نمایندت آفرین
که بخ بخ ازین دلیرکه هی هی ازین سوار
چو روز و شب جهان که‌‌گردند بیش وکمکنی جیش خصم راکم و بیش دمبدم
دو را گاه یکی کنی بدان تیر راست چمسه را گاه شش کنی بدان تیغ پشت خم
وزینسان برآوری از آن بیش وکم دمار
از آنجاکه هست رسم به جبر و مقابلهکه گر جذر با عدد نماید معادله
عدد را کنند بخش بَرو بی‌ مساهلهچو تیر دوشاخ تو دو جذرند یکدله
ز هر هشت تیغ زن به‌هریک رسد چهار
الا تا بروی بحر نشاید کشید پلالا تا به کتف باد نشاید نهاد غل
الا تا بهر بهار برآید ز خاک گلالا تا درون خم شود خون تاک مل
مُلت باد در قدح گُلت باد درکنار
نشستن‌گهت مدام دلفروز قصر بادکمالات بی‌شمر به ذات تو حصر باد
به هر کار ناصرت شهنشاه عصر بادز اقبال ناصری نصیب تو نصر باد
که جاوید در جهان بماناد روزگار
چو قاآنیت به بزم ثناگو هزار بادگهرهای نظمشان همه آبدار باد
ز جودت به جیبشان گهرها نثار بادچو تیغ تو جمله را گهر درکنار باد
بماناد نظمشان ز مدح تو یادگار