گنج

مثنوی شمارهٔ ۱

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۷ بیت
الا ای نیوشندهٔ هوشیاریکی نغز گفت آرمت گوش دار
به گیتی بسی رفت گفت و شنیدکه تا آفرینش چه‌سان شد پدید
به اندازهٔ وهم خود هر کسیسخن‌های بیهوده رانَد بسی
چو مرد از خرد ره نداند برونخرد را شمارد همی رهنمون
گَرَش از خرد راه بیرون بدیشناساییش لختی افزون بدی
نبینی مگر کودک شیرخوارکه بادام و جوزش نهی در کنار
ابا پوست بگذاردش در دهاننداند که مغزش بود در میان
همی خاید آن جوز و بادام رابه ناکام رنجه کند کام را
ولیکن پس از یک دو سال دگرکه لختی شود دانشش بیشتر
چو بادام و جوزش نهی در کنارشود مغز را زان میان خواستار
بیندازد آن پوست را از برونکه تا مغز پیدا شود از درون
تو آن طفلی و وهم تو کام توزمین و زمان جوز و بادام تو
نبینی در آن بودنی‌های نغزهمی پوست خایی ابر جای مغز
مگر فیض عشقت شود رهنمونکه تا مغز از پوست آری برون
کس این مغز را باز داند ز پوستکه با خویش دشمن شود بهر دوست
کسی پا گذارد درین دایرهکش از عشق در جان فتد نایره
کسی راز این پرده داند درستکه بی‌پرده جان برفشاند نخست
تنی گردد آگه ز سرّ خدایکه از جان و دل سر نماید فدای
نیندیشد از تیغ و تیر و کماننپرهیزد از زخم گرز و سنان
ننالد گر از زخم تیر درشتشود تنش بر گونهٔ خارپشت
نپرسد گرش تیر و خنجر زنندنترسد گرش پتک بر سر زنند
وگر خیمه سوزندش و بارگاهنگردد ز سوز درون دادخواه
پسر را اگرکشته بیند به پیشغم دل نهان دارد از جان خویش
وگر خسته بیند برادر به تیغببندد زبان از فسوس و دریغ
وگر دختران بسته بیند به بندو یا خواهران را سر اندر کمند
نگوید به جز شکر پروردگارنَموید بر آن بستگان زار زار
وگر تیر بارند بر پیکرشهمان شور یزدان بود بر سرش
وگر اسب تازند بر پیکرشبجنبد ز شادی دل اندر برش
چنین درد در خورد هر مرد نیستکسی جز حسین اهل این درد نیست
ندیدی که در عرصهٔ کربلاچه‌سان بود صابر به چندین بلا
لب تشنه جان داد نزد فراتچو اسکندر از شوق آب حیات
ز یکسو تنش گشته آماج تیرز یکسو زن و خواهرانش اسیر
زنانِ سیه‌پوش از خیمه‌گاهسیه کرده آفاق از دود آه
ز یکسو بهشتی‌رُخان دستگیردرون دوزخ و آهشان زمهریر
سکینه به زنجیر و زینب به بندرقیه به غُلّ عابدین در کمند
چو برگ گل از غم خراشیده‌رویچو اوراق سنبل پریشیده‌موی
رخ از خون چو تاج خروسان شدهنگارین چو کفّ عروسان شده
یکی را رخ از زخم سیلی فکاریکی را کف از خون دل پرنگار
یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشتیکی را سرِ نیزه بالای پشت
یکی ژاله پاشید بر لاله برگیکی خسته عناب را از تگرگ
یکی بر رخ از زلف بگشوده تابچو دود پراکنده بر آفتاب
ولی این همه زجر بی‌اجر نیستکه زخمی که جانان زند زجر نیست
مگر دیده باشی به عشق مجازکه معشوق با عاشق آید به راز
بخندد همی عاشق از زخم یارکزین زخم، زخمی قوی‌تر بیار
وگر جز به عاشق نماید ستمدو چشمش شود خیره و دل دژم
به معشوق زیبا درشتی کندبدان خوبرو ساز زشتی کند
پس ایدون ز آیین عشق مجازز عشق حقیقی توان جست راز
که مشتاق یزدان بلاجو بودخوشست از بلا چون بلا زو بود
بلا هست تخم و ولا هست بربه اندازهٔ تخم خیزد ثمر
هر آنکس که افزون بلاکش بودفزون‌تر دلش در بلا خوش بود
بلاکش زرست و بلا آتشستزر پاک بی‌غش در آتش خوشست
حیات روان در هلاک تنستاز آن رو که جان را بدن دشمنست
نفرساید ار دانه در زیر خاکنیارد در آخر ثمرهای پاک
همان روشنست این سخن نزد جمعکه از سوز دل سرفرازست شمع
همان آهنست آنکه انجام کاربه چنگال حیدر شود ذوالفقار
ولیکن از آن پس که آهنگرانزنندش به سر پتک‌های گران
اگر خون نگردد غذا در جگرز ادراک در مغز نبود اثر
نه آن نطفه است آدمی را نخستکه باید ز رجس تن خویش شست
کز اول شود خون به زهدان ماماز آن پس به نُه ماه، ماهی تمام
نه سنگست کآخر به چندین گدازشود روشن آیینهٔ دلنواز
ولی نیست او را بلا سودمندکه طینت بود زشت و نادلپسند
نه هر دانه‌ای میوهٔ تر دهدنه هر نی به بنگاله شکّر دهد
نه هر قطره‌ای در صدف دُر شودنه هرکس ریاحی بود حُر شود
نه هر زن بود در سعادت بتولنه هر مردی اندر شرافت رسول
نه هرکس که شد کشته در کربلابود در قیامت ز اهل ولا
بسی بُد حسین نام در کوفیانکه شد کشته و شد به دوزخ روان
نه هرکس که او را بود نام نیکبود در قیامت سرانجام‌نیک