مثنوی شمارهٔ ۲
بانوی شه قبلهٔ اهل حرمگلبن رضوان، گل باغ ارم
مهرِ فلک شیفتهٔ چهر اوزهره و مه مشتری مهر او
زلفش گردون و رخش آفتابموی همه چین و به چین مشک ناب
راهزن زُهره دو هاروت اولعل جگر خون ز دو یاقوت او
آینهٔ حسن عروسان بکرپردهنشینتر ز عروسان فکر
پردگیانِ فلکی بردهاشپردهنشینان همه پروردهاش
لعلش در پرده رهِ جان زدهپردهٔ یاقوت به مرجان زده
در طربِ قدّش در بوستانپردهٔ قمری زده سرو روان
خواجهٔ خاتون ختنی روی اوترک فلک خال دو هندوی او
تابستان چون به شمیران چمیددر کنف خسرو ایران خزید
روزی از بس که هوا گرم شدروهینا مومصفت نرم شد
خاطرش از گرما بیتاب گشتزآتش خورشید گلش آب گشت
از پی راحت سوی سرداب شدآهوی چشمش به شکرخواب شد
مطبخی از بهر طعام سِرِهداشت قضا را برهای نادره
آهوی چین شیفتهٔ چشم اونرمتر از موی بتان پشم او
دنبهٔ او چون کفل گور نربلکه به نسبت قَدَری چربتر
تالی مشک ختنی پشک اومغز جهان عطسهزن از مشک او
بیخبر از مطبخی آن شیر مسترسته شد از بند و به سرداب جست
برّه به خلوتگه خورشید شدثور به سرمنزل ناهید شد
خورشید آرد به سوی بره رویلیک ندیدم بره خورشیدجوی
لاجرم آن برّهٔ آهو خرامکرد چو در بنگه آهو مقام
چون بره کز گرگ فتد در گریزهر طرفی آمد، در جست و خیز
آهوی بزم ملک شیرگیرآنکه کند شیران ز آهو اسیر
کرد بدو رو که دلیرت که کرد؟راست بگو ای بره شیرت که کرد؟
تا که تو را گفت که شیدا شویدر برگی گرگ زلیخا شوی
عادت گرگان بهل ای شیر مستتا نرسد بر تو ز شیران شکست
غفلت خرگوشیت از سر بهلهمچو پلنگان چه شوی شیردل؟
شیر نهای بگذر ازین فکر خامکآهوی وامانده در آری به دام
شیر شود صید دو آهوی منروبهکا! خیره میا سوی من
شیر زنم ای برهٔ شیر مستشیرزنان را که کند زیردست؟
آن برهٔ نازک نغز سرهمات شد از آن سخنان یکسره
بار دگر از دو لب نوشخندخواست که سازد بره را گرگ بند
گفت که ای انسی وحشی خرامچشم تو آورده ددان را به دام
چند در این خانه چرا میکنیجلوه درین طرفه سرا میکنی
بهر من این خانه خریدهست شاهتا نبرد کس سوی این خانه راه
فارغ از اندوهِ شد آمد شومروز و شب آسوده در او بغنوم
خانه گر از توست من اینجا کهام؟خفته به سرداب ز بهر چهام؟
ور ز من این خانه تو پس کیستیجلوهکنان هر طرف از چیستی
بره کهش از هوش تهی بود مغزگوش فراداده بدان گفت نغز
آن سخنان را چو ز خاتون شنودیک دو سه عطسه زد و برجست زود
همچو کسی کز پی تقلید کسبجهد و خنبک زند از پیش و پس
جَست ز هر سوی و همی زد عطاسمهره در افکند تو گفتی به طاس
بانوی شه آهوک سیمبرخیره شدش چشم پلنگی به سر
گفتش کای برّه ز بس ریمنیمانا کز تخمهٔ اهریمنی
روبهکا بس کن ازین مکر و بندشیر ژیان را چه کنی ریشخند
خرس نهای خرسک بازی چرا؟خصم نهای دوستگدازی چرا؟
این همه تقلید چو عنتر چه بودعطسهٔ بیمغز مکرّر چه بود
تا که تو را گفت که موذی نهایبره نهای لاشک بوزینهای
عطسهزنان چند ز جا میجهیگه به زمین گه به هوا میجهی
بس کن ازین گرگدلی ای برهچند به خورشید کنی مسخره
تا کی چون موش نمایی دغلگربهٔ حیلت بفکن از بغل
بار خدایی که ترا برّه کردگرگصفت از چه ترا غرّه کرد
الغرض از شومیات ای شومبختمن کشم این لحظه ازین خانه رخت
این تو و این خانه و این جایگاهاین من و از کید تو جستن پناه
سگ به سرایی چو نماید قرارنیست در آن خانه ملک را گذار
طوطی همدم نشود با غرابشب چو درآید برود آفتاب
گیرم این خانه بهشتی بودچون تو کنی جای کنشتی بود
گر تو درین خانه نمایی مقرگرچه بهشتست نماید سقر
جنت از آن گشته مهذّب بسیزانکه در او نیست معذّب کسی
هرکه به مردم برساند گزندگرگش دان گرچه بود گوسفند
ای دل از معنی هر قصهایکوش که باری ببری حصهای
قصدم ازین قصه نبد یکسرهصحبت بانو و سرا و بره
بانو روحست و سرا روزگاربره همان سیرت ناسازگار
جا چو کند سیرت بد در بدنروح گریزد به ضرورت ز تن
کوش که از سیرت بد وارهیتا به سرای ابدی پا نهی
هرکه به جان سیرت بد ترک کردصحبت نیکان جهان درک کرد