قصیدهٔ شمارهٔ ۸۴ - در ستایش شاهزاده مبرور فریدون میرزا فرماید
هرجاکه پارسی بت من جلوهگر شودبس شیخ پارسا که به رندی سمر شود
گر در طراز شاهد من بگذرد به نازاز طلعتش طراز طراز دگر شود
ور بگذرد به عزم سیاحت به روم و چینهرجا بتی است سنگدل و سیمبر شود
ور بنگرد به باغ گل از بهر دیدنشبا آنکه جمله روست سراپا بصر شود
زانرو به چشم من مژگان نیشتر شدهتا خونفشانیم ز غمش بیشتر شود
یزدانکه آفریده مژه بهر پاس چشمپس چون همی به چشم مرا نیشتر شود
زان نیش تر چو شیشهٔ حجام هر دمملبریز خون دو دیدهٔ حسرتنگر شود
در موج خون دو دیدهٔ من ماندی بدانکوه عقیق سایهفکن در شمر شود
ای لعبت حصار ز رخ پرده برفکنزان پیشکاب دیدهٔ من پردهدر شود
بنیاد صبر و طاقتم از روی و موی توتاکی چو روی و موی تو زیر و زبر شود
زیر و زبر همی چکنی روی و موی خویشمگذار ابر تیره حجاب قمر شود
حالم تبه نخواهی خال سیه بپوشکان دانه دام مردم صاحبظر شود
رخسار آبدار تو در زلف تابدارماند به گرد ماه که کژدم سپر شود
.کژدم سپر شود مهگردون وای شگفتدر پیشگرد ماه توکژدم سپر شود
بیداد گرچه عادت ترکان بودترکی ندیدهام چو تو بیدادگر شود
هر جا که قدفرازی جانها هبا بودهرجاکه رخفروزی خونها هدر شهرد
با آنکه از غم تو به عالم شدم عَلَمهر روز حال من علمالله بتر شود
دل رند و لاابالی و شیدا شد از غمتخرم غمیکه مایهٔ چندین هنر شود
تو دل بری و روزی ما خون دل بودتو می خوری و قسمت ما دردسر شود
گویی دو چشم من شمری پر کواکبستهر شبکه بیرخ توکواکبشمر شود
آیی شبی به دامنم ایکاش مر مراتا دامنم ز سروقدتکاشمر شود
زی مرز غاتفر به ساحت چرا رویمهرجا تو پرده برفکنی غاتفر شود
ور نسخه یی برند ز رویت به زنگباریغما شود حصار شود کاشغر شود
چونانکه سیم اشک من از رنگ لعل تومرجان شود عقیق شود معصفر شود
ای ترک جز لبت شَهِدالله نیافتمشهدی که پردهدار سی و دو گهر شود
جز زلف تیرهٔ تو ندیدمکه زاغ راماه دو هفته تعبیه در زیر پر شود
آهو کند ز خون جگر مشک و مشک رازاهوی مشکبار تو خون در جگر شود
خالت به زیر زلف گرید به رخ چنانکهندویی از حبش به سوی شوشتر شود
ترکا توبی که از دل سختت بر آب جویافسونی ار دمند به سختی حجر شود
یا حسرتا بدین دل سختیکه مر مراستمشکلکه تیر نالهٔ ماکارگر شود
ازعشق روی و موی تو بیخوابوخور شدموین عیش عاشقست که بی خواب و خور شود
برخیز و می بیاور و بنشین و بوسه دهتا جیب و آستین و لبم پر شکر شود
یک ره میان بزم به عشرت کمر گشایتا بویه دست من به میانتکمر شود
از فر بخت تخت سلیمان دهم به بادگر دل مرا به مور خطت راهبر شود
طوبی لک ای نگار بهشتیکه قامتتطوبیصفت هماره به خوبی سمر شود
برجه بیا بگو بشنو می بده بنوشمگذار عمر بر سر بوک و مگر شود
وز بهر آنکه رنج جهانت رود ز یادچندان بخوان مدیح ملک کت ز بر شود
تا تنگ شکرتکه در آن جای بوسه نیستباشد که بوسه جای شه نامور شود
شاه جهان فریدونکاندر صف نبردگردون چوگرد خنگ ورا بر اثر شود
آن بوالمظفری که غبار سمند اوهنگام وقعه سرمهٔ چشم ظفر شود
نه وهم با رکایب او همعنان رودنه چرخ با عزایم او همسفر شود
هر آهویی که در کنف حفظ او گریختنشگفت اگر معاینه چون شیر نر شود
جایی نبیند از جهت جاه او برونتا هر کجا که پیک نظر پیسپر شود
تا گه بود بر ایمن و گاهی بر ایسرشگه ماه تیغ گردد و گاهی سپر شود
ماند همی به گرز تو در دست راد توگرکوه بوقبیس به بحر خزر شود
صیت عطای تست که چون نور آفتابیک چشم زد ز خاور تا باختر شود
تا پشت بوالبشر بگریزد ز بیم توگر نطفهٔ عدو ز سنانت خبر شود
کمتر نتیجهیی بود از لطف و عنف توهر خیر و شر که حاملهٔ نفع و ضر شود
کمتر وسیلهیی بود از مهر وکین توهر نفع و ضر که رابطهٔ خیر و شر شود
هرخشک و هر تریکهبههر بحر و هر بریستگاه نوال جود ترا ماحضر شود
حزم تو اختراع وجود و عدم کندرای تو پیشکار قضا و قدر شود
لله درّک ای ملکی کز هراس تودر چشم مور شیر ژیان مستتر شود
نبود عجب که نطفهٔ خصمت ز بطن ماماز بیم باژگونه به صلب پدر شود
تنها نه جانور شود از هیبتت گیاکز رحمت تو نیزگیا جانور شرد
هر نطفهیی زکلک تو تخم عنایتیستکز آن هزار شاخ امل بارور شود
بر نیل مصر تابد اگر برق تیغ توآبش شرار گردد و موجش شرر شود
در بزم مادح تو فلک پهن کرده گوشتا از مدایحت چو صدف پر درر شود
بر درگهت نماز برد از در نیازهر صبح کافتاب ز مشرق بدر شود
از بیم برق تیغ تو در دودمان خصممشکلکه هیچ ظفه ازین پس پسر شود
زان ساده شد چو اطلس رومی مهین سپهرتا جامهٔ جلال ترا آستر شود
آتش کشد نفیر و ز دل برکشد زفیرخصم ترا به حشر مقر گر سقر شود
خصم ترا به جنت اگر جا دهد خدایجنت سقر شود چو مر او را مقر شود
روزیکه از هزاهز ترکان فتنهجویاقطاع روزگار پر از شور و شر شود
مغز ستاره از شرر تیغ بردمدگوش زمانه از فزع کوس کر شود
گردون شود چو بیشهٔ شیران مردمالاز تیر چوبهاکه به عیوق بر شود
ای بس صلیبها که شود در هوا پدیدچون تیرها برنده با یکدگر شود
احجار پهنه جوشن و خود و زره شوداشجار عرصه ناوک و تیغ و تبر شود
نوک سنانت از جگر خصم نابکارخون آن قدر خورد که به رنگ جگر شود
از آب هفت دریا تف سنان تونگذارد آن قدر که پی مور تر شود
دیبای سرخ گسترد از بس پرند تودشت وغا معاینه چون شوشتر شود
تا بنگرد نبرد تو در دشت کارزارخود یلان چو درع سراپا بصر شود
در دست دشمن تو زبانی شود سنانتا سر کند فغان و بر او نوحهگر شود
شاهاگر این قصیده شود مر ترا پسندچون صیت همتت به جهان مشتهر شود
چون سیم و زر عزیز بود لیک خود مبادکاو نزد شاه خوارتر از سیم و زر شود
او چونگهر یتیم بود شه یتیمدوستشایدگر از قبول ملک مفتخر شود
گو شاهم اعتبار کند گرچه گفتهاند«یارب مباد آنکه گدا معتبر شود»
گرچه ز طول مدح تو کس را ملال نیستلیکن به ار ثنا به دعا مختص شود
چون جیب قوس سینهٔ خصمت دریده بادچندانکه خط سهم عمود وتر شود
جاری چو آب امر تو درکوه و دشت بادساری چو باد حکم تو در بحر و بر شود