قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در ستایش نواب فریدون میرزا فرماید
هرکرا دل سپیدکار بودبا سیه طرگانش یار بود
شود از قید کفر و دین آزادبسته هر دل به زلف یار بود
به کمند بتان گرفتارستزی من آن کس که رستگار بود
چون به کاری نهاد باید دلخود ازین خوبتر چه کار بود
زندهای را که میل خوبان نیستمرده است ارچه زندهوار بود
تجربت رفت و جز به عشق بتانمرد را فوت روزگار بود
خاصه چون یار من که از رخ و زلفرشک کشمیر و قندهار بود
چین زلفش حصار ماه و به حسنشور چین فتنهٔ حصار بود
گرد رخ زلفکانش پنداریروم محصور زنگبار بود
یا همی صف کشیده بر در چیناز دو سو لشکر بهار بود
قامتش یک بهشت سرو و به سروکی شقیق و بنفشه یار بود
عارضش یک سپهر ماه و به ماهکی زره زلف مشکبار بود
لبش اهواز نیست لیک در اوشکر و قند بار بار بود
چشمش آهوست در نگاه اگردیدی آهو که جانشکار بود
زلفش افعی بود گر افعی راهیچگه لاله در کنار بود
چشم او کافر آمدهست و چسانشتکیه بر تیغ ذوالفقار بود
ور همی نرگسست از مژه چونگرد نرگس دمیده خار بود
لب او لعل و لعل کس نشنیدصدف در شاهوار بود
غبغبش چاه گفتم ار به مثلچاه را ماه در جوار بود
رخ او لاله است و این عجبستکز رخش لاله داغدار بود
تخم فتنه است خال و در ره دلرخ رنگینش فتنهزار بود
دیدم آن چهر و زلف و دانستمصبح را پرده شام تار بود
بجز از چشم او ندیده کسیترک بیباده در خمار بود
وصف چهرش نگفته دفتر منهمچو ارژنگ پرنگار بود
به لب لعل او اشارتکردکلک من زان شکرنثار بود
وصف چشمش نمودهام زانروسخنم سحر آشکار بود
دیده روی ستاره کردارشچشمم از آن ستاره بار بود
به خیال دو زلف و سبز خطشخاطرم پر ز مور و مار بود
فکر مژگانش در دلم بگذشتسینهام زان سبب فکار بود
دیدم آن روی کاو مرا دیگرنه گلستان نه نوبهار بود
کز بهار و چمن فراغت نههرکه را چشم پرنگار بود
کی چمیدن کند چو قامت یارسرو گیرم به جویبار بود
کی دمیدن کند چو طلعت دوستلاله گیرم که در ایار بود
کی بود همچو ترک من خندانکبک گیرم به کوهسار بود
کی خرام آورد چو دلبر منگیرم آهو به هر دیار بود
گفتم از چشم همچو اوست گوزنکی قدحگیر و میگسار بود
در خرامست گر تذرو چو دوستکی زرهپوش و کینگذار بود
ترک من نوش جان و نوش لبستخاصه وقتیکه بادهخوار بود
وقتی ار شورشی کند سهلستکانهم از تلخی عقار بود
کبک و گور و گوزن و نیک تذرویار خوشتر ز هر چهار بود
گلشنی نوشکفته است و لیکهرکنارش دو صد هزار بود
سر نهد در کف ارادت اوهر کرا در کف اختیار بود
دلفریبست گاه بردن دلحیلهپرداز و سحرکار بود
زره رستمست زلفش و دلهمچو خود سفندیار بود
سنگ در سنگ سنگ در دل کوهواو بر این هر سه کامگار بود
لیک سنگش به زیر سیم نهانکوه سیمینش در ازار بود
کشد اینکوه را به هر طرفیبا میانی که مویوار بود
تن ما نیست آن میان نحیفاینقدر از چه بردبار بود
وین عجب کش گه خرام آنکوههمچو سیماب بیقرار بود
راست پنداری از نهیب ملکپیکر خصم نابکار بود
دادگر آفتاب ملک و ملککش فلک خنگ راهوار بود
شاه فیروزفر فریدون شهکافریدونش پردهدار بود
آنکه در پیش شیر شادروانشبیروان شیر مرغزار بود
روز کین از سنان نیزهٔ اوجرم گردون به زینهار بود
هرکجا تافت رای روشن اوقرص خورشید سخت تار بود
بخت او را اگر کنند لبوسفر و اقبالش پود و تار بود
عدل او دهر را شدهست پناهتیغ او ملک را حصار بود
چون ز آهن کند حصار کسیلاجرم سخت استوار بود
منصب خود به تیغ او سپرداجل آنجا که کارزار بود
جان کش از دست تیغ او نبردخصم اگر یک اگر هزار بود
کوه بینی درون بحر چو اودر کفش گرز گاوسار بود
آفتابیست بر سپهر برینچون به خنگ فلک سوار بود
با کف درفشان بود چو سحابچون که بر تخت روز بار بود
عالمی را یسار داده یمینشکه یمینش جهان یسار بود
جام بلور در کفش گوییآفتابی ستارهبار بود
ابر جوشندهایست ناشر گنجگر به رامش درونش یار بود
ببر کوشندهایست ناهب جانچون خداوند گیر و دار بود
بحر آنجا همی کند افغانچرخ اینجا به زینهار بود
معدن آنجا فقیر و مفلس گشتدشمن اینجا ضعیف و زار بود
اندرین هر دو وقت دشمن و دوستلاجرم صاحب اقتدار بود
دوستان بر به تخت داراییدشمنان بر فراز دار بود
زر به هر جا بود عزیز آیدجز که در دست شاه خوار بود
عدل او را درون چشم فتناثر برگ کوکنار بود
دشمن گوهرست و سیم کفشچون که بر تخت زرنگار بود
عالم خلق را چو درنگریاز وجود وی افتخار بود
وصف او کس یکی ز صد نکندوقتش ار تا صف شمار بود
لیک قصد من آنکه داند خلقکز مدیح ویم دثار بود
نُه فلگ را به گرد مرکز خاکتا روان روز و شب مدار بود
بر سر خلق و حکم جاویدانحکمفرما و تاجدار بود