گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - در ستایش امیر دیوان میرزا نبی خان فرماید

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رد۴۷ بیت
آن کیست که باز آمد و در بزم نظر کردجان و دل ما از نظری زیر و زبر کرد
آن برق یمانست‌که افتاد به خرمنیا صاعقه‌یی بود که بر کوه ‌گذر کرد
خیزید و بگیرید و بیارید و بپرسیدزان فتنه که ناگاه سر از خانه بدر کرد
نی هیچ مگویید و مپویید و مجوییدمن یافتم آن شعبده ‌کان شعبده‌گر کرد
آن‌یار منست‌ آن و همانست‌ و جز این نیستصدبار چنین‌کرد و فزون‌کرد و بتر کرد
این است همان یار که هر روز دو صد بارناکرده یکی‌کار ز نوکار د‌رکرد
گه‌آمد و گه خست و گهی ‌رفت و گهی ‌بستگه ساز سفرکرد و گه آهنگ حضرکرد
گه‌صلح وگهی جنگ وگهی نوش و گهی نیشگه شد ز میان بی‌خبر و گاه خبر کرد
گاه از بر من رفت و دو صد نوع دغل باختگه بر سر من آمد و صدگونه حشر کرد
گه خادم و گه خائن و گه دشمن و گه دوستگه دست به خنجر زد و گه سینه سپر کرد
گه‌ گفت نیم خادم و صدگونه قسم خوردگه گفت نیم چاکر و صد شورش‌ و شر کرد
گه خانه‌نشین گشت و گهی خانه نشان دادگه‌ خون ز رخم شست و گهی خون به ‌جگر کرد
گه رفت به اصطبل و گهی‌‌ گشت نمدپوشگاهی ز قضا شکوه وگاهی ز قدرکرد
گاهی به فلان برد امان گاه به بهمانگاهی به علی تکیه و گاهی به عمر کرد
از فضل امیرالامراء آمد و این باراز بوسئکی چند لبم پر ز شکرکرد
یک روز چو بگذشت به ره دخترکی دیدمانند سگ عوعو زد و آهنگ قمرکرد
گاهی ز پی هدیه ز من شعر و غزل خواستگاهی طلب جامه و آویزگهرکرد
گه موی سر زلف فرستاد به معشوقوانرا ز گرفتاری خود نیک خبر کرد
گه نقل فرستاد وگهی جوزی بوانگه بهر عرایض طلب‌ کاغذ زر کرد
گه نعل فکند از پی معشوق در آتشگه زآتش عشقش‌ دل خود زیر و زبر کرد
گه شد به منجم ز پی ساعت تزویجگه مشت به حمدان زد و نفرین به پدر کرد
گه خواست صد اندر صد و گه خواند عزیمهگه از پی تحبیب دو صد فکر دگر کرد
گه‌گفت خداکاش مرا چشم نمی‌دادکاو دید و دلم را هدف تیر خطر کرد
گه‌گفت مرا از همه آفاق دلی بوددیدار نکویان دلم از دست بدر کرد
گه‌ گفت ‌که دیوانه شوم‌ گر نشد این ‌کاروندر رخ من خیره چو دیوانه نظر کرد
من‌ گاه پی تسلیه‌ گفتم مکن این‌ کارهشدار کزین حادثه بایست حذر‌ کرد
عشق چه و کشک چه و پشم چه فرو هلوسواس تو عرض من و خون تو هدر کرد
رو جان پدر جلق زن و دلق به سر کشهر دم به بتی دست نشاید به کمر کرد
خندید که این جان پدر جان پدر چندهر چیز به من کرد همین جان پدر کرد
این جان پدر از وطن افکند مرا دوراین‌ جان پدر بین ‌که چه بر جان پسر کرد
قا آنیا تن زن و انصاف ده آخربا یار خود اینقدر توان بوک و مگر کرد
من یار تو باشم تو به کارم نکنی میلیزدان دل سختت مگر از روی و حجر کرد
این ‌گفت و خراشید رخ از ناخ‌ و پاشیداشکی که به یک رشحه زمین را همه تر کرد
گفتم چکنم نیست مرا برگ عروسیخود حاضرم ار هیچ توانی خر نر کرد
برتافت زنخدان مرا با سرانگشتوندر رخ من ژرف نگاهی به عبر کرد
گفتا تو عروس منی ای خواجه بدین‌ حسنکز روی تو زنگی به شب تار حذر کرد
خر گایم و نر گایم و آنگاه چنین زشتویحک که ترا بار خدا این همه خر کرد
گویند حکیمی تو که آباد شود فارسخرتر ز تو آن کس که تو را نام بشر‌ کرد
گفتم به خدا هرچه‌‌ کنم فکر نیارمکاری‌ که توان بر طلب سیم ظفر کرد
گفتا نه چنینست به یک روز توانییزدان نه مگر شخص ترا زاهل هنر کرد
شعری دو سه در مدح امیرالامرا‌ گویمیری ‌که ترا صاحب این جاه و خط‌ر کرد
گفتم‌که من این قصه نگارم به علیخانکش بار خدا پاک دل و نیک سیر کرد
شعر از من و سور از تو و سیم از کرم میرنصرت ز خدایی که معانی به صور کرد
تا صورت این حال دهد عرضه بر میرمیری ‌که خدایش به سخا نام سمر کرد
گفتاکه نکوگفتی و تحقیق همین بودوین ‌گفتهٔ حق در دل من نیک اثر کرد
محمود بود عاقبت میر که دایماز همت او کشته‌ آمال شمر کرد
قاآنی ازین نوع سخن گفتن شیرینبالله‌که توان‌ کام تو پر درّ و گهر کرد