گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در ستایش حاجی آقاسی رحمه‌الله فرماید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: امگرفت۴۲ بیت
شب ‌گذشته‌ که آفاق را ظلام‌ گرفتز تاب مهر زمین رنگ سیم خام‌ گرفت
شب سیاه چو دزدان ز تاب ماه‌کمندبه کف نهاد و همی راه کوی و بام گرفت
به سام روز مگر نوح دهر نفرین کردکه بی‌جنایت معهود رنگ حام‌گرفت
چو یام گشت جدی‌غرقه چون ‌طلیعهٔ صبحنمود جودی وکشتی بر او مقام‌ گرفت
طناب فکرتم آن شب چنان دراز کشیدکه رفت و دامن این نیلگون خیام گرفت
خیال خلق پیمبر گذشت در دل منز بوی مشک مرا عطسه در مشام گرفت
براق مدح چنان ‌گرم بر فلک راندمکه توسنم را روح‌القدس لجام‌گرفت
سمند کلک من آن سو ترک ز عرش‌ چمیدچو در میان سه انگشت من خرام گرفت
فضای خلوت دل تنگ شد به شاهد رو‌حز بس که عیش و طرب بر دلم زحام گرفت
چو بخت خواجه بدم تا سحر‌هان بیدارچو بختش این صفت از حی لایام گرفت
سحر چو ریخت فلک ‌گرد مهر‌های سپیدز جرم خور به سر این طشت‌ زردفام‌‌ گرفت
ز کُه برآمد آن سرخ شیر زرد مژهکه گرد خود مژهٔ زرد خود کنام گرفت
سپید آهوکان خورد آن غضنفر سرخکه زرد مژهٔ او تیزی از سهام ‌گرفت
چو صایدان بگرفت آن سپید طایرکانچو بر کتف زرسنهای زرد دوام ‌گرفت
بتم چو یوسف مصری رسید و نیل خطشسواد خطهٔ ری در سواد شام‌گرفت
مَهَم ز ابرو آهیخت تیغ و مهر از نوراز این دو تیغ ندانم جهان کدام گرفت
به ماه چهره پریشید طُرَگان سیاهدوباره شب شد و آفاق را ظلام‌گرفت
چو باز چهره نمود از میان چنبر زلفز رنگ طلعت او شام رنگ بام‌ گرفت
دلم به زلف وی از هرطرف‌ که روی نمودسیاهی شب یلدا ورا زمام‌گرفت
سهیل‌ گفتی از آسمان دوید به زیربه جای بادهٔ‌گلرنگ جابجام‌گرفت
چنین شراب به شوخی چنان حرام بودصواب ‌کرد که صوفی به ما حرام‌ گرفت
چو مست گشت و ز جا جست و بوسه داد بُتملبم شمیم گل و نکهت مدام گرفت
چه گفت گفت که هر لب که مدح خواجه کندببایدش ز لب س به بوسه‌کام‌گرفت
یمین ملت اسلام حاجی آقاسیکه آفریش ازو شهره‌گشت و نام‌گرفت
ز شوق وصل وی است اینکه معنی از آغازز عرش‌ آمد و پیوند با کلام‌ گرفت
عدوی سردمزاجش چو سنگ سخت ‌دلستچو آب‌کز خنکی معنی ژخام‌گرفت
ز پرتوی که ضمیرش فکند چون خورشیدبه یک اشاره زمیا و زمان تمام‌ گرفت
به نظم دولت و دین کلک ر‌ا چو بست‌ کمرحسام پادشهان جای در نیام‌گرفت
بلی چرا نرو‌د تیغ صفدران به نیامکه کلک او دو جهان را به یک پیام گرفت
نظام دولت شه کرد جان‌نثاری راکه دولت ملک از طاعتش نظام ‌گرفت
همین نظام ز خواجه است چون به‌ حق نگریکه خواجه گیرد اگر کشوری غلام گرفت
بد از شکوه منوچهر فرِّ سام سوارکه هم به نیروی او بود هر چه سام گرفت
نه از غمام اگر قطره‌یی به بحر چکدبود ز فیضی‌ کاول ازو غمام ‌گرفت
ظفر دوران ز یسار و یمینش‌کز طاعتز خواجه خاتم ‌لعل وز شه‌ حسام‌ گرفت
ایا فرشته‌ گهر خواجه‌یی ‌که قرب تراقبول حق سبب فیض مستدام گر‌فت
نعیم ظاهر و باطن که هست هستی رانخست روز ز یک‌ همت تو وام‌گر‌فت
هرآن جنین که زند مهر مهر تو به جبینز حق نشان سعادت به بطن مام ‌گرفت
نخست روز که شد دست دولت تو درازز پیشگاه ازل دامن قیام گرفت
همن نه دولت ای‌ران نظام یافت ز ت‌رکه ملک روی زمین از تو انتظام‌ گرفت
به بحر مدح تو تا غوطه زد به صدق دلمبسان سلک ‌گهر نظمم انسجام‌ گرفت
دوام دولت تو خواهم از جهان‌ گرچهجهان ز تقویت دولتت دوام‌گرفت
به احتشام تو همواره چرخ جهدکناناگر چه چرخ ز جهد تو احتشام‌ گرفت