گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - د‌ر ستایش شاهزادهٔ علیین و ساد‌ه فرمانفرما فریدون میرزا طاب ثراه فرماید

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ست۵۷ بیت
گاه ط‌رب و رو‌ز می و فصل بهارستجان خرم و دل فارغ و شاهد به‌کنارست
باد سحر از آتش گل مجمره سوزستخاک چمن از آب روان آینه‌دارست
تا می‌نگری کوکبه ی سوری و سرو استتا می‌شنوی زمزمهٔ صلصل و سارست
سورث به چه ماند به یکی حقه یاقوتکان حقهٔ یاقوت پر از مشک تتارست
نسرین به چه ماند به یکی بیضه ی الماسجان بیضهٔ الماس‌ پر از عود قمارست
مانا ز سفر تازه رسیدست بنفشهکش بر خط مشکین اثر گرد و غبارست
از لاله چمن چون خد ترکان خجندستوز سبزه دمن چون خط خوبان تتارست
در پهلوی گل خار شگفتا به چه ماندمانند رقیبی‌که هم آغوش‌ نگارست
مستست مگر نیلوفر از ساغر لالهکافتان خیزان چون صنمی باده گسارست
نی‌نی چو یکی بختی مستست ازیراکبینیش‌ چو بختی که به بینیش مهارست
راغ است‌ ‌که از سبزه همی زمرد خیزستباغ است‌که از لاله همی مرجان زارست
نرگس به چه ماند به یکی‌کفهٔ الماس‌کان کفه الماس‌ پر از زر عیارست
یا حقه‌یی ازکاه‌ربا ب‌ر طبق سیمیا ساغر سیماب پر از زر و عقارست
نی‌نی ید بیضای کلیمست به سفتشاز پارهٔ زربفت یهودا نه غیارست
بط بچه ی پیلست به خون برزده خرطومیا شاخ بقم رسته ز پیشانی مارست
زان غنچه عزیزست که زر دارد در جیبوین تجربتست آنکه نه زر دارد و خوارست
ای ترک بیاتات ببوسم که به نوروزفکر دل عاشق همه بوسیدن یارست
برخیز و بده باده نه ایام‌ گریزستبنشین و بده بوسه نه هنگام فرار است
می ده ‌که بنوشیم و بجوشیم و بکوشیمکانجا که بت ساده بط باده بکارست
ما نامی گلرنگ و بت شنگ و دف و چنگارکان بهار است از این‌روی چهارست
زین چار مگر چاره نماییم غمان راکاندل رهد از غم‌ که بدین چار دوچارست
پار از تو دلم داشت به یک بوسه قناعتو ‌امسال نه قانع به هزار و دو هزارست
از غایت لطف ار دهیم بوسه بمشمارکان غایت لطفست ‌که بیرون ز شمارست
و‌ر منع ‌کنندت‌ که مده بوسه برآشوبکاین سنت عیدست و در اسلام شعارست
گر سنت پارینه به جز بوسه نبد هیچامسال همه قاعدهٔ بوس‌ و کنارست
هرچندکه بدعت بود این ه‌اعده لیکناین بدعت امسال به از سنت پارست
ای ماه‌ که با روی تو برقع‌ نگشایدهر ماه مبرقع که بنوشاد و حصارست
زلفین تو تا دوش همه تاب و شکنجستچشم تو تاگوش‌ همه‌خواب و رخمارست
گر باده دهی زود که انده به ‌کمین استور بوسه دهی زود که عشرت به‌ گذارست
به‌ربی دو سه مستانه مرا بخ‌ثث‌ ب تعجیلکز وصل تو واجب‌ترم ایدون ده سه کارست
یک امشبکی بیش مجال سخنم نیستفردا همه هنگامه عید و صف بارست
مدح ملک ه‌ر تهنیت عید ضرورستکاین هر دو زمان را سبب دفع ضرارست
مشکل که دگر باره مراکام دهد بختزیرا که جهان را نه به یک حال مدارست
بینی که بهاران سپس فصل خزانستبینی ‌که ‌حزیران عقب ماه ایارست
فردا است که از پشت کشف تیره تر آیداین دشت که امروز پر از نقش و نگارست
‌+ مشت زری دارد نازد به خود ام‌روزفرداست‌ که با دست تهی همچو چنارست
چون دولت خسرو نبود عادت گردونتاگویی جاوید به یک عهد و قرارست
دارای جوان بخت فریدون شه غازیکانجا که رخ اوست همه ساله بهارست
گردون شرف و بحر کف و ابر نوالستلشکر شکن و پیل‌تن شیر شکارست
چون روی به بزم آرد یک چرخ سهیلستچون‌رای به‌رزم آرد یک‌دشت سوارست
شاها به جهانت همه چیزست مهیاوانچ آن بهٔقین نیست‌ تر‌ا عیب و عوارست
از خون عدوی تو زمین چشمهٔ لعلستوز گرد سمند تو هوا قلزم قارست
شخص امل از قهر تو در سوز و گدازستجان اجل از عفو تو در بند و ‌فشارست
بر سفرهٔ جود تو زمین زائده چین استدر موکب جاه تو فلک غاشیه‌دارست
یاللعجب از تیغ تو آن مرگ جهانسوزکت گه به یمین اندرو گاهی به یسارست
هره به یمینست همه جنگ و جدالستهرگه به یسارست همه امن و قرارست
برقیست‌ که تابش همه نابنده جحیمستبحریست که آبش همه سوزنده شرارست
در چشم نکوخواه تو یک طایفه نورستبر جان بداندیش تو یک هاویه نارست
گو لاف بزرگی نزند خصم تو بدروغکایدر مثل او مثل عجل و خوارست
آنجاکه جلال تو فلک خاک‌نشین استآنجا که نوال تو ملک شکر گزارست
گر کلک تو در دست تو آمد گهرافشانییداست‌ که ‌این خاصیت از قرب جوارست
از در چه‌ گنه دیدی و از زر چه خیانتکان ‌نزد تو بی‌قیمت و این پیش تو خوارست
آن مختفی از چشم تو درصدر جبالستاین محتبس از قهر تو در قعر بحارست
از رمح تو چو رمح تو می پیچم بر خویشکاو همچو عدوی‌تو چرا زرد و نزارست
ای شاه ز قاآنیت ار هیچ خبر نیستباری خبرت‌ هست ‌کش‌از مدح دثارست
دارد پی ایثار تو برکف‌ گهری چندوان نیز دریغا که نه در خورد نثارست
آن‌قدر بمانی ‌که خطاب آیدت از چرخشاها به جنان پوی ‌که نک روز شمارست