گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در مدح نواب شاهزاده فریدون میرزا فرمانفرما

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ا۴۰ بیت
ای رفته پی صید غزالان سوی صحرابازآ بسوی شهر پی صید دل ما
گر تیر زنی بر دل ما زن نه بر آهوور دام نهی در ره ماه نه نه به صحرا
نه شهرکم از دشت و نه ماکمتر از آهوصید دل ماکن اگرت صید تمنا
آهوی بیابان نبرد عهد به پایانماییم‌که صیدیم و به قیدیم شکیبا
ای آهوی انسی چکنی آهوی وحشیوین طرفه‌که صیدی چکنی صید تقاضا
ما در توگریزیم وگریزد ز تو آهواو صید تو غافل شده ما صید تو عمدا
آهو بمگیر اینهمه‌کاهو به توگیرندآهو چکنی ای به تو شیران شده شیدا
چشمت چه‌به‌آهوست بجو آ‌هو چشمیمهروی وسخنگوی و سمن‌بوی و سمن‌سا
تا رخت برد انده در سایهٔ آهوتا بال زند محنت در بنگه عنقا
از بهر یک آهوکه در آری به‌کمندشمنت نتوان برد ز بازوی توانا
یارا تو همه انسی و آهو همه وحشتباری بده انصاف تو مطبوع‌تری یا
چون خود به‌کمند آر غزل‌گوی غزالیکز مشک زره سازد و از نافه چلیپا
از آهوی سیمن بستان آهوی زرینتا خانه چو مینوکنی از شاهد و مینا
ای زلف تو تاریکتر از خاطر نادانوی موی تو باریکتر از فکرت دانا
شهدیست مصفا لبت امّا بنیابدبی‌جهد موفا به‌کف آن شهد مصفا
ای لعل شکرخای تو یک حقهٔ‌گوهروی طلعت زیبای تو یک شقهٔ دیبا
زان حقه بود در دل من رشکی پنهانزین شقه بود در رخ من اشکی پیدا
گه برکه روانستم از آن اشک به دامنگه سرکه عیانستم ازین رشک به سیما
گر وصل تو ای ترک نه بختی است مکرمور روی تو ای دوست نه فتحی است مهنا
چون فتح روانی ز چه در لشکر خسروچون بخت دوانی ز چه در موکب دارا
شهزادهٔ آزاده فریدون شه عادلکز فرط جلالت دو جهانست به تنها
بویی ز ریاض‌کرمش روضهٔ رضوانجویی ز حیاض نعمش لجهٔ خصرا
هرگه به وغا روی‌کند فتنه‌کند پشتهرگه به عطا دست برد فاقه‌کشد پا
ای دست تو بخشنده‌تر از ابر به مجلسوی تیغ تو رخشنده‌تر از برق به هیجا
هردم سخن از قهر تو دوزخ بود آن دمهرجا صفت از خلق تو جنت بود آنجا
ابنای جهان را به‌گه عرض ضمیرتزین روی بدن سر سویداست هویدا
گر صاعقهٔ قهر تو برکوه بتابدپیکان دمد اندر عوض خار ز خارا
ور نخل ز تأثیرکفت بارور آیدبس شوشهٔ زر خیزدش از خوشهٔ خرما
تیغت عجبا هیچ بگویم بچه ماندبرقیست علی‌الله نه‌که مرگیست مفاجا
جوهرش ثریا بود و شکل مه نوویحک به مه نو نشنیدیم ثریا
در دست تو ماند به یکی زورق سیمینکز لطمهٔ امواج برون جسته ز دریا
در قبضهٔ تقدیر توگویی ملک‌الموتایدون ز پی مرگ دوگیتی است مهیا
فی‌الجمله به یک حمله تر و خشک بسوزدچون قهر خداوند تبارک و تعالی
شاها ز پی صید شدی تا تو به هاموندو عبهرم از خون شده دو لالهٔ حمرا
بی‌شخص تو ای شخص توآسایش‌گیتیبی‌روی تو ای روی تو آرایش دنیا
یک سله مارست مرا روح به پیکریک بیشهٔ خارست مرا موی بر اعضا
هوشی اگرم بود جها برد به غارتصبری اگرم دید فلک برد به یغما
بی‌روی توام روی دهد راحت هیهاتبی‌یاد توام شاد شود خاطر حاشا
قاآنیت آن به‌که دعاگوید ایدونتا وصف مکرر شود و مدح مثنا
تا تنگ شود زاویه از بعد مسافتدر زاویهٔ تنگ‌کند خصم تو ماوا