قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش محمّد شاه
دوش که این گرد گرد گنبد میناآبلهگون شد چو چهر من ز ثریا
تند و غضبناک و سخت و سرکش و توسناز در مجلس درآمد آن بت رعنا
ماه ختن شاه روم شاهد کشمرفتنهٔ چین شور خلخ آفت یغما
تاجکی از مشک تر گذاشته بر سرغیرت تاج قباد و افسر دارا
خم خم و چین چین شکن شکن سر زلفشکرده ز هر سو پدید شکل چلیپا
روی سپیدش برادر مه گردونموی سیاهش پسر عم شب یلدا
چشم مگو یک قبیله زنگی جنگیتیر و کمان برگرفته از پی هیجا
زلفش از جنبش نسیم چو رقاصگاه به پایین فتاد وگاه به بالا
چشم مگو یک قرابه بادهٔ خلرزلف مخوان یک لطیمه عنبر سارا
حلقهٔ زلفش کلید نعمت جاویدمژدهٔ وصلش نوید دولت دنیا
مات شدم در رخش چنانکه تو گفتیاو همه خورشید گشت و من همه حربا
چین نپسندیدمش به چهره اگر چهشاهد غضبان بود ز عیب مبرا
گفتمش ای شوخ چین به چهره میفکنخوش نبود پیچ و خم به چهرهٔ برنا
چین و شکن بایدت به زلف نه بر رویجور و ستم شایدت به غیر نه بر ما
سرکه فروشی مکن ز چهره که در عشقهیچم از آن سرکه گم نگردد صفرا
شاهد باید گشاده روی و سخنگویدلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا
دلبر باید که هر دم از در شوخیبوسه نماید لبش به طبع تقاضا
سیب زنخدانش وقف عارف و عامیتنگ نمکدانش نذر جاهل و دانا
کرد شکرخندهیی که حکمت مفروشزشت چه داند رموز طلعت زیبا
«لعبت شیرین اگر ترش ننشیندمدعیانش طمع کنند به حلوا»
حاجب بار ملوک اگر نکند منعخوان شهان مفلسان برند به یغما
خار اگر پاسبان نخل نباشدبر زبر نخلی کسنبیند خرما
زشت به هرجا رود در است به خواریگر همه باشد ز نسل شاه بخارا
خود نشنیدی مگرکه مایهٔ عشرتطلعت زیبا بود نه خلعت دیبا
گفتمش احسنت ای نگار سخنگویوهکه شکیبم ربودی از لبگویا
پیشترک آی تا لب تو ببوسمکز لب لعل توگشت حل معما
همچو یکی شیر خشمگین بخروشیدلرزه فتادش ز فرط خشم بر اعضا
گفتکه ای مفلس این چه بیادبی بودخیز و وداعمکن و صداع میفزا
گر تو بدین مایه دانش از بشرستینفرین بادت به جان ز آدم و حوا
کاشکه سیلی زمین تمام بشویدکز تو ملوث شده است تودهٔ غبرا
اینقدر ای بیادب هنوز ندانیکز لب منکوتهست دست تمنا
هیچ شنیدی به عمر خودکهگداییتار طمع افکند بهگردن جوزا
کس لب لعل مرا نیارد بوسیدجزکه ثناگوی شهریار توانا
جستم و از وجد آستین بفشاندمیک دو معلق زدم چو مردم شیدا
گفتمش الحمد پس توزان منستیدم مزن ای خوب چهر از نعم ولا
مهتر قاآنی آن منمکه ز دانشدر همهگیتیکسم نبیند همتا
مادح خاص خدایگان ملوکممدحت او خوانده صبح و شام به هرجا
نرمکنرمک لبانگشوده به خندهوز لبکانش چکید شهد مهنا
خندان خندان دوید و پیش من آمددوخت دو لب بر لبمکه بوسه بزنها
الحق شرم آمدم بدین لب منکربوسه زدن بر لبی چو لالهٔ حمرا
کاین لب همچون ز لوی من نه سزا بودبر لبکی سرخ تر ز خون مصفا
گفتمش ای ترک دادهگیرد و صد بوسکز لب لعل تو قانعم به تماشا
روی ترشکرد وگفتکبر فروهلکز تو تولا نکو بود نه تبرا
شاعر و آنگاه رد بوسهٔ شیرینکودک و آنگاه ترک جوز منقا
مادح شاهی ترا رسدکه بروبدخاک رهت را به زلف تافته حورا
بوسه بزن مرمرا ز لطف وگرنهنزد بتان سرشکستهگردم و رسوا
در همه عضوم مخیری پی بوسهاز سرم اینک بگیر بوسه بزن تا
روی و لبم هردو نیک درخور بوسنداین من و اینک تو یا ببوس لبم یا
گفتمش ای ترک ترک این سخنانگویبسکا ازین غمز و رمز و عشوه و ایما
با تو خیانتکنم هلا بچه زهرهبا تو جسارتکنم الا بچه یارا
خصلت دزدان و خوی راهزنانستچشم طمع دوختن به جانبکالا
گفت اگرکام من نبخشی امشبنزد ملک از تو شکوه رانم فردا
گفتم رو روکهکار اگر به شه افتدشاه مرا برگزیند از همه دنیا
شه نخرد شعر دلکش تو به موییچونکند از روی لطف شعر من اصغا
گفت مزن لاف و عشوهکمکن از یراکمایهٔ شعر تو از منست سراپا
گر نکشد سرخگل نقاب ز چهرهبلبل مسکین چگونه برکشد آوا
شادی خسرو بود ز طلعت شیریننالهٔ وامق بود ز الفت عذرا
چهرهٔ یوسف به خواب دیدکه در مصرترک وصال عزیزگفت زلیخا
گفتمش ای ترک در لبان توگوییرحل اقامت فکنده است مسیحا
خندهکنانگفتکاین تعلل تاکیخیز و بگو مدحی از شهنشه دارا
غرهٔ او را به چشمکردم و در مدحغره صفت خواندم این قصیدهٔ غرا
تا ز زوالست لایزال مبراملک ملک باد از زوال معرا
راد محمد شه آنکه آتش قهرشمی بگدازد چو موم صخرهٔ صمّا
دولت او را نه اولست و نه آخرشوکت او را نه مقطعست و نه مبدا
شعلهکشد خنجرش اگر به زمستانخلق به سردابها روند زگرما
کلکگهر سلک او چه معجزه داردکز شبه آرد پدید لؤلؤ لالا
نی غلطم نبود این عجبکه نمایددر شب تاریک جلوه نجم ثریا
حفظ تو پوشد ز آب سقف بر آتشحزم تو بندد ز باد جسر به دریا
خلق تو خیری دماند از تف آتشجود تو الماس سازد ازکف دریا
حزم تو یارد مدینه ساخت به جیحونعزم تو تاند سفینه تاخت به صحرا
عون تو سازد ز موم جوشن داودرای تو آرد ز دودگنبد خضرا
چون ز عدوی تو نام هست و نشان نیستشاید اگر خوانمش نبیرهٔ عنقا
عفو تو ناخوانده است وصف سیاستقهر تو نشنیده است نام مدارا
شاها در این قصیده ژرف نگهکننظم تو آیین ببین و شیوهٔ شیوا
هزل من از جد دیگران بود اولیخاصه چو افتد قبول شاه معلا
شعر نشایدش خواندن از در معنیهرچه به صورت مردفست و مقفا
مرثیه دانش نه شعر آنکه چو خوانندپیچ و خم افتد ز رنج و غصه در امعا
چهر حسودت ز سیم اشک مفضضاشک عدویت ز زر چهره مطلا