گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۷ - د‌ر مدح اسدالله الغالب علی‌بن ابیطالب علیه السلام و ستایش محمد شاه مرحوم

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۵۸ بیت
سروش غیبم‌گوید به‌گوش پنهانیکه جهل دونان خوشتر ز علم یونانی
ترا ز حکمت یونان جز این چه حاصل شدکه شبهه ‌کردی در ممکنات قرآنی
تو نفس علم شو از نقش علم دست بشویکه نفس علم قدیمست و نقش او فانی
شناختن نتوانی هگرز یزدان راچو خود شناختن نفس خویش نتوانی
در این بدن که تو داری دلی نهفته خدایکه‌گنج خانهٔ عشقست و عرش رحمانی
بکوب حلقهٔ در را که عاقبت ز رایسری برآید چون حلقه را بجنبانی
ولی به گنج دلت راه نیست تا نرهیز جهل ‌کافری و نخوت مسلمانی
به‌گنج دل رسی آنگه‌که تن شود ویرانکه‌گنج را نتوان یافت جز به ویرانی
فضول عقل رها کن‌ که با فضایل عشقاصول حکمت دانایی است نادانی
به ملک عشق چه خیزد ز کدخدابی عقلکجا رسد خر باری به اسب جولانی
عنان قافلهٔ دل به دست آز مدهکه می‌نیاید هرگز ز گرگ چوپانی
بقین عشق چو آمد گمان عقل خطاستبکش چراغ چو خندید صبح نورانی
گرفتم آنکه نتیجه است عشق و عقل دلیلدلیل را چه کنی چون نتیجه را دانی
تو خود نتیجهٔ عشقی پی دلیل مگردکه نزد اهل دل این دعوی است برهانی
امل سراب غرورست زینهار بترسکه نفس‌ گول تو غولی بود بیابانی
مشو ز دعوت نفس شریر خود ایمنکه‌ گرگ می‌نبرد گله را به مهمانی
جهان دهست ‌و خرد دهخدای خرمن دوستکه منتظم شود از وی اساس دهقانی
راکه دعوی شاهی بود همان بهرکه روی ازین ده و این دهخدا بگردانی
به هر دوکون قناعت مکن ‌کزین دو برونهزار عالم بی‌منتهاست پنهانی
گمان بری که هستی کران‌پذیر بودگر این مسلم هستی به هستی ارزانی
ولی من از در انصاف بی‌ستیزهٔ جهلسرایمت سخنی فهم ‌کن به‌ آسانی
کران‌هستی اگر هستی است چیست سخنوگر فناست فنا را عدم چرا خوانی
چو ملک هستی‌ گردد به نیستی محضورنکوتر آنکه عنان سوی نیستی رانی
ز چهرشاهد هستی اگر نقاب افتدبه یکدگر نزنی مژه را ز حیرانی
بر آستانهٔ عشق آن زمان دهندت بارکه بر زمین و زمان آستین برافشانی
مقام بوذر و سلمان گرت بود مقصودخلاص بوذر بمای و صدق سلمانی
برهنه‌پا و سرانند در ولایت عشقکه‌قوتشان‌همه‌جوعست و جامه عریانی
همه برهنه و چون مهر عور عریان ‌پوشهمه ‌گرسنه و چون علم قوت روحانی
مبین بر آنکه چو زلف بتان پریشانندکه همچو گیسوی جمعند در پریشانی
غلام درگه شاه ولایتند همهکه در ولایت جان می‌کنند سلطانی
کمال قدرت داور وصیّ پیغمبرولیّ خالق اکبر علیّ عمرانی
شهنشهی ‌که ز واجب ‌کسش نداند بازاگر برافکند از رخ حجاب امکانی
از آن ‌گذشته‌ که مخلوق اولش‌ گوییبدان رسیده که خلاق ثانیش دانی
به شخص قدرش هجده هزار عالم صنعبود چو چشمهٔ سوزن ز تنگ میدانی
اگر خلیفهٔ چارم در اولش دانندمن اولیش شناسم‌که نیستش ثانی
لوای ‌کوکبهٔ ذات او چوگشت پدیدوجود معترف آمد به تنگ سامانی
شها تویی‌ که ندانم به دهر مانندتجز این صفت که بگویم به خویش می‌مانی
به‌ گاه عفو تو عصیان بود سبکباریبه وقت خشم تو طاعت بود پشیمانی
چسان جهانت خوانم‌که خواجهٔ اینیکجا سپهرت دانم‌که خالق آنی
ز حسن طلعت خلاق جرم خورشیدیز فرط همت رزاق ابر نیسانی
به پای عزم محیط فلک بپیماییبه دست امر عنان قضا بگردانی
نه آفتاب و مهست اینکه چرخ روز شبانبه طوع داغ ترا می‌نهد به پیشانی
نسیم خلت تو بر دل خلیل وزیدکه ‌کرد آتش سوزان بر او گلستانی
شد از ولای تو یوسف عزیز مصر ارنههنوز بودی در قعر چاه زندانی
نه‌گر به جودی جودت پناه بردی نوحبدی سفینهٔ او تا به حشر طوفانی
امیر خیل ملایک کجا شدی جبریلاگر نکردی بر درگه تو دربانی
ازین قبل ‌که چو خشم تو هست شورانگیزحرام گشته در اسلام راح ریحانی
وزان‌سبب که‌ چو مهر تو هست‌ راحت‌‌بخشبه دل قرارگرفتست روح حیوانی
ز موی موی عرق ریزدم به مدحت توکه خجلت آرد در مدح تو سخندانی
چنان به مهر تو مسظهرم‌که شاه جهانبه ذات پاک تو آثار صنع یزدانی
خدایگان ملوک جهان محمد شاهکه در محامد او عقل‌کرده حسّانی
به روز کینه‌ که پیکان ز خون نماید لعلز خاک خیزد تا حشر لعل پیکانی
شها تویی‌ که از آن‌سوی طاق‌ کیوانسترواق شوکت تو از بلند ایوانی
به طلعت تو کند خاک تیره خورشیدیبه هیبت تو کند آب صاف سوهانی
به روز میدان ببر زمانه او باریبه صدر ایوان ابر ستاره بارانی
هماره تاکه برونست از تصّور عقلکمال قدرت یزدان و صنع سبحانی
بدوست ملک‌سپاریّ و مملکت‌بخشیز خصم ‌گنج بگیری و مال بستانی
به خوبش حتم‌کند آسمان‌که ختم‌کندسخا به شاه و سخن بر حکیم قاآنی