قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۶ - در ستایش جناب جلالت مآب میرزا کاظم نظام الملک دام مجده گوید
چو دولت جمع گردد با جوانیجوان لذت برد از زندگانی
به مانند نظامالملککاو راخدا هم داده دولت هم جوانی
نمیگنجد جهان در جامه از شوقز بس دارد به رویش شادمانی
چهخوبو خوش طراز افتاده الحقبر اندامش لباسی کامرانی
به رقص آید سپهر از ذکر نامشچو مست می ز الحان و اغانی
همای همتش در هر دو عالمنگنجد از چه از تنگآشیانی
چو مدح او کنم اجزای عالمزبان گردند در همداستانی
هنر در گوهر پاکش نهفتهبه کردار معانی در مبانی
ز حرص مدح او بیمنت لفظز دل هر دم به گوش آید معانی
محیط عرش را سازد ممثلمحیط خاطرش از بیکرانی
دقایق در حقایق درج داردبه کردار ثوالث در ثوانی
ز میل جود بیند در دل خلقرخ آمال و رخسار امانی
کلامش تالی عقد اللالیبیانش ثانی سبع المثانی
زهی این آن که با یکران عزمتنیارد خنگ گردون همعنانی
ملکشاه نخستینست خسروتو در پیشش نظامالملک ثانی
بساط نقطهٔ موهوم خصمتنیاید در نظر از بینشانی
فلک گرچه زبردستست و چیرهنیارد با توگردون پهلوانی
کمند رستمی چون تاب گیردنیارد تاب کاموس کشانی
از آن خندد به خصمت هر زمان چرخکه بید روی بختش زعفرانی
تو اندر عزم و حزمت در سفاینکند این لنگری آن بادبانی
ز شوق آنکه زودش میببخشیزکان با سکّه خیزد زرٍّکانی
خداوندا ازین مداح دیرینهمانا داری اندک دلگرانی
شنیدمگفتهیی قاآنی از چهنمیجوید به بزم من تدانی
ز زحمت دادن خود شرم دارماز آن درآمدن کردم توانی
بترسیدم که گر ارنی بگویمز دربان پاسخ آید لنترانی
اگر هر خشمی از نامهربانیستبه من خشم تو هست از مهربانی
وگر هم در دلت غیظست شایدکه هم والکاظمین الغیظ خوانی
الا یا سرورا از چرخ دارمحدیثیخوش چو وحی آسمانی
مگر دی با فلککردی عتابیکه دوش آمد بر من در نهانی
همی گفت و همی هردم ز انجمدو چشمش بود درگوهرفشانی
که اجداد نظام الملک را منچه خدمتها که کردم در جوانی
زحل را هر شبی گفتم که تا صبحکند در هر گذرگه دیدهبانی
به مریخم سپردم تاکشد زارعدوشان را به تیغ قهرمانی
بگفتم مشتری تا بر شرفشانکند هر عید ساز خطبهخوانی
به خوان جودشان از ماه و خورشیدهمی از سیم و زر بردم اوانی
بدان عفت که دانی زهرهام داشتکه هرگز کس نمیدیدش عیانی
به رقص آوردمش در بزم عشرتبه شبهای نشاط و میهمانی
چو گشتم پیر و در میدان غم کردقدمگویی و پشتم صولجانی
نظامالملکم اکنون کرده معزولز دربانی و شغل پاسبانی
مرا هم عرضکی خاصست بشنوکه در خلوت به رن ضه رسانی
که قاآنی پس از سی سال مدحتکه شعرش بود چون آب از روانی
ز شاهنشاه و اجداد شهنشاهگرفتی گنجهای شایگانی
گهی در جشنها خواندی مدایحگهی در عیدها گفتی تهانی
کنون پژمرده از بیداد گردونچو اوراق گل از باد خزانی
به جای گنجهای شایگانشرسد بس رنجهای رایگانی
مهل تا این ستم با او کند چرخچه شد آن خصلت نوشیروانی
بر آن کس کاین ستم بر وی روا داشترسید ارچه بلای ناگهانی
ولی چون سوخت خرمن را چه حاصلکه خود فانی شود برق یمانی
غرض عیش مرا میکن منظمبه هر نوعی که دانی یا توانی
که تا من هم همه شب تا سحرگاهز دست دوست گیرم دوستگانی
به چنگ آرم بتی از ماهرویانرخ از نسل پری تن پرنیانی
بدن عاجیّ و گیسو آبنوسیلبان لعلی و قامت خیزرانی
رخش چون خرمن گل از لطافتلبش چون غنچه ازکوچکدهانی
خمارین نرگسش در خواب رفتهز بیماریّ و ضعف و ناتوانی
لب لعلش پر از لولوی شهوارچو تخت قیصر و تاج کیانی
بهکام دل رسی پیوسته تا حشرگرم زینسان به کام دل رسانی
تو خود دانی که جان یک جو نیرزدکرا در بر نباشد یار جانی
دلم فانی شدن در عشق خواهدچو میدانم که دنیا هست فانی
الا تا ارغوان روید ز گلزارز شادی باد رویت ارغوانی
بپاید تا جهان با وی بپاییبماند تا فلک چون وی بمانی