قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲۸ - و له من کلامه
تبارک ای نگار خلّخی ای ماه نوشادیکه داری بر غم دیرین ما هردم ز نو شادی
نخوردم هرچه خوردم قند چون لعلت بهشرینیندیدم هرچه دیدم سرو چون قدت به آزادی
برون شد هشتچیز از هشتچیزم بیتو ای دلبرکه هر غم از غمانم کرده بی آن هشت هشتادی
ز چم خواب و ز دل تاب و ز رخ آب و ز دل طاقتز کف ایمان ز سر سامان ز پیکر جان ز جان شادی
تو ای ماه دو هفته کردهای هر هفت و هر هفتهکند در حسن هر پیرایهای زان هفت هفتادی
نبودی چون دل سخت تو شیرین بیستون ورنهنکردی رخنه در وی تیشهٔ فولاد فرهادی
قوافی ذال بود و دال شد چون دیدم ای دلبرکه صاد چشم مستت کرده از خال سیه ضادی
اگرنه صنع صباغی به من آموخت عشق توچرا مشکم همی کافور گشت و لالهام جادی
ترمشکینموی و شیرینگوی بربستی و بشکستیز مو دکان عطاری ز لب بازار قنادی
دمم دود و دلم کوره، عنا گاز و تنم آهنبلا پتک و سرم سندان و پیشه عشق حدادی
اذاکان الغراب آید به یادم هر زمان کایددلم را در طریق عشق زاغ زلف تو هادی
اطیب المسک ام ربا الغوالی ام شذا وردکزو بوی حبیبم در مشام آید در این وادی
غزال نافر قد صاد اسدَ الغالبِ عن لحظٍبدیعست از چنان وحشی غزال اینگونه صیادی