قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱۰ - در مدح شهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب ثراه گوید
روز آدینه شدم بر در خلوتگه شاهنامهٔ مدح بهکف چشم ادب بر درگاه
خواستم بار یکی رفت و بشه گفت وز شهرخصت آورد و برفتیم بهم تا بر شاه
خاک بومیدم و استادم و برخواندم مدحصلهام داد و ثنا گفت و بیفزودم جاه
محرم خاص ملک کان ادب اسمعیلکه به شوخی بر شه منفردست از اشباه
شاه را خواست به وجد آرد و خرسند کندگفت کای خسرو گردون فرسیاره سپاه
مر مرا بود کهن ساله زنی دایهٔ چرخپیل خرطوم و زرافه تن و بوزینه نگاه
چانه برجسته و سر مرتعش و تن مفلوجلبفروهشته و بینی خشن و پشت دوتاه
آه سردش به لب آنقدر که در یخدان یخموی زردش بهتن آنقدرکه درکهدانکاه
چین به رخسارش از آن بیش که در دریا موجمایل شهوت از آن بیش که شیطان به گناه
چانهاش جستهتر از دنبهٔ میش و سرگرگبینیش گندهتر از لفج غلام و لب داه
خواندی از فرط شبق گاه به گاهم بر خویشتا همی آب بر آتش زنمش خواه مخواه
روزی از بهر تسلی بهکنارش خفتمتا در آن لجهٔ معروف درافتم به شناه
بر شرع هوسم شرطهٔ شهوت نوزیدکه برم کشتی خود را به لب لنگرگاه
زورق نفس بهیمی نشدش راست ستونهمچو لنگر به زمین دوخت سر از سستی باه
میل شهوت به چهرو آری از جا جنبدبا چنان ناخوش رویی که بود شهوت کاه
تار و پود هوسم پاره شد از بس که به جهددست و پا میزدم از بهر شبق چون جولاه
چون نجست آب ز فوارهام از عجز عجوزلگدی زد که بجستم چو ز فواره میاه
آبرویم همه برخاک سیه ریخت چو دیددلو من خشک لب افتاده نگون بر لب چاه
کاری از پیش من آن روز نرفت اما رفتموی ریشم هم بر باد پی بادافراه
حرکت رفت ز پبش و برکت رفت ز پسحرکت بیبرکت رو ندهد اینت گواه
بر خش ثوب پلاسینه فرو نتوان کردسوزنی را که ببایست زدن بر دیباه
خود از آن گونه که می بردمد از دام جویراست در دریا هرگز نشود شاخ گیاه
لاجرم بر در آن لجهٔ بس ژرف و عمیقمیل من خفت و مرا دست هوس شد کوتاه
زال حسرت زده از پیش و من آزرده ز پسمن همیگفتم واریشاه او واپیشاه
تنگدل او ز عمل من شده از کرده خجلمن نفس بسته و او هر نفسی میزد آه
چه دهم شرح ز جا جستم و بیرون رفتماز قضا دخترکی نادر دیدم در راه
موی شیطان صفت او دلم از راه ببردآری ابلیس کند آدمیان را گمراه
رویش از تازگی و طرهاش از نیکوییگفتی این صبح نشابورست آن شام هراه
مگر از زلف و رخش چشم خلای شده خلقکه یکی نیمه سپیدست و یکی نیمه سیاه
زیر مه بسته چهی ژرف و جهانی دل و دینکرده ز آن زلف نگونسار نگونسار به چاه
غره غرار تر از صورت خوبان فرنگطرّه طرارتر از طینت افغان فراه
رخ به قامت چو به شمشاد ز سوری خرمنمو به عارض چو بهگلزار زا کسون خرگاه
قد موزونش چون نخل امانی خرمروی میمونش چون روز جوانی غمکاه
بدنش صاف بدانگونه که هرکش بیندظن برد کآب حیاتست و بنوشد ناگاه
بخ بخ از ماه رخش متعنی الله بههی هی از سرخ لبش صیرنی الله فداه
عقرب زلف کجش بر جگرم نیشی زدکه چو افعی زده از سینه برآوردم آه
چشم از بس که ز سیل مژگان ریخت سرشکخردم گفت که بس کن بلغالسیل ذُباه
بر وجودم غم عشقش بشد آنسان چیرهکه یکی شیر ژیان گاه جدل بر روباه
گشت نابود چنان در غم او هستی منکه روان درگذر صرصر می جثهٔ کاه
شور عشقش دل ویرانهٔ من کرد خرابکه خرابست به هر ملک که بگذشت سپاه
رفتمش پیش و به صد لابه سرودم غم خویشگفت بیهودهمکن ریش و سخن کن کوتاه
جوزهر وار کمربسته و من میترسمکه در این جوزهر آخر به خسوف افتد ماه
هنرت چیست جز این ریش که گویی به مثلشب یلدا بود از بس که درازست و سیاه
گفتم این ریش مرا هست محاسن بیحدبشمرم برخی از آن بو که شوی خوب آگاه
اولاً مایه همین شوکت ریشست که شهاز دو صد خلوتیم داده فزون منصب و جاه
حامل و ناقل قلیان سلامم گه بارکه ملک آید و چون ماه نشیند برگاه
شوکت ریش من آن لحظه شود بیش که منکوردین پوشم و دستار نهم جای کلاه
یا در آن وقت که پوشم زره و بنشینماز برباره چو رویین تن بر اسب سیاه
بر کفلگاه تکاور فکنم چرم پلنگچو پلنگان دژم حمله برم بر بدخواه
وز بر سینه حمایل کنم این ریش سیهزیر این ریش سیه تنگ کشم بند قباه
خاصه آن وقت که باد آید و از جنبش باددستی از نخوت بر ریش کشم گاه به گاه
نیمی از ریش به چپ درفکنم نیم به راستوز چپ و راست به ظارهٔ من شاه و سپاه
ریش من هر که در آن حالت بیند گویدریش و این شوکت و فر به به ماشاءالله
همه بگذار بدانگه که سوی فارس شدمبختیاری به سرم ریخت فزون از پنجاه
من و یاران مرا رعشه درافتاد به تنکه ندانستم چون برهم از آن معرکهگاه
علت آن بود که آن سال ز امنیت ملکچیزی از اسلحهٔ ملک نبردم همراه
ناگه افتاد به یادم که مرا ریشی هستکه زهر نیک و بدم بود به وقت پناه
گفتم ای ریش کنون روز بدت پیش آمدشوکت خود مشکن منقصت خویش مخواه
آخر ای رب دل شیر تو داری چه شدتکه درین عرصه کنی پشت به مشتی روباه
قاطعان طرق ایدر که به کین خاستهاندوقت آنست که بدهی همه را باد افراه
تو عقابی به صلابت اگر اینان عصفورشاید ار پیش پرند تو نپاید دیباه
قصهکوته بهدهان ریش فرو بردم و چشمبر دریدم چو هژبری که کند تیز نگاه
هیات ریش من از دور چو دزدان دیدندزود گشتند گریزان همه با حال تباه
آن بدین گفت که اینست عمودی ز آهنکه فرامرزکشیدی بهکتف گاه بهگاه
این بدان گفت نه دیویست سیه کز سر خشمپی بلعیدن ما پشت نمودست دوتاه
آن دگر گفت که اهریمن آدمخوارستخویش را باید ازین مهلکه می داشت نگاه
درگذر زین همه ای شوخ کزین موی سیهکنمت بستر از اکسون و دواج از دیباه
خسبم از زیر تو وان ریش بود بستر توور به بالا فتمت هست دواج ای دلخواه
دختر از ریش من این طرفه محاسن چو شنیدگفت لا حول و لا قوهٔ الا بالله
این چه ریشستکه مهر من از آنگشت فزونیعلماللهکه ریشست این یا مهرگیاه
پس مرا گفت که هر حاجت کم در دل بودزین محاسن همه کردی تو قضا بیاکراه
لازم آمد که روا دارم هرچت کامستکه مرا کردی از ریش خود ایدون آگاه
لیکنت زان هنری هست نکوتر گفتمآری آری سمت بندگی شاهنشاه
خسرو راد محمد شه کز بهر شرفبر سُم توسن او شاهان سایند جباه
بهر آن یافت ز فیض ازلی قوت نطقتا همی مدحت او را بسرایند افواه
تا گسسته نشود روز ز شب شام از صبحمگسلاد از وی توفیق حق و عون اله
باد هر ماهه قویتر سپهش روز به روزباد هر ساله فزونتر حشمش ماه به ماه