قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۹ - در ستایش پادشاه رضوان جایگاه مغفور محمدشاه مبرور طاب ثراه فرماید
دو چشم باز و دوگوشم فراز مانده به راهکهکی بشارت فتح آید از معسکر شاه
ندانم از چه به راه اندرون بشیر بماندگمان برم که به شیری دوچار شد ناگاه
و یا ز پویه سم بارگیش کوفته شدپیاده ماند و نبودش پیاده طاقت راه
و یا ز شدت باران و برف و برد هوابه نیمه راه به جایی بماند خواه مخواه
و یا چو روی منش دست و پا پر آبله شدز بسکه بوسه زدندش زمان زمان به شفاه
چه شد چرا سفرش این قدر دراز کشیدمگر نه عمر سفر بود غالباً کوتاه
علیالله از چه سبب دور ماند و دیر آمدمگر شکار بتیگشت شوخ و خاطرخواه
چرا نیامد یاربکجا اقامتکردبه حیرتم که چه شد لا اله الا الله
همین دم آمده ور نامدست میآیدخدای را ز قدوم ویم کنید آگاه
همی معاینه بینم که مژده را بت مندوان دوان خوش و خرم درآید از درگاه
به جهد رانده ز تک مانده تنگ بستهکمرنفس گسیخته خوی کرده کج نهاده کلاه
عرق نشسته به رویش چو بر سمن بارانغبار مانده به چهرش چو بر ثوابگناه
سپید گرد رهش برد و زلف غالیهگونبسان سودهٔ کافور تر به مشک سیاه
خطش به چهرهٔ رنگین چو مشک بر شنجرفتنش به جامهٔ فاخر چو نقره در دیباه
چو پشت گردون در سجدهٔ خدیو جهانبه پیش رویش آن زلف کرده پشت دوتاه
به غیر خط سیاهش برآن سپید رخانز مشک سوده ندیدم حصار خرمن ماه
نشسته از بریکران باد پای چو برقدو اسبه تاخته ناگه دمان رسد از راه
بشارت آرد کآمد بشیر و برّه زدندبه گردش از دو طرف جوق جوق بنده و داه
ز بس به روی بشیر از در نیاز عیونز بس به راه برید از در نماز جباه
تمام جبهه بود هرکجا نهند قدمتمام دیده بود هر کجا کنند نگاه
لبش پر آبلهگردیده چون سپهر به شبز بس که بومه زدندش ز هرطرف به شفاه
یکیش ساغر می داده کای بشیر بنوشیکیش نقد روان بر ده کای برید بخواه
ز هر کرانه گروهی گرفته دامن اوکه ای بشیر چه داری خبر ز فتح هراه
به روزگار زمستانکه آبها همه سنگچسان ز آب هری رود عبره کرد سپاه
به فصل دی که ز سردی بنیم راه سخنبه سمع کس نتواند رسیدن از افواه
ز بس برودت در طبع روزگار حرونکه منجمد شده قوهٔ نما به طبعگیاه
هرات راکه سپهری است بر فراز زمینچسان گرفت شهنشاه آسمان خرگاه
به مان آذر وکانون که شعله درکانونچنان فسرده نماید که شاخ سرخ گیاه
هرات را که جهانیست در میان جهانچسان گشود مهین شهریار ملک پناه
به وقت بهمن کز تیره جرم ابر مطیرسپهر نیلی در بر کند پرند سیاه
هرات راکه بود قلعهٔ ستارهگرایچسان نمود مسخر شه ستاره سپاه
بشیرگوید ای قوم تا نبیند کسخبر فسانه شمارد به صدهزار گواه
مگر نه خسرو گیتیستان محمدشاهبه سرش تاج سعادت بود ز فر آله
شکوه شاه همین بس که از مهابت اوز سومنات به عیوق رفت بانگ صلوه
نبرد شاه همین بس که از صلابت اوفغان افغان بررفت تا به طارم ماه
نه شاه عرضهٔ شطرنج بود شاه هریکه می ز جای بجنبد ز بانگ شاهاشاه
چه مایه رنج و خطر برد شاه تا آوردبر اوج تختهٔ دارش ز شیب تختهٔ گاه
به مال و جاه عدو غره گشت و غافل ازینکه مال او همه مارست و جاه او همه چاه
بلی چو بخت قرین نیست مال گردد ماربلی چو چرخ معین نیست جاه گردد چاه
غریو توپ دژ آشوب از محال هریگمان برم که فراتر شد از دیار فراه
نهیب شاه چنان تنگکرد سینهٔ خصمکه مینداشت ز تنگی مجالگفتن آه
ز بسکه بهر تماشای رزم خم شد چرخچو چرخ چاچی شاهش نماند پشت دوتاه
همی به فرق ملک خود آهنین گفتیفکنده سایه بلند آسمان به خرمن ماه
ستارهگریان از بیم مرگ هایاهایزمانه خندان بر کار خصم قاهاقاه
عدو ز مرگ دل آسوده بود و غافل ازینکه نوک نیزهٔ شه مرگ را بود بنگاه
مجال جنبش از هیچ سو نداشت نسیمز بس هوا متراکم ز بانگ واویلاه
ز بیم شاه پر از نقش شاه بود جهانبه چشم خصم ولی بود در جهان یکتاه
چنان ز بیم ملک زردگشت چهر عدوکهکهرباش نیارست فرقکرد ازکاه
ز گرز شاه شد آشفته مغز خصم چنانکنسیم ناخوش او مغز چرخ کرد تباه
عجبترآنکه ز مغزش به خاک تخمیکاشتکه تا قیامت مجنون دمد به جای گیاه
خدنگ شاه چنان خود دوخت بر سر خصمکه گفتی آنکه به فرقش شدست پوست کلاه
ز بسکه تندی شمشیر شاه جسم عدودوپارهگشت به یک ضرب و می نبود آگاه
مصاف بس که در آن پهنه گرم بود نداشتهمی خبر پدر از پور و همره از همراه
سپاهیان ملک بر عدو چنان چیرهکه شرزه شیردژ آگه به حمله بر روباه
ز تیر شاهکه ده ده به یکدگر میدوختکسی نیافت که پنجست خصم یا پنجاه
سپهر قلزم خونابگشت و تیر ملکدر او به قوت بازو همی نمود شناه
چنان نهیب ملککار تنگکرد به خصمکه جز به سایهٔ تیغ اجل نیافت پناه
ز تیغ شاه مکافات یافت خصم آریگناه را نه مگر دوزخست باد افراه
بلی به دوزخ تفتیده میبسوزد مردچو بنگریش جری بر به ارتکاب گناه
ز چیره دستی شه خیره مرزبان هریچنانکه غیرامانش نه روی ماند و نه راه
زمان زمان پی پوزش به بارگاه ملکدوان دوان زهری صف به صف سپید و سیاه
وزیر شه بدل اسب داد پیل دمانبه هر بیاده که آورد رخ به درگه شاه
جهانستان ملکا بدسگال سوز شهاتوییکه پشت فلک در سجود تست دوتاه
هزار شکر خدا راکه از عنایت توجهانیان همه انباز راحتند و رفاه
به ویژه فارس که گویی بهشت را مانداز آنکه راه ندارد به هیچ دل اکراه
یکی منم که به میدان مدحگوی سخنبه صولجان بلاغت ربودم از اشباه
سوارگشته سرانگشت من به پشت قلمبدان مثابه که رویینه تن بر اسب سیاه
اگر نه خامهٔ من بود نظم عنین بودهم او بسان سقنقور بر فزودش باه
شها جدا ز جنابت به حیرتمکه مراچگونه روز شود هفته هفته گردد ماه
چنان سپاه محن بر دلم هجوم آردکه گم شود تنم اندر میانه گاه بگاه
ثنای شاه نیاری نمود قاآنیبه هرزه باد مپیما به خیره عمر مکاه
به هر بهار الا تا همی به قوت طبعچو خون روان شود اندر عروق شاخ میاه
قوام بخت تو چندانکه در بسیط زمینکهین غلام تو بر آسمان زند خرگاه