قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۵ - در مدح حاج میرزا آقاسی طاب الله ثراه گوید
عید دان چیست لب چون عید خندان داشتنخند خندان جان نثار راه جانان داشتن
جان هم از جانان بود کت داده تا قربان کنیبهر قربان هم نباید منّت از جان داشتن
بسکمالی نیست قربانی نمودن بهر عیدعید را باید به پای دوست قربان داشتن
عشق دانی چیست لب پرخنده کردن نزد خلقبیخبر از آه و افغان آه و افغان داشتن
در حضور دیو طبعان از پی روپوش چشمسرکه کردن روی و در دل شکرستان داشتن
چون سکندر بستاندر دل خیال روم و روسروی کرباس سرادق زی خراسان داشتن
گاه در عبن وصال از داغ هجران سوختنگه نشاط وصل اندر عین هجران داشتن
مار زلف شاهدان را راندن از فردوس دلزشت باشد خلد را دهلیز شیطان داشتن
قاصد غمهاست آین آهیکه خیزد از درونعیشها دارد نهانی آه پنهان داشتن
چون جمال خواجه کز صبح ازل روشنترستیک جهان خورشید باید درگریبان داشتن
زیور خلدند آل مصطفی وز مهرشاندبده بابد جنت و دل باغ رضوان داشتن
بیسفینهٔ نوح گر عالم پر از جودی شودچشم آزادی خطا باشد ز طوفان داشتن
خواجه بخشد از اشاراتت شفا نه بوعلیلقمه باید در گلو از خوان لقمان داشتن
چشم مست پیر چون بیباده مستیها کندچشم را بابد در او دزدیده حبران داشتن
صاحب دیوان تواند در میان بار عامرازها با خواجه بیتذکار و تبیان داشتن
چشم احمد خامشگویاست لبکن بایدتعلم حیدر صدق بوذر زهد سلمان داشتن
کوش همچون خواجه بدهی هر چه را آری به دستتا جهان باری به خویش و غیر آسان داشتن
خود بگو جز تلخکامی چست حاصل بحر رازین گهر پروردن و زین درّ و مرجان داشتن
ابر با آن تیره رخساری که پوشد روی روزمردم چشمت دهقان را ز باران داشتن
خواجه شو ز اوّل که یابی معنی وارستگیپس بدانی حکمت ملک فراوان داشتن
یک سوالست از سر انصاف میپرسم ز تودهر را آباد خوشتر یاکه ویران داشتن
بایدت بر دل نیفتد سایهٔ دیوار حرصورنه باکی نبست بر گل کاخ و اوان داشتن
“خواجه برگل مینهد بنیان نو بر دل می نهیفرق دارد جان من این داشتن زان داشتن
تو نداری چشم حقبین کم کن این چون و چراخواجه را نقصی نباشد زان دو چندان داشتن
از تب شهوت فتادستی درین گفتار زشتداروی تب نوش تاکی ننگ هذیان داشتن
جان سستت بر نتابد بار سختیهای عشقپُتک پولادست نتوان شیشه سندان داشتن
زشت باشد با لباس کاغذین رفتن در آبرخب *رد فرودن آنگه چشم ناوان داشتن
کوش تا جون خواجه سر تا پایگردی معرفتوز بهار فبفن در دل صدگلبشان داشتن
ابر رحمت چون ببارد بهر جذب فیض اوروح باید تشنه چون ربگ ببابان داشتن
بایدت چون خواجه ز اول علمها را سر به سرگردکردن زان سپس بر طاق نسیان داشتن
ورنه بس آسان ترک کاریست بیکسب علومآهچون عارف کشیدن ذکر عرفان داشتن
با چو موزونان ناقص بهر چندن آفربننقد حال دیگران را زیب دیوان داشتن
دزدیاست این نهغناکزموش طبعی هر زماندانهای غیر دزدیدن در انبان داشتن
گبر راکز زند و استالوح دل باشد سیاهسود ندهد غالباً هیکل ز قرآن داشتن
نف دان ش رهاکن نقثثن دانثن راکه مردشرمش آید در بغل لعبت چو صبیان داشتن
در دو گیتی هرچه بینی یک حقیقت بیش نیستکت نماید مختلف زین نقش الوان داشتن
کلکقدرت نقش هرچیزی بهر چیزی نگاشتورنه چوبی را نشاید شکل ثعبان داشتن
می بجنباند چوکودک جمله را در مهد طبعتا بدان جنبن رها یابد ز نقصان داشتن
خاک را پنهان از آن جنبش دهد صد چاشنیتا تواند حاصل از وی قوت حیوان داشتن
از خم جان فلاطونی شراب هوش نوشکار دونانست حکمتهای یونان داشتن
پاک باید دل تن را آلوده باشد باک نیستزانکه در ظلمات باید آب حیوان داشتن
صورت قنبر به یاد آورکه دانی میتواندر سواد کفر پنهان نور ایمان داشتن
گفت عیسی را یکی ننگین چرا داری بدنگفت بابد روح پاک از کفر خذلان داشتن
فبف و بسطیکز خیالت میبزاید روز و شچند باید نامشان فردوس و نیران داشتن
با خیال دوست بنگر روی زشت اهرمنتا بدانی میتوان در دیو غلمان داشتن
شکوه کم کن از جهان تاز و برآساییکه مامطفل را از شیرگیرد وقت دندان داشتن
خوشترین کاریست مدح خواجه باید خویش راچون صدف دایم به مدحش گوهرافشان داشتن
غوث ملت حاجی آقاسی که خواهد عفو اوخلق را هر ساعتی یک دهر عصیان داشتن
ماه را چون تار کتان هر سر مه عدل اوتن بکاهد تا بداند رسم کتان داشتن
خامهاش یکشبرنی کمتر بود دین معجزستشبرکی نی را به یک عالم نگهبان داشتن
وهم میگفت ار قدر خواهد شود شبهش پدیدعقل گفتا شرط تقدیربست امکان داشتن