گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۴ - در مدح هژبر سالب علی‌بن ابیطالب صلوات ا‌لله و سلامه علیه ‌گوید

رسم‌عاشق نیست با یک‌دل دو دلبر داشتنیا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن
ناجوانمردیست چون جانوسیار و ماهیاریار دارا بودن و دل با سِکندر داشتن
یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جانزشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن
شِکرستان ‌کن درون از عشق؛ تاکی بایدتدست‌حسرت چون‌مگس ازدور برسر داشتن
بندگی‌کن خواجه را تا آسمان بر خاک تواز پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن
ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق؛ پرخون‌کن دوچشمهست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن
تاکی از نقل‌کرامت‌های مردان بایدتعشوها همچون زنان در زیر چادر داشتن
از کرامت عار آید مرد را، کانصاف نیستدیده از معشوق بر بستنُ، به زیور داشتن
گرچه گاهی از پی بوجهل جهلان لازمستماه را جوزا نمودن سنگ را زر داشتن
عَمْرو را حاصل چه از نقل‌کرامت‌های زیدجز که بر نقصان ذات خویش محضر داشتن
خود کرامت شو؛ کرامت چند جویی زان و اینتا توانی برگ بی‌برگی میسر داشتن
چرخ اگر گردد به فرمانت برآن هم دل مبندای برادر؛ کار طفلانست فِرفِر داشتن
از نبی باید نبی را خواست کز بوجهلی استچشم اعجاز و کرامات از پیمبر داشتن
عارف اشیا را چنان خواهدکه یزدان آفریدقدرت از یزدان چرا باید فزونتر داشتن
گنج شو، نه گنج جو، خوشتر کدام؟ انصاف دهطعم شِکر داشتن یا طمع شِکر داشتن
در سَرِ هر نیشُ خاری صدهزاران جَنَتستچند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن
مردم‌ چشم جهان شو تا توان در چشم خلقخویش را در عین تاریکی منور داشتن
دیدن خلقست فرن و دیدن حق فرض‌تردیده بایدگاه احول‌گاه اعور داشتن
ظِلّ یزدان بایدت بر فرق؛ نه ظِلّ همایتا توانی عرش را در زیر شَهپر داشتن
پرتو حقست در هر چیز، ماهی شو به طبعتا ز آب شور یابی طعم‌ کوثر داشتن
کوش قاآنی‌که رخش هستی آری زیر رانچندخواهی چون امیران اسب و استر داشتن
تن‌ رها کن تا چو عیسی بر فلک ‌گردی سوارورنه‌ عیسی می‌نشاید شد ز یک خر داشتن
میخ مرکب ر‌ا به‌ گل زن نه به دل ‌کاسان بوددر لباس خسروی خود را قلندر داشتن
دل سرای حق بود در سرو بالایان مبندسرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن
غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشمخویش باید گاه ماهی‌ گه سمندر داشتن
گوهر جان را به‌دست آور که‌ زنگی بچه رامی‌نیفزاید بها از نام جوهر داشتن
هم دوجعفر بود کاین صادق بدآن ‌کذاب بودنیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن
چون قلم از سر قدم ساز از خموشی‌گفتگوگر نمیخواهی سیه‌رویی چو دفتر داشتن
رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگاررستگاری چیست در دل مهر حیدر داشتن
همچو احمد پای تا سرگوش باید شد تراتا توانی امتثال حکم داور داشتن
امر حق فوریست باید مصطفی را در غدیراز جهاز اشتران ناچار منبر داشتن
بایدش دست ‌خدا را فاش بگرفتن به‌دستروبهان را آگه از سهم غضفر داشتن
ذات حیدر افسر لولاک را زیبدگهرتاج را نتوان شبه بر جای‌گوهر داشتن
از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخارنحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن
نیستی معذور بالله‌ گرت باید ز ابلهیعیسی‌ جان بخش را همسنگ عازر داشتن
ای کم از سگ تا کی این آهو که خواهی‌از خریشیر را همسایه با روباه لاغر داشتن
شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاستوان زنان را یک دوگز شلوار و معجر داشتن
طفل هم داند یقین‌کاندر مصاف پور زالپیرزالی را نشاید درع و مغفر داشتن
خجلتت ناید ربودن خاتم از انگشت جموانگه آن را زیب دست دیو ابتر داشتن
در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجدلولیان را کی سزد در دست مزهر داشتن
زشت باشد نزل‌های آسمانی پیش رویهمچو بیماران نظر سوی مزوّر داشتن
چون صراط ‌المستقیمت هست تاکی ز ابلهیدیده در فحشاء و دل در بغی و منکر داشتن
نعشت ار در گل رود خوشتر گرت بایست چشمبا فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن
‌گر چوکودک وارهی از ننگ ظلمات ثلاثآفرین‌ها بایدت بر جان مادر داشتن
بر زمین نام علی از نوک ناخن بر نگارتا توانی نقش دل برگل مصوّر داشتن
شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر اوتا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن
ذره‌یی از مهر او روشن ‌کند آفاق راچند باید منت از خورشید خاور داشتن
عطرسایی چندبرخود رمزی ازخلقش بگوتا توانی مغزگیتی را معطر داشتن
رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت‌کسوفزانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن
علم ازو آموز کاسانست با تعلیم اونه صحیفهٔ آسمان را جمله از بر داشتن
مهر او سرمایهٔ آمال‌ کن‌ گر بایدتخویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن
طینت ‌خویش ‌ار حسن ‌خواهی بیاید چون حسیندر ولای او ز خون در دست ساغر داشتن
پشت بر وی ‌کرد روزی مهر در وقت غروبتا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن
زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرقزآهنین شمشیر او فرضست لنگر داشتن
روی‌ خود را روزی او از شرق سوی‌ غرب‌ تافترجعت خورشید را بایست باور داشتن
ای ‌خلیفهٔ مصطفی‌ای ‌دست ‌حق ای‌پشت دینکافرینش را زتست این زینت و فر داشتن
خشم با خصمت ‌کند مریخ یا سرمست تستکز غضب یا سکر خیزد دیده احمر داشتن
غالیان‌ویند هم خود موسی هم سامریبهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن
چرخ هشتم خو‌است مداحت چو قاآنی شودتا تواند ملک معنی را مسخر داشتن
عقل گفت این خرده کوکب‌های زشت خود بپوشنیست قاآنی شدن صورت مجدر داشتن
گینی ارکوهی شود از جرم بالله می‌توانکاهی از مهر تو با آن ‌کُه برابر داشتن
کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهرجاری از خون بداندیشان‌ کافر داشتن
کی تواند جز تو کس یک ضربت شمشبر اواز عبادت‌های جنّ و انس برتر داشتن
کی‌تواند جز توکس در روزکین افلاک راپرخروش از نعرهٔ الله اکبر داشتن
کی تواند جز تو کس در عهد مهد از پردلیاژدهایی را به یک قوّت دو پیکر داشتن
شاه ما را میر شاهان ‌کن‌ که باید مر تراهم ز شاهان لشکر و هم‌ میرلشکر داشتن
خسرو غازی محمّد شه‌ که در سنجار دهرننگش آید خویش را همسنگ سنجر داشتن
رمیم آید مدح اوویم‌که ماهان بش‌ندگر گدایان ‌گنج را باید مستّر داشتن
نه خجل ‌گردم ز مدح او که دانم ذره رانیست امکان مدح مهر چهر خاور داشتن
سال عمرش قرنها بادا ز حشر آن سو ترکتاکه برهد ز انتظار روز محشر داشتن
شه ‌چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر پیرای سکندر لازمست این خضر رهبر داشتن