قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح امیرکبیر میرزاتقیخان رحمهالله گوید
نسیم خلد میرود مگر ز جویبارهاکه بوی مشک میدهد هوای مرغزارها
فراز خاک و خشتها دمیده سبز کشتهاچه کشتها بهشتها نه ده نه صد هزارها
به چنگ بسته چنگها بنای هشته رنگهاچکاوها کلنگها تذروها هزارها
ز نای خویش فاخته دوصد اصول ساختهترانهها نواخته چو زیر و بم تارها
ز خاک رسته لالهها چو بسدین پیالههابه برگ لاله ژالهها چو در شفق ستارها
فکندهاند همهمه کشیدهاند زمزمهبه شاخ سروبن همه چه کبکها چه سارها
نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دمبهدمز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها
بهارها بنفشهها شقیقها شکوفههاشمامهها خجستهها اراکها عرارها
ز هر کرانه مستها پیالهها به دستهاز مغز میپرستها نشانده می خمارها
ز ریزش سحابها بر آبها حبابهاچو جوی نقره آبها روان در آبشارها
فراز سرو بوستان نشستهاند قمریانچو مقریان نغزخوان به زمردین منارها
فکندهاند غلغله دوصد هزار یکدلهبه شاخ گل پی گله ز رنج انتظارها
درختهای بارور چو اشتران باربرهمی ز پشت یکدگر کشیده صف قطارها
مهارکش شمالشان سحابها رحالشاناصولشان عقالشان فروعشان مهارها
درین بهار دلنشین که گشته خاک عنبرینز من ربوده عقل و دین نگاری از نگارها
رفیقجو شفیقخو عقیقلب شقیقرورقیقدل دقیقمو چه مو ز مشک تارها
به طره کرده تعبیه هزار طبله غالیهبه مژه بسته عاریه برنده ذوالفقارها
مهی دو هفت سال او سواد دیده خال اوشکفته از جمال او بهشتها بهارها
دو کوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبشنهفته زلف چون شبش به تارها تتارها
سهیل حسن چهر او دو چشم من سپهر اومدام مست مهر او نبیدها عقارها
چه گویمت که دوش چون به ناز و غمزه شد برونبه حجره آمد اندرون به طرز میگسارها
به کف بطی ز سرخ می که گر ازو چکد به نیهمی ز بند بند وی برون جهد شرارها
دونده در دماغ و سر جهنده در دل و جگرچنانکه برجهد شرر به خشک ریشه خارها
مرا به عشوه گفت هی تراست هیچ میل میبگفتمش به یادکی ببخش هی بیارها
خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جمکه گشته دولت عجم قوی چو کوهسارها
ز سعی صدر نامور مهین امیر دادگرکزو گشوده باب و در ز حصن و از حصارها
به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقیکه مؤمنان متقی کنند افتخارها
امیر شه امین شه یسار شه یمین شهکه سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها
یگانه صدر محترم مهین امیر محتشماتابک شه عجم امین شهریارها
امیر مملکتگشا امین ملک پادشامعین دین مصطفی ضمین رزقخوارها
قوام احتشامها عماد احترامهامدار انتظامها عیار اعتبارها
مکمّل قصورها مسدد ثغورهاممّهد امورها منظم دیارها
کشندهٔ شریرها رهاکن اسیرهاخزانهٔ فقیرها نظام بخشکارها
به هر بلد به هر مکان به هر زمین به هر زمانکنند مدح او به جان به طرز حقگزارها
خطیبها ادیبها اریبها لبیبهاقریبها غریبها صغارها کبارها
به عهد او نشاطها کنند و انبساطهابه مهد در قماطها ز شوق شیرخوارها
سحابکف محیطدل کریمخو بسیطظلمخمرش از آب و گل فخارها وقارها
به ملک شه ز آگهی بسی فزوده فرهیکه گشت مملکت تهی ز ننگها ز عارها
معین شه امین شه یسار شه یمین شهکه فکر دوربین شه گزیدش از کبارها
فنای جان ناکسان شرار خرمن خسانحیات روح مفلسان نشاط دلفکارها
به گاه خشمش آنچنان تپد زمین و آسمانکه هوش مردم جبان ز هولگیر و دارها
زهی ملک رهین تو جهان در آستین تورسیده از یمین تو به هر تنی یسارها
به هفت خط و چار حد به هر دیار و هر بلدفزون ز جبر و حد و عد تراست جاننثارها
کبیرها دبیرها خبیرها بصیرهاوزیرها امیرها مشیرها مشارها
دوسال هست کمترک که فکرت تو چون محکز نقد جان یک به یک به سنگ زد عیارها
هم از کمال بخردی به فر و فضل ایزدیز دست جمله بستدی عنان اختیارها
چنان ز اقتدار تو گرفت پایهکار توکه گشت روزگار تو امیر روزگارها
چه مایه خصم ملک و دین که کرد ساز رزم و کینکه ساختی به هر زمین زلاششان مزارها
خلیل را نواختی بخیل را گداختیبرای هردو ساختی چه تختها چه دارها
در ستم شکستهای ره نفاق بستهایبه آب عدل شستهای ز چهر دین غبارها
به پای تخت پادشه فزودی آن قدر سپهکه صف کشد دوماهه ره پیادهها سوارها
کشیده گرد ملک و دین ز سعی فکرت رزینز توپهای آهنین بس آهنین حصارها
حصارکوب و صفشکن که خیزدش تف از دهنچو از گلوی اهرمن شررفشان به خارها
سیاهمور در شکم کنند سرخچهره همچه چهره قاصد عدم چه مور خیل مارها
شوند مورها در او تمام مار سرخ روکه برجهندش از گلو چو مارها ز غارها
ندیدم اژدر اینچنین دلآتشین تنآهنینکه افکند در اهلکین ز مارها دمارها
نه داد ماند ونه دین ز دیو پر شود زمینفتد خمار ظلم و کین به مغز ذوالخمارها
به نظم ملک و دین نگر ز بس که جسته زیب و فرکه نگسلد یکاز دگر چو پودها ز تارها
الا گذشت آن ز من که بگسلد در چمنمیان لاله و سمن حمارها فسارها
مرا بپرور آنچنان که ماند از تو جاودانز شعر بنده در جهان خجسته یادگارها
به جای آب شعر من اگر برند در چمنز فکر آب و رنج تن رهند آبیارها
هماره تابه هر خزان شود ز باد مهرگانتهی ز رنگ و بو جهان چو پشت سوسمارها
خجسته باد حال تو هزار قرن سال توبه هر دل از خیال تو شکفته نوبهارها