گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در ستایش ملکزادۀ بی‌نظیر شهزاده اردشیر فرماید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: نا۶۳ بیت
شاه ختن چو دوش نهان شد به مکمناوز فرق سر فکند زر اندودگرزنا
با لشکری عظیمتر از جیش روم و روسشاه حبش دو اسبه برآمد ز مکمنا
پوشیده از لآلی منثور جوشنیبر جامهٔ سیاه‌تر از خز ادکنا
زراد چرخ بهر تن او ز اختراناز حلقهای سیم بهم بافت جوشنا
انجم چو یک طبق جو سیمین و آسمانافسون برو دمیده چو جادوی جوزنا
مه موسی‌کلیم و خط‌کهکشان عصاانجم‌گلهٔ شعیب و فلک دشت مدینا
چندین هزارگوی درخشنده از نجومگردان به‌گردگیتی بی‌زخم محجنا
من هردو چشم دوخته در چشم اخترانتا صبح و پر ز اخترم از دیده دامنا
ناگاه پیش از آنکه‌گزارم دوگانه‌ییبهر یگانه ایزد دادار ذوالمنا
ماهم ز در درآمد ناشسته روی و مویچهرش ز می شکفته چو یک باغ سوسنا
چون صبح صادقی ز پس صبح‌کاذبیپیدا زگیسوانش بناگوش وگردنا
در فوج دلبران به صباحت مسلماوز خیل نیکوان به ملاحت معینا
در بابلی چه ذقنش زلف عنبرینهاروت‌وارگشته به موی سر آونا
یا نی منیژه‌گفتی آشفته‌کرده مویاز بخت واژگون به لب چاه بیژنا
گیسوکمند رستم و ابرو حسام ساممژگان خدنگ آرش و قد رمح قارنا
زلف خمیده پشتش‌کفهٔ فلاخن استوان‌گیسوان بافته بند فلاخنا
چشم مرا به چهرهٔ خوددوخت زانکه داشتاز تار زلف رشته و از مژه سوزنا
گفتم فرامشت شده ماناکه از سحابریحان وگل دمیده زهر بوم و برزنا
وز پشت ابر تیره عیان قرص آفتابهمچون نگین جم زکف آهریمنا
برکوه لاله چون شب مهتاب بشکفدگویی به تیغ‌کوه چراغیست روشنا
گر سرخ بید را نبود رنج سرخ بادگل‌گل چراست در چمنش لاله‌گون تنا
مانا شنیده‌یی‌که پی قتل تهمتنغلطاند سنگی از زبرکوه بهمنا
نک سیل بهمنست‌که سنگ افکند زکوهوان لالهٔ دمیده به دامن تهمتنا
در هاون عقیق شقایق نسیم صبحاز بس‌که سوده غالیه و مشک ولادنا
اینک سواد سودهٔ آن مشک و غالیه استاین داغ‌هاکه هست برآن سرخ هاونا
بر صحن باغ سرو چمن سایه افکندهر صبح‌کافتاب بتابد به‌گلشنا
زانسان‌که سرو قامت میر زمانه هستاز فر بخت شه به جهان سایه افکنا
شیرکام ملک ملکزاده اردشیرکز جود دست اوست خجل ابر بهمنا
فرماندهی‌که هست به فرخنده نام اومنشور ملک و نامهٔ ملت معنونا
از بیم تازیانهٔ قهرش ازین سپستا حشر توسنی نکند چرخ توسنا
ای آنکه به سحاب‌کفت ابر نوبهاردودیست خشک مغزکه خیزد زگلخنا
در هرکجاکه خنجر تو خونفشان شودروید ز خاک معرکه تا حشر روینا
حزم‌تو پیش از آنکه رود دانه زیر خاکدردانه خوشه دیده ودر خوشه خرمنا
ماناکه عهد بسته و سوگند خورده‌اندشمشیر جانستان تو با جان دشمنا
کاندم‌که می برآید شمشیرت از نیامآید برون روان بد اندیشت از تنا
گر جان دهد ز جود تو سائل شگفت نیستمیرد چراغ چونکه فزاییش روغنا
درگوش تو ز فرط شجاعت به روز رزمخوشتر صهیل ارغون ز آواز ارغنا
در هر فن از فنون هنر بس‌که ماهریخوانندت اوستادان استاد یکفنا
آن به‌که بدسگال تو زیرزمین رودکش بر تمام روی زمین نیست مأمنا
نبود عجب‌که بر دو جهان سایه افکندچتر ترا ز بس‌که فراخست دامنا
در چینه دان همت سیمرغ جود توانجم دو‌دانه‌کنجد و یک مشت ارزنا
کوه از نهیب‌گرز تو خواهد به روز رزمبیرون دود چو رشته ز سوراخ سوزنا
سرهنگ بی‌سپاه بود خازنت ازانکاز ترکتاز جود تو خالیست مخزنا
اسلام شد قوی ز تو چونانکه سوی حجهرسال پابرهنه شتابد برهمنا
رفتم‌کنم به خصم تو نفرین سپهرگفتزین مرده درگذرکه نیرزد به شیونا
از حرص جود طبع تو خواهدکه سیم و زرجاوید سکه‌کرده برآید ز معدنا
از چهر زرد و بخت سیاه و سرشک سرخخصم توگشته است سراپا ملونا
ای قهرمان ملک تو دانی‌که پیش مندانشوران چیره زبانند الکنا
جز چرب‌گفتهاکه بود دست پخت منشعری قبول می نکند طبع روشنا
زانسان‌که چشم‌گرسنه بر خوان مهتراناول دود به جانب مرغ مسمنا
ور شعر دیگران بگزیند به شعر منکژ طبع جاهلی‌که پلید است وکودنا
نزل سپهر را چه زیان‌گر پیاز و سیرخواهد یهود در عوض سلوی و منا
تنها جز آفرین نشنیدم ز هیچ‌کسهی هی تفو به‌گردش‌این چرخ ریمنا
من‌از چرا نشد صله عاید به هیچ نحودر نحو عاید وصله خواهد اگر منا
یا من‌نه آن منم‌که صله‌هست و عایدشورآن منم چه شد صله و عاید منا
ارجوکزین سپس‌ دهدم فیض‌عام تودینار بار بار و زر و سیم من منا
نی نی هزار شکرکه ازکودکی هگرزآرو شره نبوده مرا رسم و دیدنا
گنجی‌ مرا ز علم و هنر داده‌کردگارکایمن بود زکاستن وکید رهزنا
گنجم درون خاطر و من دردمشق دهرسرگشته بی‌سبب چو خداوند زهمنا
لیک آوخاکه چهرهٔ اهرون فکرتماز غم شدست تیره‌تزاز روی اهرنا
طبعم عقیم‌گشت و به پنجه رسید سالپنجاه ساله زن شود آری سترونا
تا شیر شرزه روی بتابد ز آتشاتا مارگرزه سخت بپیچد به چندنا
خصم تو را ز آتش و آب سنان تودر آب چشم‌و آتش دل باد مسکنا