قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ - در ستایش نظامالدوله حسین خان فرماید
با فال نیک بهر زمینبوس شهریارآمد ز ملک جم سوی ری صاحب اختیار
کهتر غلام شاه خداوند ملک جمکمتر رهی خواجه خداوند حق گزار
سالی دو پیش ازینکه شد آشفته ملک جموز همگسیخت سلسلهٔ نظم آن دیار
ملکی که بود جمعتر از خال گلرخانچون زلف یارگشت پریشان و بیقرار
از اهتمام خواجه پی دفع شور و شرفرمانروای ملک جمش کرد شهریار
ازخواجهبار جستو سبکبار بستو رفتبیلشکر و معاون و همدست و پیشکار
نینی خطا چه رانم همراه خویش بردهرچ آفریده در دو جهان آفریدگار
زیرا که بود قاید او بخت خواجهایکز جود او وجود دوگیتی شد آشکار
بس کارهای طرفه به ششمه نمود کشیک سالگفت نتوان بر وجه اختصار
لیک آنچه کرد از مدد بخت خواجه کردکز نامیه است خرمی سرو جویبار
خود سنگریزهکیستکه بیمعجز رسولگوید سخن چو مرد سخنسنج هوشیار
بیعون ایزدی چکند دور آسمانبیزور حیدری چه برآید ز ذوالفقار
اوج و حضیض موج ز بادست در بحورجوش و خروش سل ز ابرست در بهار
آن را که خواجه خواند فرزند خویشتنگر ناظم دوگیتیگردد عجب مدار
باری به ملک جم در خوف و رجا گشودتا دوست را شکور کند خصم را شکار
شورش نشاند و سور بنا کرد و برکشیدحصنی که بد بروج فلک را درو مدار
انهار کند و برکه وکاریز و جوی و جربستان فزود و قریه و پالیز و کشتزار
برداشت طرح غله و تحمیل نان فروشبخشید باج برف و تکالیف راهدار
نظم سپه فزود و منال دو ساله دادخود را عزیزکرد و درم را نمود خوار
زر داد و تخم و گاو و تقاوی به هر زمینو آورد پیشهور زو دهاقین ز هر کنار
از بسکه ساخت چینی از دود غصهگشتچون دیگ کاسهٔ سر فغفور پر بخار
کانکند وکرهبستو فلز جستوباغباختسرو و نهالکشت و درختان میوهدار
سد بستوکهشکست و بیاورد سوی شهرششپیر راکه هست یکی رود خوشگوار
بهر طراز آب ز صد میل ره فزونگه غارکوه کرد و گهیکوه کرد غار
گه کوه را شکافت چو شمشیر پادشهگه دشت را چو خنگ مَلِک کرد کوهسار
کوهی راکه رازگفتی درگوش آسمانچون سنگریزه در تک جوبینیش قرار
غاری که پای گاو زمین سودیش به فرقبر شاخ گاو گردون یابیش رهسپار
سدی سدید در درهیی بستهکاندرووهم از حد برون شدنش نیست اقتدار
صد میل راه کرده ترازو به یکدگرهمچون اساس عدل شهنشاه تاجدار
وان چاههای چند که جم کند و زیر خاکماند از برای آب دو چشن در انتظار
فرسوده بود و سوده و آکنده آنچنانکگفتی تلیست هر یک از آنها به رهگذار
هر چاه را دوباره به ماهی رساند وکردمزد آن گرفت جان برادر که کرد کار
مزدوروار رفت به هر چاه و کار کردتا اوج ماه با گچ و ساروجش استوار
آری کدام مزد بهست از رضای شهوز التفات خواجه و تایید کردگار
از بهر حفر چاه ز بس تیشه زد به خاکچشم زمین ز سوز درون گشت اشکبار
یوسف شنیدهام که به چه گریه مینموداو بود یوسفی که چه، از وی گریست زار
یکبار رفت یوسف مصری اگر به چهاو بهر آزمون عمل شد هزار بار
یوسف به چاه رفت و زان پس عزیز شداو خود عزیز بودکه در شد به چاهسار
فرقی دگر که داشت ز یوسف جز این نبودکاو شد به جبر در چه و این یک به اختیار
وز حکم خواجه ساخت به شیراز اندرونچندین بنا که کردن نتوانمش شمار
حصنی رفیع ساخت به بالای آسمانحوضی عمیق کند به پهنای روزگار
از قصرهاکه هریکشان رشک آسمانوز باغها که هریکشان داغ قندهار
گویی کشیده شهرش افلاک در بغلگوییگرفته راغش جنات در کنار
باری پس از دو سال که از هجر خواجه شدچون نوک کلک خواجه دلش چاک و تن نزار
بیکی ز ره رسید که زی ملک خاورانجیشی کند گسیل شهنشاه کامگار
وان خواجهٔ بزرگ خداجوی شهپرستهمت به کار برده پی دفع نابکار
با خویشگفت عاطفت خواجه مر مرابرد از حضیض ذلت بر اوج افتخار
از عهد شیرخوارگیم تربیت نمودتا روزی اینچنین که شدم گرد و شیرخوار
سربازی از سپاه خدیو جهان بدمبینام و بینشان و تهیدست و خاکسار
و ایدون ز لطف خواجه به جایی رسیدهامکم برده صف به صف بود و بدره باربار
بودم نخست خاربنی خشک و عاقبتزاقبال او شدم چوگل سرخکامگار
ایدر که گاه بندگی و روز خدمت استباید به عزّ خواجه کمر بستن استوار
بردن پی بسیج سپاه ملک به ریاسب و ستور و بختی و اسباب کارزار
این گفت و برنشست و به ری رقت و سر نهادبر خاکپای خواجه و زی شاه جست بار
وز نزد هر دو آمد بیرون شکفته رویزانسانکه از خلاص زر سرخ خوش عیار
کرد از پی بسیج سفر صر ّ های زرچون نقد جان به پای غلامان شهنثار
با صد دونده اسب و دو صد استر سترکبا چارصد هیون زمینکوب راهوار
وز آن دهان شکافته ماران آهنینکاول خورند مور و سپس قی کنند مار
آورد نزد شه دو هزار از برای جنگتا مارسان برآرند از خصم شه دمار
شه خلعتیش داد همایون به دست خویشچون نوککلک خواجه زراندود و زرنگار
آن جامهای که گفتی جبریل بافتهاز زلف و جعد حوری و غلمانش پود و تار
هم داد شه بهدست خودش یک درست زریعنی چو زر درست شود بعد ازینتکار
وز خواجه یافت عاطفتی کز روان بدنوز باد فرودین گل و از ابر مرغزار
ازکردگار عقل و ز عقل شریف نفسوز نفس پاک پیکر و از هوش هوشیار
وز آب تازه ماهی و از سیم و زر فقیروز قرب دوست عاشق و از وصل گل هزار
وز مصطفی بلال و ز مهر فلک هلالوز مرضی اویس وز نور قمر شمار
یا حاجی از ورود حرم درگه طوافیا ناجی از خلود ارم در صف شمار
خواجه است نایب نبی و او به خدمتشبرچیده است ساعد همت اسامهوار
هرک ازاسامه جست تخلف رسول گفتنفرین بدو در است ز خلاق نور و نار
آری ضمیر خواجه محک هست وز محکنقدی که خالصست فزون جوید اعتبار
امروز در عوالم هستی ز نیک و بدرازی نهفته نیست بر آن خضر نامدار
ناگفته داند آرزوی طفل در رحمنادیده یابد آبخور وحش در قفار
از جود بخشد آنچه به هرگنج سیم و زروز حزم داند آنچه به هر شاخ برک و بار
پیریست زندهدلکه جوانست تا به حشرزو بخت شهریار ظفرمند بختیار
شاه جهانگشای محمدشه آنکه هستجانسوز تیغش از ملکالموت یادگار
ای خسروی که تا به دم روز واپسینذکر محامدت نتوانم یک از هزار
خصم تو همچو خاک نخواهد شدن بلندالا دمی که در سم اسبت شود غبار
یا همچو آب میل صعود آن زمان کندکاجزای جسمش از تف تیغت شود بخار
یا آن زمان که جسم و سرش از عتاب تواینیک رود بهنیزه و آنیک رود به دار
پیوسته باد آتش تیغ تو مشتعلتا حاسد شریر ترا سوزد از شرار