گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ - ‌در تهنیت تشریف پادشاهی و مدح علیخان والی گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۲۹ بیت
باد میمون این بهین تشریف شاه‌کامگاربر علیخان آن مهین فرزند صاحب‌اختیار
شه‌ بود خورشید و او ماهست‌ و ابن ‌تشریف ‌نوردایم از خورشدگیرد ماه نور مستعار
پادشه‌ بحرست ‌و او درجست‌ و این ‌تشریف درتربیت از بحر یابد درج درّ شاهوار
شه بود ابر بهار او سرو فیض او مطرسرو را سرسبز دارد از مطر ابر بهار
دوست ‌دارد خانه‌زاد خوبش ‌را هرکس به طبعاین عجب نبود گر او را دوست دارد شهریار
کودکست و نوجوان چون بخت شاه نامورزین رهش داردگرمی بخت شاه نامدار
رسم دیرینست کز میل طبیعت کودکاندوست می‌دارند همسالان خود را بیشمار
ای شبستان ظفر را طفل بختت نوعروسوی ‌گلستان ‌کرم را ابر دستت آبیار
کوه با حزم تو چون فکر حکیمان تیزروباد با عزم تو چون عهدکریمان استوار
دوش‌کردم حیرت‌از دستت‌که چون ریزدگهرعقل ‌گفتا غافلی ‌کاو بحر دارد در جوار
ماه‌آن چرخی‌کش آمد عرش اعظم زیردستشبل‌ آن ‌شیری‌که بود از شیرخواری شیرخوار
سرو آن باغی‌ کزو خجلت برد باغ بهشتدر آن بحری‌که از وی بحر عمّان شرمسار
وصف‌گرزت دی نوشتم خامه‌ام شد ریز ریزمدح خلقت دوش‌ گفتم خانه‌ام شد مشکبار
یادی از رخش تو کردم فکرت من شد رواننامی از تیغ تو بردم شعر من شد آبدار
گر کسی خواهد که عزرائیل را بیند به چشمگو ببیند جان‌، شکر تیغ تو را در کارزار
ور حکیمی وهم را خواهد مجسم بنگردگو ببیند بد سیر خصم تراگاه فرار
دشمن از زور تو می‌ترسد نه از شمشیر توزور بازوی علی مرحب‌کشد نه ذوالفقار
گشته تیغت لاغر از بس خورده خون دشمنانراست بودست اینکه لاغر می‌شود بسیار خوار
کی بوده‌ کاستاده بینم مر ترا پیش پدرهمچو خرم‌ گلبنی در پیش سرو جویبار
کی بود کز یزد آیی نزد میر ملک جمنصر و فتح از پیش و پس یمن از یمین یسر از یسار
گرچه دوری از پدر نزدیک جان بنشاندتگر به نزدیکان شاه از دور سازی جان نثار
هم مگر کز خواجه‌ دوری ‌مهر او نزدیک تستآری او مهرست و مهر از دور گردد نوربار
بندگی ‌کن تا خداوندی ‌کنی‌ کز بندگیمر علی را داد تشریف ولایت‌ کردگار
جهدکن درکوچکی تا چون پدر گردی بزرگسعی‌کن تا همچو او درکودکی یابی وقار
خدمت شاه جوان‌کن تا شود بختت جوانپند پیرانست این کز عجز خیزد اقتدار
آهن از آسیب پتک و کوره‌ گردد تیغ تیززر سرخ از تف نار و بوته ‌گردد خوش ‌عیار
سرفرازی راز سربازی طلب زیرا که شمعتا نبازد سر نگردد سرفرازیش آشکار
تا جهان باقیست شاهنشه جهانبان باد و توزیر ظل رحمتش ساکن چو چرخ و روزگار
طبع قاآنی بآ‌نی این سخنها آفریدچون خلایق را به امری قدرت پروردگار