گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲ - در ستایش امیر الامرا‌ٔ العظام نظام ا‌لدوله حسین ‌خان دام ‌مجده ا‌لعالی حکمران فارس فرماید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ر۸۳ بیت
شادان رسید دوش نگارینم از سفروزگرد راه غالیه پاشیده بر قمر
زانسان که هست بر رخ من نقش آبلهاز گرد راه مانده به رخسار او اثر
گفتی دو زلف او دو فرشته است عنبرینبر چهر آفتاب بریشیده بال و پر
از وهم کرده دایره‌ای‌کاین مرا دهانبر هیچ بسته منطقه‌ای‌کاین مراکمر
معلوم من نشد که تنش بود یا حریرمفهوم من نشد که لبش بود یا شکر
دستی زدم به زلفش و از هم‌گشودمشفی‌الحال بوی مشک برآمد ز بوم و بر
گویند روز محشر یک نیزه آفتابتابد فراز خاک و صحیحست این خبر
یک نیزه هست قد وی و رویش آفتابزان رو فتاده غلغلهٔ حشر در بشر
زنجیر زلف او چو اسیران زنگباردلها قطار بسته به دنبال یکدگر
از تاب زلف و آب رخش جسم و چشم منپرتاب چون شرر شد و پرآب چون شمر
در زلفکانش بس که دل افتاده روی دلدر حلقه‌های او نبود شانه را گذر
دندانه‌های شانه چو بر زلف او رسیداز هر کران زند به دل خلق نیشتر
گفتی دو چشم عاریه فرموده از غزالو آن را به سحر تعبیه‌ کردست بر قمر
چشم خروس را که همه خلق دیده‌انددزدیده کاین مراست لب سرخ جان شکر
مانا که حسن هر دو جهان را بیافریددر جزو جزو صورت او واهب‌الصور
حیران شدم که تا به چه عضوش کنم نگاهزیرا که بود آن یک ازین یک بدیع‌تر
سوگند خورده است که از شرم پیکرشتاجر به فارس نارد دیبا ز شوشتر
دستم اشاره‌یی به لب لعل او نمودز انگشت من دمید همه شاخ نیشکر
رویش به موی دیدم و بگریستم بلیمه چون به عقرب آید بارد همی مطر
باری ز جای جستم و بوسیدمش رکابزودش پیاده‌کردم و بگرفتمش ببر
وانگه که موزهٔ سفر از پا کشیدمشبر سیم ساق او چوگدا دوختم نظر
گفتا به ساق من چکنی این‌قدر نگاهگفتم بسی به سیم تو مشتاقم ای پسر
خندید و گفت‌ کس ندهد سیم خود به ‌مفتیک مشت زر بیاور و سیم مرا بخر
گفتم که زر ندارم لیکن گرت هواستاز مدح خواجه بر تو فشانم همی ‌گهر
کان هنر سپهر ظفر صاحب اختیارسالار ملک فارن حسین‌خان نامور
آن سروری که پیشی بر وی نیافت کسجز آنکه پیش پیش رکابش دو‌د ظفر
جز خشکی لب و تری دیده خصم اودر بحر و بر نصیب نیابد ز خشک و تر
کس را به غیر تیر نراند ز پیش خویشوان نیز بهر دفع حسودان بد سیر
ای در جهان شریفتر از روح در بدنوی در زمان عزیزتر از نور در بصر
امضا دهد عزایم قدر ترا قضااجراکند اوامر امر ترا قدر
از روی ورای تو دو نمونه است ماه و مهروز مهر وکین تو دو نشانه است خیر و شر
در روز حشر آید هر چیز در شمارجز جود دست تو که برونست از شمر
گر‌ بوالبشر لقب نهمت بس غریب نیستکامروز خلق را به حقیقت تویی پدر
کوته بود ز قامت بخت بلند توگر روزگار ابره شود چرخ آستر
زان در شبان تیره گریزد عدوی توکز سهم تو ز سایهٔ خود می‌کند حذر
پشتی‌که همچو تیغ نشد خم به پیش تواو را به راستی چو قلم می‌برند سر
رضوان خلد اگر تف تیغ تو بنگردحسرت خورد که کاش بدم مالک سقر
صدرا حکایت من و یار قدیم منبشنو که گوش دشمنت از غصه باد کر
امروز گاه آنکه برون آمد آفتابماهم چو یک سپهر سهیل آمد از سفر
ننشسته و نشسته رخ از گرد راه ‌گفتفرسودهٔ رهم به می‌ام خستگی ببر
زان باده بردمش‌ که اگر قطره‌یی از آنریزی به سنگ خاره شود سنگ جانور
نوشید و تندگشت و ترش‌کرد ابروانگفتا شراب شیرین تلخی دهد ثمر
شرب‌م بد ای‌ن شراب وز طعم همی مراافسرده‌گشت خاطر و آزرده شد جگر
گفتم هلا چه جرم و خیانت به من نهیبگشای چشم و بر لب و دندان خود نگر
زیرا ز بس‌ که هست دهان تو شکرینشرین شود شراب چو در وی‌کند گذر
این باده تلخ بود به مانندهٔ‌گلابشیرین شد این زمان ‌که درآمیخت با شکر
خندید و دوستانه به دشنام لب گشودکای فتنهٔ جهان چکنی این همه هنر
خلاق نظم و نثری و مشهور شرق و غربسحار نکته سنجی و معروف بحر و بر
نبود عجب‌ که شعر ترا در بهشت حوراز بهر دلفریبی غلمان ‌کند ز بر
وانگه ز هرکران سخنی رفت در میانتا رفته رفته جست ز احوال من خبر
گفتم هزار شکر که صیتم چو آفتاباز خاوران‌ گرفته همی تا به باختر
تا صاحب اختیار به شیراز آمدستهر روز کار من بود از خوب خوبتر
در عهد او غمی به خدا در دلم نبودغیر از غم فراق تو ای سرو سیمبر
وانهم به سر رسید چو از در در آمدیگفتا که در زمانه رسد هر غمی به سر
پس‌ گفت این‌ زمان به چه‌کاری و باکه یارگفتم به‌ کار باده و با یار سیمبر
گفتا که ‌کیست یار تو گفتم بتان همهدر حیرتم‌ که تا به ‌کدامین‌ کنم نظر
خوبان شهر با دل من جسته‌اند خویهر روز می‌کنند به بنگاه من حشر
گه شعر کی ملیح سرایم به مدح اینوانگه شویم دوست چو پرویز با شکر
با این‌ کنم مطایبه از صبح تا به شببا آن‌ کنم ملاعبه از شام تا سحر
گفتا دریغ ازین دلک هرزه‌گرد توکاو چون گدای خانه به دوشست دربدر
یاری چو من‌ گزین‌ که نماید ترا به طبعمستغنی از محبت ترکان‌ کاشغر
گفتم تو آفتابی و خوبان شعاع تودر شرق و غرب از ره وصل تو پی‌سپر
هرگه که دست من به مؤثر نمی‌رسدناچارم ای پسر که شتابم پی اثر
گفت این زمان‌ که آمدم و باز دیدیمحالت چگونه باشد گفتم ز بد بتر
زانسان به خشم رفت که گفتی ز مژگانشبارد همی به پیکر من ناچخ و تبر
گفت از چه رو ز بد بتری ‌گفتمش ز شرمنقدی به‌ کف ندارم جز نقد جان و سر
شرم آیدم‌ که تا کنمت خرج آب و نانحیرانم از کجا دهمت و جه خواب خور
گفت این زمان تو گفتی‌ کز صاحب اختیارهر روز کار من شود از خوب خوب‌تر
مرسوم پار را مگرت مرحمت نکردگفتم مطوّلست و بگویمت مختصر
یک نیمه را حوالهٔ عمال کرد و بازفرمود نقد می‌دهمت نیمهٔ دگر
آن نیمهٔ حواله سپردم به قرض خواهزین نیم نقد باید ترتیب ما حضر
شرم آیدم‌ که زحمت خدام او دهمکان نیم نقد یابم و آسایم از خطر
گفتا ترا حکیم‌ که خواند که ابلهینادیده‌ام نظیر تو در هیچ بوم و بر
دانی‌که عاشقست‌ کف صاحب اختیاربر هر لبی‌که خواهد ازو گنج سیم و زر
تو چون ‌گدای‌ کاهل جاهل نشسته‌ایبر در خموش و خانه خدا از تو بی‌خبر
شیئی اللهی بزن‌که برآید ز خانه بانگیا اللهی بگو که‌ گشایند بر تو در
الحق خجل شدم‌ که به تحقیق هرچه‌‌ گفتحق بود و حرف حق را در دل بود اثر
اکنون تو دانی وکرم خویش وفضل خویشتو مفتخر به فضلی و ما جمله مفتقر
من بندهٔ توام تو خداوند نعمتیکافیست عرض حال خود از بنده این‌قدر
تا جن و انس و وحش و دد و دام می‌کننددر بر و بحر نعت خداوند دادگر
شکر تو باد شیوهٔ سکان آب خاکمدح تو باد پیشهٔ قطان بحر و بر
هرکاو عدوی جان تو مالش بود هباهرکاو حسود بخت تو خونش بود هدر
پشتش ز بار غم نشود گوژ چون‌کمانهرکاو به راستی به تو پیوست چون وتر