گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱ - من نتایج طبعه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ر۴۳ بیت
سیه زلف از بر آن چهر دلبرچو دود می‌پیچد به مجمر
از آن پیوسته می‌بینی‌ که داردفضای عالم از طیبت معطر
سیه چون قلب نمرودست و باشددر آذر همچو ابراهیم آزر
ز چینش طلعت دلبر فروزانچو جِرم ماه از برج در پیکر
تو گویی بیضهٔ بیضا گرفتهعقابی تیره پیکر زیر شهپر
معاذالله به صید طایر دلعقابی کی چنین باشد دلاو‌ر
بود همرنگ زاغ ار هیچگه زاغخرامد اندر آذر چون سمندر
علی‌الله زاغ هرگز می‌نگیردمکان همچون سمندر اندر آذر
ز سر تا پا همه تابست و حلقهز پا تا سر همه چینست ‌و چنبر
بهر تاریش تاتاریست پنهانبهر چینیش صد چینست مضمر
بود تحریر اقلیدس تو گوییزده بس دایره سر یک به دیگر
قمر را متصل دارد زره‌پوشزره گویمش مانا یا زره‌گر
در او بس طیب و تاریکی تو گوییبود مشکش پدر عودش برادر
سراپا ظلم و چون انصاف مطبوعهمه ‌تن ‌‌کذب و چون ‌صدقست در خور
ره دلها زند هر دم به رنگیزهی نیرنگ ساز و سحرپرور
همه اقلیم دل او را مسلمهمه اقطار حسن او را مقرر
به صورت عقرب و خورشید بالینشبه طینت افعی و سوریش بستر
نه موسی و ید بیضاش در جیبنه زندان و مه ‌کنعانش در بر
به‌گونه تیره و درکینه چیرهچو غژمان افعی و پیچنده اژدر
ندیدم ای شگفت از مشک افعینباشد ای عجب اژدر ز عنبر
به افعی‌ کی شود مینو مقابلباژدر کی ارم گردد مسخر
بود همسنگ‌ کفر از بس مشوّشبود همرنگ شام از بس مکدّر
قرین گر کفر با ایمان صادقرهین گر شام با صبح منور
به صید و قید دل دامان کینشچو دزدان تا کمر دایم مشمّر
به قطع دست سارق شرع را حکمولی باید برید این دزد را سر
مرا زین ‌کهنه دزد از لعل جاناننگردد هیچگه عیشی میسّر
دو سیصد بار افزون آزمودمهمی ملسوع را تلخست شکر
نه آدم را مگر از فتنهٔ مارفراق افتاد با فردوس و کوثر
فری آن زلف مشک‌افشان که گوییمر او را نافهٔ آهوست مادر
ازو در صفحهٔ آفاق طبیعتوزو در چهرهٔ دلدار زیور
پرند و شین‌ که از سودای جانانپریشانتر بدم از زلف دلبر
به رشک لعبت فر خار و کشمیردرآمد از درم آن سرو کشمر
به عارض هشته یک خرمن شقایقبه مژگان بسته سیصد جعبه نشتر
دو زلفش هر یکی یک دشت سنبلدو چشمش‌ هر یکی یک باغ عبهر
ز مشکش در قمر درعی هویداز سیمش در کمر کوهی مستّر
مرا زان کوه غم چون‌ کوه فربهمرا زان مشک تن چون موی لاغر
کمر همواره در کوهست و او رابود زیر کمر کوهی موقر
به‌کوه او زبر هر کس فرا شدشود بر هر مراد دل مظفر
غرض بنشست و ساغر خورد و بشکفترخش‌ گل‌ گل چو باغ از آب ساغر
چو دور هشت و نه طی شد ز مستیقرین فرش بستر کرد پیکر
من از جا جستم و بوسیدم لبشکشیده همچو جانش تنگ در بر
گرفتم کام دل چونان که دانیکه دیو نفس غالب بود بی‌مرّ
به خود گفتم که قاآنی بهش باشکه راه دین زند نفس بد اختر