قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ - مطلع ثانی
مباش غره دلا در جهان به فضل و هنرکه شاخ فضل و هنر فقر و فاقه آرد بر
به خاک دانش هرگز مکار تخم امیدز شاخ آهو هرگز مدار چشم ثمر
به مرد سفله مکن در هوای نان تکریمبه عرق مرده مزن از برای خون نشتر
کریم اگر نبود بهره کی برد دانامسیح اگر نبود زندهکی شود عاذر
چو راد رفت ز گیهان چه حمق و چه دانشچو مرد رفت ز میدان چه خود و چه معجر
زمانه نیست مگر رذل جوی و رذلپرستستاره نیست مگر دوننواز و دونپرور
چنان بود طلب مردمی ز مردم دونکه کس کند طمع التیام از خنجر
سهر سهم سعادت نهد به شست کسیکه فرق می نکند قاب و قوس را زَوتر
ز مشک لخلخه سازد جعل خصالی راکه اختیار کند پشک را به مشک تتر
کسیکه باز نداند دخیل را ز رویکسیکه فرق نیارد سهل را ز قمر
زبان طعن گشاید به شعر خاقانیسجل طنز نگارد برای بومعشر
چه روی مهر به قومی که مهرشان همه کینچه رای سود ز خیلی که سودشان همه ضر
به نیش کژدم هرگز بود ز مهر نشان؟به ناب افعی هرگز بود ز سود اثر؟
پی سلامت خود در تواتر حدثانهنودوار ندارند باکی از آذر
ز خاربن نکند مرد آرمان رطبز پارگین نکند شخص آرزوی گهر
پلید جفت پلیدست و پاک همسر پاکز جنس جنس ندارد به هیچ روی گذر
ز علو قطره از آنها بطست سوی نشیبز سفل شعله از آن ساعدست سوی زبر
به دیوپا چکنی مدح سبعهٔ الوانبه خنفسا چه بری وصف نافهٔ اذفر
برازی این را خوشتر ز دستهٔ سوریذبابی آن را بهتر ز بستهٔ شکر
مجو زگنبد نیلوفری وفاق آزانککس آرزو نکند از سراب نیلوفر
ازین مسدسگیتی مدار چشم خلاصکه مهره راه رهایی ندارد از ششدر
خدنگ حادثه را نیست به زعجز زرهپرنگ نایبه را نیست به ز فقر سپر
به راه صعب فنا درگذر نخست ز جانبه بحر ژرف رضا برشکن نخست ز سر
گرت سیاحت باید بهل اساس ازبارورت سباحت باید بکن لبان از بر
مزن بهگام هوس در طریق فقر قدممکن به پای هوا در دیار عشق سفر
تو نرم نرم خرامی و دشت بیپایانتو لنگ لنگ سپاری و راه پر کردر
به پهنهایکه در آن راهگمکند خورشدبه لجهایکه در آن گام نسپرد صرصر
به توسنی چه بر آیی که نیستش کامهبه زورقی چه نشینی که نیستش لنگر
ز که سوال نمایی جوابت آرد لیکبه جز سوال ازان نشنوی جواب دگر
ز آری آریگوید جواب و از لالامرادش آنکه به جزکرده نبودتکیفر
تو بدسگالی و نیکی طمع کنی هیهاتز خیر خیر تراوش نماید از شر شرّ
علو منزلت از نیستی بخواه و مگویکه خط روحکی از نیستی شود اوفر
نگر به صفر که هیچست و در طریق حساباقل هر عدد از یاریش شود اکثر
ترا که چشم دوبین با هزارگونه حولبه گنج خانهٔ توحید کی شود رهبر
دوربین چگونه دهد فرع را ز اصل تمیزدو بین چسان دهد از فرق کل و جزو خبر
بخوان فقر بری دست و آرزو بهکمینبه راه عشق نهی پای و اهرمن به اثر
هوای مائده داری و زهر در سکباخیال بادیه داری و دزد در معبر
به بحر فقر ز تسلیم بایدت زورقبه دشت عشق ز توحید بایدت رهور
که تا رهاندت این یک ز صد هزار بلاکه تا جهاندت آن یک ز صدهزار خطر
ز خود مجرد بنشین نه از عقار و حشمز خود تفرد بگزین نه از دیار و حشر
سبع نییکه تجنبکنی ز یار و دیارضَبُغ نییکه تنفرکنی ز مال و نفر
پی مجاهدهٔ نفس تن بهست نزارکه گاه معرکه رهوار به بود لاغر
ز خویشتن چو گذشتی به خویشتن مگرایز جان و تن چو رهیدی به جان و تن منگر
ستون خانه شکستی فرود آن منشینطناب خیمه گسستی به شیب آن مگذر
مه حقیقت جویی به بام عشق برآیره طریقت پویی طریق فقر سپر
به جنگ خیبر خیل رسول را صفداربه صف صفین جیش جهول را صفدر
هزار جنت در یک تو جهش مدغمهزار دوزخ در یک تعرضش مضمر
به نزد حلمش الوند در حساب طسوجبه پیش جودش اروند در شمار شمر
ز مکنتش پر کاهیست گنج افریدونز ملگشکف خاکیست ملک اسکندر
به یک اشارتش اندر فنای صد اقلیمبه یک بشارتش اندر بقای صدکشور
پرند مصری او را قضا بود قبضهکمند چینی او را فنا بود چنبر
کمینه خادم خدمتگران او خاقانکهیه بندهٔ خر بندگان او قیصر
مقیم حضرتاو باج خواهد از سنجارگدای درگه او تاجگیرد از سنجر
به نزد جودش کز نجم آسمان افزونبه پیش رایش کز جرم آفتاب انور
یکی نفایه سفالست جامکیخسرویکی شکسته کلوخست گنج بادآور
ثبات خاک نبینی دگر به زیر سپهرمدار چرخ نیابی دگر به گرد مدر
فلک ندارد با باد عزم او جنبشزمین ندارد باکوه حزم او لنگر
قضا به رشتهٔ محور کشد دوال سپهرکه بهر کودک اقبال او کند فرفر
ز مسلخ کرمش روزگار اجریخورز مطبخ نعمشکاینات روزی بر
بهکاخ شوکت او هفت پرده شادُروانبهخوان نعمت او هشت روضه خوالیگر
چه مایه دارد در پیش طبع او دریاچه پایه دارد در نزد آسکون فرغر
همان نشاط ز حزمش سپهر نیلی راکه هوش پارسیان را ز حسن نیلوفر
به زیر پایه فضل اندرش چهکوه و جه دشتبه ظل رایت عدل اندرش چه خشک و چه تر
بانصرام زمان قهرش ار دهد فرمانبه انهدام جهان خشمش ارکند محضر
دگر نبینی زین تخت چارپایه نشاندگر نیابی زینکاخ هفت پرده اثر
چنان گذر کند از نه سپهر بیلک اوکه نوک درزن درزی ز دیبهٔ ششتر
به نوک ناوک او سم صد هزار افعیبناب ناچخ او زهر صدهزار اژدر
کنایتست ز دست تو ابر در آذارحکایتیست ز تیغ تو برق در آذر
هم آن در آزار از همت تو در آزارهم این در آذر از هیبت تو در آذر
به هرچه رای کنی چرخ از آن نتابد رویبه هرچه حکم کنی دهر از آن نپیچد سر
پری به امر تو تعویذ سازد از آهنعرض بهنهی تو اعراض جوید از جوهر
هژبر خشم ترا دهر خستهٔ چنگالعقاب قهر ترا چرخ مستهٔ ژاغر
مکارم تو چو اسرار سرمدی بیحدمحامد تو چو اوصاف احمدی بیمر
به حصر آن یک اشجار اگر شود خامهبه عد این یک اوراق اگر شود دفتر
نه یک بدیههٔ آن را مصورست حسابنه یک خلاصهٔ این را میسرست شمر
پس از نبرد بنیالمصطلق به سال ششمارسول خواست شود با یهود کینگستر
هزار و چارصد از برگزیدگان بگزیدهمه هژبر و توانا و گرد و کند آور
نگاشت پورابی نامهیی به خیل یهودوز آنچه دیده و دانسته بد بداد خبر
ازین خبر همه موسائیان ز آب و چشمچو ریش فرعون آمود چهرشان به دُرر
سپس به چاره بدینسان شدند دستان زنکمان ز یاری غطفان گروه نیست گذر
یکی فرسته فرستیم پر فرست و فریبمگر به یاریمان یارد آورد یاور
گر آن گره نگشایند این گره ازکاردرست خانه و خونمان شود هبا و هدر
یکی ز خیل نضیر و قُریظه یاد آریدکشان چه آمد ازکین مصطفی بر سر
سپس فرسته شد و گرد کرد چار هزاراز آن گروه همه نامجوی و نامآور
چو آن گروه دو فرسنگ راه ببریدندبه امر یزدان پروای و ویل شدکه ودر
بدان نهیب که در خیلشان فتاد نهاببه جز ایاب نجستند هیچ چار و چدر
وزان کران به شب تیره آفتاب رسلبسان انجم پویانش از قفا لشکر
یکی دلیرکه بد نام او عباد بشیریزک نمود بشیر عباد خیر بشر
عباد اهرمنی را به ره گرفت و گرفتخبر ز خیر و شد زی رسول راهسپر
چو روز روشن خورشید دی در آن شب تاربه پای باره برافراشت بر فلک اختر
یهود بیخبر اندر کَریجها خفتهیکی نهاده کلاه و یکی گشاده کمر
به امر بار خدا تا به صبح ازین بارهنشان نیافت کسی از صدای یک جانور
نه از نباحکلاب و نه از نبوح یهودنه از نهیق حمار و نه از خوار بقر
به بامداد به هنگام آنکه فصل بهاربه شاخ سرخگل آوا برآورد تندر
دمید مهر جهانتاب ازکرانهٔ چرخبسان سوسن زرد از کنار سیسنبر
فلک فکند ز سر طیلسان راهب و دوختبه سفت همچو یهودان ز خور قوارهٔ زر
هزار پشهٔ سیمین به چرخگشت نهانبه برگ لاله بدل شد درخت لامشگر
شبان و زارع و دهقان و نخل بند و اْکاربرون شدند ز در همچو روزهای دگر
کشیده پیل بهسفت و گرفته داسه به دستنهاده خیش بهگاو و فکنده خوره به خر
به دشت رانده سراسرگواره وگلهبهگاو بسته تناتنگوآهن و ایمر
پی درودن غلات همچو گاز گرازبه دست زارعشان داستغاله و دَستَر
چو خارپشتی آونگ از درخت چناربه سفت راعیشان از پلاس پارهگذر
بهکشتمند تناتن چمان و غافل ازینکه جای گندم و جو رسته ناوک و خنجر
به هرطرف نگرستند گرز بود و کمانبهر کجا که گذشتند تیغ بود و تبر
زمین ز سم مراکب چوگوی در طبطابفلک ز تف قواضب چو موم بر آذر
به در شدند برآشفته حال و از مویهفشانده سودهٔ پلپل به دیدگان اندر
سلام نام یکی پیر بد در آنبارهفراشت بال که جز چنگ چاره نیایدر
در ار بر وی ببندیم کار بسته شودبه آنکه در بگشاییم تا گشاید در
گزیر نیست کسی را ز حادثات قضاخلاص نیست تنی را ز نایبات قدر
ز برگ عبهر گر سر زند دو صد پیکانز نیش پیکانگر بردمد دو صد عبهر
چو سرنوشت زیان باشد این ندارد سودچوکردگار امان بخشد آن ندارد ضر
هرآنچه چاره سگالید غیر ازین ناقصهر آنچه یاوه سرایید غیر ازین ابتر
بگفت آن دد گوساله خوی سامریانبتافتند دگرباره روی از داور
یکی درختکهنسال بد به قرب حصارسطبر شاخه قوی بن زمردین پیکر
بخفت سایهٔ یزدان فرود سایهٔ آنزهی درختکه خلد مجسم آرد بر
زهی درختکه هژذه هزار عالم رابه زیر سایهٔ او کردگار داده مقرّ
چو شد به خواب یکی اهرمن ز خیل یهودگشاد از کمر جم پرند خارا در
ولی زمین درنگی ورا درنگ ندادکه ماه نو برباید ز آسمان ظفر
دوگام آن دَدِ آهن جگر به کام زمینچو خار چینهٔ آهن بهگاز آهنگر
نبی نریخت ورا خون از آنکه نالایدبه خون روبه چنگال شیر شرزهٔ نر
که ناگه از طرف دز یکی غبار بخاستبر آن صفت که نهانگشت تودهٔ اغبر
نشسته دیوی بر بادپا و اینت شگفتکه دیو گردد چون جم سوار بر صرصر
رسول خواست ابوبکر را و داد برودرفش و گفت که کیفرستان ازین کافر
شنیدهایکه ابوبکر رخ بتافت ز جنگچنانکه روز دوم بهر پاس عمر عُمر
ز روی طیش چنین گفت آفتاب قریشکه بامداد چو خور برزند سر از خاور
دهم لوا بهکسی کش خدای هردو جهانچو من ستاید و او هر دو را ستایشگر
سحرگهانکه شهشاه باختر در چشمبه میل خط شعاعی کشید کحل سهر
هزار شاهد چشمکزن از نظارهٔ اونهفت چهرهٔ سیمین به نیلگون معجر
ز بیم ترک ختن رومیان زنگی خوینهان شدند عربوار در سیه چادر
ز خواب ختم رسل چشم برگشود و سرودکجاست چشم من آن توتیای چشم ظفر
کجاست مردمک دیدگان حق بینمکه هست سرمهکش دیدهٔ جلال و خطر
کجاست شیر حق آن کو به صدهزاران چشمبود به مهر رخش چرخ خیره شام و سحر
جواب داد یکی کای فروغ چشم جهانز چشم زخم سپهرش دو چشم دیده خطر
دو چشم حق نگر خویش بسته از عالمکه هیچ کس به جز از حق نیایدش به نظر
گشودهاند از آن روی صعوگان پر و بالکه از چو باز فروبسته چشم ، راست نگر
ز گرد راه و تف آفتاب و گرمی روزدو عبهرش شده تاری دو نرگسش مغبر
شده دو جزع یمانی دو حقهٔ یاقوتشده دو نرگس شهلا دو لالهٔ احمر
کسی که مکه غبارش کشد چو سرمه به چشمبه چشم سرمهٔ مکی کشد ز بیم حَسَر
کس که چشمهٔ آتشفشان به چشمش تارز چشم چشمهٔ آبش روان ز آفت حرّ
رسول گفت گرش سوی من فراز آریدمنش ز چشمهٔ حیوان کنم بصیر بصر
یکیروان شد و دست علی گرفت به دستز دستگیری او دست یافت بر اختر
علی ز چهر پیمبر شدش جهانبین بازاگرچه دیده شود ز افتاب تار و کدر
به چشم آب زدش مصطی ز چشمهٔ نوشچنانکه سوخت چو آتش ز رشک آب خضر
پس اختری که باخترش مهچه ناصیهسایبدو سپرد و سرایید کای بلند اختر
بپو بپهنهکه این رزم را تویی شایانبچم بهعرصهکه این عزم را تویی از در
ولی بار خدا باره راند زی بارهدرفش کینه فروکوفت بر در خیبر
نهاده دل به تولّای احمد مختارسپرده جان به عنایات خالق اکبر
یکی ستاره شمر بود در درون حصارکه خوانده بود ز تورات رمزهای سور
چو بر شمایل حیدر نظاره کرد ز سورچو گردباد برآشفت و خاک ریخت به سر
سؤال را لب حسرت گشود و گفت کییسرود حیدرهام شیر حق بشیر بشر
مراست دخت نبی جفت و سبط احمدپورمراست بنت اسد مام و پور شبیه پدر
مران یهود از آن گفته گشت آشفتهچوکفتهنازش بر رخ دوید خون جگر
به مویه گفت خود این گرد ایلیاست کزوبه پور عمرانگیهان خدای داد خبر
سپس ز باره یکی دیو نام او حارثجنابه زاده ابا مرحب از یکی ماذر
دو اسبه راند به آهنگ کین شیر خدایشهش سه اسبه فرستاد از جهان به سقر
زخشم در تن مرحب سطبر شد رگ و پیدلش ز کینه برافروخت همچو نوش آذر
بسان کوه دماوند زیر ابر سیاهنهاد بر زبر ترک آهنین مغفر
کمان فکند به بازو به عزم رزم خدیوتو گفتی از کتف که دهان گشاد اژدر
نهاد بر زبر میل خود سنگ گرانبسان گنبد دوار بر خط محور
رخان ز سوگ برادر به رگ سرخ بقمروان ز کین شهنشه بسان تند شرر
چنان به پهنه برانگیخت رخش آهن سمچنان زکینه برآمیخت تیغ خارا در
که شد ز جنبش آن جسم خاک بیآرامکه شد ز تابش این روی چرخ پراخگر
هژبر بیشهٔ دین آن زمانه را ملجأنهنگ لجهٔ کین آن ستاره را مفخر
گرفت راه برو چون هژبر بر روباهگشود بال بدو چون عقاب بر کوتر
چنان به تارک آن تیغ راند شیر خداکهکرد برق پرندش ز سنگ خارهگذر
به امر ایزد دادار جبرئیل امیناگر نگستردی زیر تیغ شد شهپر
اگرنه میکائیلش بداشتی ایمناگر نه اسرافیلش بداشتی ایسر
برآن مثال که پیکان گذر کند ز پرندزگاو و ماهی بگذشتیش پرنداهرر
ز قتل مرحب آواز مرحبان مهانشد از زمین به فلک چون دعای پیغمبر
گرازی از کف شیرخدا به گاه گریزبه زخم گرزهٔ خارا شکن فکند سپر
فتاد مهر سلیمان به خاک و اهرمنیچو باد برد و پریوار شد نهان ز نظر
خدیو نیو چو پران شهاب از پی دیوبشد ز بهر سپر سوی باره راهسپر
در حصار ببستند چل یهود عنودبرآنکه بارهٔ علم محمدی را در
مگو حصار یکی آسمان کز افرازشعیان شدی چو یکی گوی تودهٔ اغبر
ز بس متانت آسیب گنبد هرمانز بس رزانت آشوب سد اسکندر
ز بارهاشکه دو صد ره بر از سپهر برینبه یک مثابه نمودی دوگاو زیر ه زبر
چنان رفیع که بر قعر ژرف خندق آننتافتی ز بلندی فرهرغ هفت اخر
عیان ز شیب فصیل وی آسمان کبودچو از فرود دماوند تل خاکستر
هرآنکه ساکن آن قلعه از صغیر و کبیرهمه ستاره شناس و همه ستاره شمر
از آنکه منطقه را با معدل از دو کرانفرود چنبرهٔ آن حصار بود ممر
همه خبیر ز تربیع هرمز وکیوانهمه بصیر به تثلیث زهره ی ازهر
فراز کنگر عالیش امتان کلیمهزار مرتبه در پایه از مسیحا بر
ز حمل جثهٔ آنباره خسته گاو زمینبرآن مثال که در زیر بار لاشهٔ خر
رسید بر در آن باره شرزه شیر خدایگرفت حلقهٔ در را به چنگ زورآور
به قدرتی که در آویختی اگر با کوهچو تار کارتن از هم گسیختیش کمر
به نیرویی که اگر چنگ در زدی به سپهرشدی چنانکه به سنگ اندر اوفتد ساغر
به قوتیکه اگرگوی خاک بگرفتیچو مغز خصم پریشان شدی ز یکدیگر
دری چنان را با قوتی چنین افکندز سطح غبرا بر اوج گنبد اخضر
غریو ساخت ز مرد و خروش خاست ز زنزفیر خاست ز بوم و نفیر خاست زبر
بیل وبیلک وشمشیر و خنجر و خِنجیربه خشت و خاره و سرپاش و گرزه و جمدر
به پیلگوش و دژ آهنج و ناوک و زوبینبه پیلپا و یک انداز و دهره و تکمر
گرفته راه بر آن شرزه شیر و غافل ازینکهکس نبندد با خاشه سیل را معبر
چو تندسیلکه آید زکوهسار فروددمان به باره برآمد خدیو شیر شکر
ز آفتاب حوادث نیافتند یهودبه غیر سایهٔ زنهار شاه هیچ مفر
ز دستوانه و خفتان و خود و درع و زرهز گوشواره و خلخال و طوق و تاج و کمر
ز در وگنج و ضیاع و عقار و مال و حشمز زر و سیم و مَراع و مواش و خیل و حشر
ز ناقهای مرصع زمام از یاقوتز بارههای مکلل لگام از گوهر
گزیدهگزیت و رسته ز صد هزار بلاسپرده جزیتو جسته ز صدهزار خطر
امین ملک خدا دادشان امان و سرودکه هرکه ماند در سور ازو نماند سر
ز مال آنچه سزد بار یک سطبرهیونبرید هریک و زین جایگه کنید سفر
صفیه زادهٔ حیبن اخطب آنکه به حسننبود در همه عالم چنو یکی اختر
شه آن نگار شکرخنده را به دست بلالکه عنبرین قمرش بود آتش عنبر
روانه ساخت به سوی رسول تا سازدمفرحی دل او را ز عنبر و شکر
بلال برد پری را ز رزمگاه و پریبشد بسان پری دیده تابش از منظر
رسول شد چو ز بیرحمی بلال آگههلالوار بکاهیدش از ملال قمر
سرود از چه ز آوردگاهش آوردیدلت ز آهن و پولاد و روی بود مگر
تو آهنین دل و این ماهرو پری سیمابلی نماید ز آهن پری به طبع حذر
پس از زمانی چون آن پری به هوش آمدشدش ز مهر رسول خدا درون پرور
بدو سرود که ای ماه یاسمین سیماسیه چراست رخت همچو برگ لیلوپر
گشود بُسّد و اینگونه گشت گوهربارکه چون بکند در از باره حیدر صفدر
بدم بهگوشهٔ تختی نشسته چون بلقیسبسان مرغ سلیمان به تارکم افسر
که ناگهان چو یکی صرعدار آشفتهکه از مشاهدهٔ دیو لرزدش پیکر
زمین باره بلرزید و باژگون شد بختچو زورقی متلاطم میان بحر خزر
چنانکه ماه ز سبابهٔ تو یافت شکافشکافت ماه جبینم ز پایهٔ کر کر
وزانکرانه هژبر خدا امام هدیچو بسته دید به یاران زکنده راهگذر
فرودکنده یکی ژرف رود بود روانگذشته موجش از اوج نیلگون منظر
شکسته رهگذر سیل را یهود عنودکه تا ز آب نمایند دفع تند آذر
گرفت حلقهٔ در را به چنگ شیر خدایز در نمود مرآن ژرفکنده را معبر
از آن سببکه در ازای در به قول درستیکی به دست ز پهنای کنده بد کمتر
میانکنده به استاد مرتضی آونگگشاده روح امین زیر پای شه شهپر
شدند یثربیان پی سپر به نزد رسولکه هان نظاره نمادست ساقیکوثر
رسول گفت یکی پای او کنید به چشمکه هیچگوش سراین را نمیکند باور
چو از نورد بپرداخت شاه خیبرگیرسوی محیط گرایید بحر پهناور
نبی چو ماه نو آغوش برگشود ز مهرکه تا سپهر وفا را چو جانکشد در بر
علی به صفحهٔکافورگشت لولوباربه مشک و غالیه آمیخت دانهای دُرر
نبی سرودش کای آسمان عز و جلالکه هست ذات تو هستیکون را مصدر
چرا ز قرب من آمیختی به ماه نجومچرا ز وصل من انگیختی ز جزغ غرر
نه روز چونکه برآید نهان شود کوکبنه مهر چون که بتابد نهان شود اختر
گشود لعل گهربار مرتضی و سرودکه ای زبار خدا کاینات را سرور
نه طرف گلشن خرم شود ز اشک سحابنه صحن بستان رَیّان شود ز سعی مطر
نه اشک ابر لآلی شود بهکام صدفنه آب جوی زمرد شود به شاخ شجر
نه هرچه بیش ببارد سحاب در بستانفزون شود فر نسرین و لاله و نستر
چو عشرتی که دو چشم گرسنه را ز طعامشدند شاد ز فتح پدر شبیر و شبر
صباکه روحش شادان زیاد در جنتصبا که جانش خرم بواد در محشر
به مخزنی که خداوند نامه آن را نامچنین فشانده درین داستان ز کلک گهر