قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ - در منقبت هژبرالسالب اسد الله الغالب علیبن بیطالب علیه السّلام و فتح قلعه خیبر گوید
سحر چو زمزمه آغازکرد مرغ سحربسان مرغ سحر از طرب گشودم پر
هنوز نامده سلطان یک سواره برونشدم به مشکوی جانان دو اسبه راه سپر
هنوز ناشده گرم چرا غزالهٔ چرخبرآن غزال غزلخوان مرا فتاد نظر
به آب شسته رخش کارنامهٔ مانیبه باد داده لبش بارنامهٔ آزر
تنش به نرمی خلاق اطلس وقاقمرخش به خوبی سلطان سوسن و عبهر
زرنگ عارض او سقف بنگهش بلورز عکس ساعد او فرش مشکویش مرمر
گرفتم آنکه نیارند گوهر از عمانبه یک تکلم او سنگ و گل شود گوهر
گرفتم آنکه نیارند شکر از اهوازبه یک تبسم او خار و خس شود شکر
گرفتم آنکه نیارند عنبر از دریابه یک تحرک زلفش گیا شود عنبر
دو خال برلب نوشش دو داغ بر لالهدو زلف بر سر دوشش دو زاغ بر عرعر
غنوده این چو دو زنگی به سایهٔ طوبینشسته آن چو دو هندو به چشمهٔ کوثر
دو سوسنش را از برگ ضیمران بالیندو سنبلش را از شاخ ارغوان بستر
مرا چو دید هراسان ز جایگه برخاستبدان مثابه که خیزد سپند از مجمر
چو طوق حکم خداوند بر رقاب اممدو سیمگون قلمش شد بنای من چنبر
به صدرخواست نشستم ولی بگفت سپهرنه او نه من بنشستیم هر دو بر در بر
از آن سپس چو غریبان به جایگاه غریبنظاره کردم شیب و فراز و زیر و زبر
چمانه دیدم و چنگ و چمانی و طنبورپیاله دیدم و تار و چغانه و مزهر
به طرز بیضهٔ بیضاش درکفی مینابه رنگ لوء لوء لالاش در کفی ساغر
میان این یک تابیده پرتو خورشیددرون آن یک روییده لالهٔ احمر
گلوی شیشهٔ صهبا گرفته اندر چنگچنانکه گیرد خصمی گلوی خصم دگر
به نای بُلبُله ساغر فروگشاده دهنچو شیرخواره پستان مهربان مادر
ز حلقِمرغِصحرایی چو مرغِحق حقگویفرو چکید همی قطره قطره خون جگر
بهسان مرغک آذر فروز از منقارهمی به بال و پر خویش برفشاند آذر
قنینه را خفقان و پیاله را یرقانز عکس سرخ می و رنگ بادهٔ اصفر
ز فرط خشم فروچیدم از غضب دامنچو زاهدی که نماید به باده خوار گذر
به طنزگفتمش ای خشک مغزتر دامنبه طعن راندمش ای خوب چهر بد گوهر
حرام صرف بود باده خاصه بر سادهتو سادهرویی ساقی مخواه و باده مخور
به سادهرویی باکی نداری از مردمز باده خواری شرمی نداری از داور
ز بی عفافی مانا نباشدت میسورکه بگذرانی یک روز بی می و ساغر
گشاده چشم جهان بین به راه بادهگسارنهاده گوش نیوشا به لحن خنیاگر
به خنده گفت مرو صبر کن غضب بنشانصواب دیدی بنشین وگرنه رخت ببر
مگر نگفته نبی تا به روز باز پسینخدای هردو جهان توبه را نبندد در
شراب خوردن و آسایش از وساوس نفسبه از سپاس بزرگان و احتمال خطر
شراب خوردن و آسوده بودن از بد و نیکبه از تحمل چندین هزار بوک و مگر
شراب خوردن از آن به که در زمین امیدنهال مدح نشانی و فاقه آرد بر
شراب خوردن از آن به که در سرای امیربهغرچهیی دو سه بیپا و سر شوی همسر
نچیده میوهٔ شرم و نبرده نام حیاندیده سفرهٔ مام و نخورده نان پدر
ز تنگ چشمی هم چشم در زن در زیز سخترویی هم دس تیشهٔ درگر
نه شُربشان به جز از ریم و پارگین و زقومنه خوردشان به جز ازگوز وگندنا وگزر
ز هرکدام پژوهشکنی ز باب و نیاجواب ندهد جز نام مادر و خواهر
بدان صفتکه تفاخر به نام مامکندکس ار زباب پژوهش نماید از استر
به خشم گفتمش ای زشت خوی دست بدارحجاب عصمت آزادگان بخیره مدر
مخور شراب مبر نام میر و حضرت میرقفای شیر مخار و متاع طعن مخر
مگر ندانی کاندر سرای خواجه مراستچه مایه مهتر نیکو نهاد نیک سیر
همه خجسته فعال و همه درست آیینهمه فرشته خصال و همه نکو مخبر
به ویژه پیرو سالار هاشمی هاشمکه هست هاشم اعدا به تیغ خارا در
به زهد و پاکی دامان همال با سلمانبه صدق و نیکی ایمان نظیر با بوذر
به خنده پاسخم آورد کای سپهر کمالزبان دَقّ مگشای و ز راه حق مگذر
بدان خدای کزین بحر باژگون هرشبهزار زورق سیمین نماید از اختر
بدان مشاطه که بر چهرهٔ عروس جهانفروهلد به شب تیره عنبرین چادر
به ذات احمد مرسلکهگشت هستی اوظهور دایرهٔ ممکنات را پرگر
به فر حیدر صفدر که گشت هستی اووجود سلسلهٔکاینات را مصدر
به حسن عالم سوز و به عشق عالمگیربه چشم صورت بین و به کلک صورتگر
به شوق خانه فروش و به ذوق بیطاقتبه فقر خانه بدوش و به صبر با لنگر
به عشوههای پیاپی ز دلبر طماعبه گریههای دمادم ز عاشق مضطر
به عجز اینکه بده بوسه تا فشانم جانبهکبر آنکه مکن مویه تا نیاری زار
که گر به قدح ملکزاده برگشایم لبو یا به طعن بزرگان رادکش چاکر
ولی مراست جگرخون ازین که غرچهٔ چندزبابکان همه حیز و ز ما مکان همه غر
در آستانهٔ میرند و نی عجبکاخرکند بدیشان در خاصگان میر اثر
هزار مرتبه ما نافزون شنیدستیکه یار بد بود از مار بد جانگزای بتر
نه از قرآن زحل مشتری شود منحوسچو از تقارن مریخ زهرهٔ ازهر
نه گر به عضوی رنج شقا قلوس افتدبه چند روز سرایت کند به عضو دگر
نه صحن مسجد یابد کثافت از سرگیننه قلب مومن گیرد کدورت از کافر
نه قیرگون شود از الفت زگال پرندنه زهرگین شود از صحبت شرنگ شکر
نه شام تاری گردد حجاب چهرهٔ روزنه ابر مظلم آید نقاب پیکر خور
نه صحنگلشنگردد ز خار وار و زبوننه آب روشن آید ز لای تار و کدر
نه تلخ گردد زاب دِرَمنه طعم دهننه تار آید ازگرد تیره نور بصر
نه شاخ تازه بخوشد ز الفت لبلابنه شمع زنده بمیرد ز صحبت صرصر
جواب را ز سر خشم برگشادم لببه طنزگفتمش ای سرو قد سیمین بر
سرای میر جهان و بود جهان چونانندارد از بد و خوب و پلید و پاک گذر
رواق خواجه بود بحر و بحر بیپایانسرای میر بود رود و رود پهناور
نه رودگردد از غوطهٔگرز پلیدنه بحر آید ز آمیزش براز قذر
بخنده گفت که نیکو تشبهی کردیبه رود و بحر و جهانکاخ خواجه را ایدر
اگر جهان نبود از چه بر مثال جهانبود هماره دانا گداز و دونپرور
وگرنه رود و نه دریا چرا چو خار و حشیشاگر نه رود و نه دریا چرا چو سنگ و گهر
در آن گزیده گرانمایگان نشست نشیبدر آن گرفته سبک پایگان قرار زیر
چو این بگفت بخوشید خونم اندر تنچو این بگفت به توفید جانم اندر بر
سرو دمش نه هر آن را که در فراز مقامسرودمش نه هر آن را که در فرود مقر
از آن فراز فزاید ورا نبالت و قدرازین فرود کم آید ورا جلالت و فر
بهکاخ خواجه که میزان دانش و هنرستز فرط وقع بود انحطاط دانشور
نگر دو کفهٔ میزان که مایلست در آنگران به سمت نگون و سبک به سوی زبر
نه بادبان گه طوفان طیاره غرق شودگرش زمام نگیرد گرانی لنگر
در آن مکابره من تندگشته با جاناندر آن محاوره من گرم گشته با دلبر
که ناگه از در پیری خمیده قد چو کماندمان درآمد با موی شیرگون از در
قدش به هیات گفتی کمان حلاجستشمیده پنبهٔ محلوجش از کرانهٔ سر
مرا ز حالت آن پیر حالتی رو دادکه پایتا سر حیرت شدم چو نقش صور
همین نه یاد نگارین شدم ز یاد برونکه یاد هر دو جهانم شد از خیال بدر
سرودمش چهکسی گفت پیریم سیاحگهی چو باد شتابان به بحر وگاه ببر
به دهر دیده بسی سوک و سور و سود و زیانفراز و پست و نشاط و ملال و نفع و ضرر
ز بصره و حلب و شام و مصر و قسطنطینز نوبه و حبش و چین و روم وکالنجر
همه بدایع ایامکرده استیفاز هر صنایع آفاق گشته مستحضر
سرودش ز نوادر بدیعتر سخنیکه نقش می نپذیرد چنان به لوح فکر
شنیده ای ز کسی در زمانه گفت بلیشنیدهام سخنی غم بر و نشاط آور
قصیدهایست موشح به صدهزار حلیچکامهایست مطرز به صدهزار غرر
ز نعت احمد مختار بینیش زینتز مدح حیدرکرار یابیش زیور
قویم گشته بدو حسن ملت احمدسدیدگشته به دو سور مذهب جعفر
سطور او همه تابنده چون به چرخ نجومنقوش او همه رخشنده چون به باغ زهر
ز نقش نون خطوطش فلک کند یارهز شکل میم حروفش فلککند پرگر
بدایتش همه در قدح گردش گردوننهایتش همه در مدح خواجهٔ قنبر
سرودمش ز کدامین کس آن چکامه؟ سرودز بوالفضایل قاآنی آسمان هنر
بگفت این و به زانو نشست و یال فراختز سر نهاده کلاه از میان گشاد کمر
بدان فصاحت کاحسنت خاست از خارهبه لحن دلکش برخواند این قصیده زبر