گنج

بخش ۷ - ماه

۵۵ بیت
از کجا می‌آیی با چندین شکوهمی‌شوی ناگه پدید از پشت کوه
گاه پیدا، گاه پنهان می‌شویگه سیاه و گاه تابان می‌شوی
گاه رویت پر نشاط و پُر جمالگاه قدت چون کمان و چو خیال
می شوی شمع زمین هنگام لیلاز پس او می‌روی همچون طُفیل
راز پوش و راز پاشی، ای نگارغمزۀ تو مر مرا یار است، یار
از کجا می‌آیی، ای دُخت سمابا چنین تاب و چنین ناز و ادا
چشم و دیدار و نگاهت دلبر استنورت از هر نور دیگر بهتر است
پرتوت الهام جمله شاعرانچهرۀ تو رهبر صاحبدلان
دایماً گرد زمین گردیده‌ایراز مردم را از اول دیده‌ای
یاد میداری تو آن هنگام راکش نداند هیچ مردم نام را
پیش موسی نور تو در طور تافتدر میان نور تو آن نور یافت
آمده و باز رفته مردمانتو همی تابی همیشه در جهان
چند دیدی بر زمین جنگ و قتالفتنه و آشوب و اندوه و ملال
جمله کار و حال مردم دیده‌ایزار او، گفتار او بشنیده‌ای
چند سقراط دیده‌ای مسموم و خوارچند یوسف گشته گرگان را شکار
چند ملت دیده‌ای در این جهانگشته اکنون ناپدید و بی نشان
چند سولون و فلاطون دیده‌ایچند تیمور و هارون دیده‌ای
چند دارا و سکندر دیده‌ایچند روسو، چند ولتر دیده‌ای
چند هامون دیده‌ای چون کربلاچند مردان خدا اندر بلا
دیده یی جمله وقوعات جهانجمله احوال وخصوصات جهان
چند مردم بینی اکنون دلفگارچند بینی شاد و خرم نزد یار
چند می‌بینی گرفتار فراقپر ز آه و عشق و سوز و اشتیاق
تو همی دانی همه راز زمانغافلند اما گروه مردمان
چند دیدی همچو من اندیشناککاستخوانشان شده اکنون خاک
مر تو را هم لیک این دور زمانکرده سست و پیرو و خوار و ناتوان
گر چه بیرونت ببینم تابداراندرونت نیست لیکن آبدار
در نمایش دختر سیمین تنیدر حقیقت پیر و پژمرده زنی
جامهٔ زرین اگر پوشیده‌ایمن همی دانم ز که دزدیده‌ای
از جد خود می ستانی تاب و زیبمادرت را می‌دهی، ای دل فریب!
تو ز پهلوی زمین گشتی جداخود از آن‌سان که شد از آدم، حوا
نجم ارض از شمس تابان شد عیانبود روزی تابدار و نو جوان
آن زمان از وی تو گشتی سرنماهمچو او بودی پر از نور و ضیا
مهر لیکن تان می‌دارد هنوزوین زمین هم بار می‌آرد هنوز
آتش و سوز درونت سرد شدروی تو پژمرده گشت و زرد شد
در درون خود چه ها داشتی ثراکرم و مور و مرغ و چندین چارپا
تو نداری برگ و بار و آب نابوین تنت گشت ست بیمار و خراب
دامنت مانده به چنگال قدرمیت آسا گشته‌ای، آه ای قمر
من چه گویم! این زمین بی تو مبادچشم تو بادا همیشه شوخ وشاد
در نگاهت بینم آثار بقاخاک بر این فکر و رای و قول ما
پرتوت بادا همیشه در جاودانبی تنت هرگز مماناد آسمان
مردمان را نورت امید آور استاز سما بر این زمین مژده بر است
پرتوت چون می‌فتد بر خاکدانمی شود مهمان جمله مردمان
روی دریا زو شود سیماب‌وارکوه و هامون پر زر و رنگ و نگار
می‌گشایی نور خود را بر زمینمی‌شود هر سویش از وی گوهرین
میشوی همراز با اهل جهانهمنشین و همدم بیچارگان
این دل زارم به خود همراه کنخود ز احوال جهان آگاه کن
تا رود با پرتوت بر کوهساربر درختان، بر هوا، بر سبزه زار
بر گل و بر سوسن و بر ارغوانبر سمن، بر بستر سیمین‌بران
کج مرو، ای مه! مشو بیرون ز راهتا نباشد روی دلدارت سیاه
تا نباشند آسمانان بر تو تنگتا نیاید پایت اندر پالهنگ
عشق و سوز از رمز تو اندوختمآتشی اندر دلم افروختم
گرچه مانند تو من خاکسترمدر درونم هست لیکن اخگرم
اندرون و خون تو گشته‌ست سردوین دلم پر سوزش‌ست و آه و درد
پرتوت آید ز خورشید مُنیروین دلم از نور بیچون‌ست سیر
می‌دود هوشم کنون در طور توبوکه نوری یابد اندر نور تو
۱۲۹۷ ه ق / ۱۸۷۹-۸۰ م