بخش ۶ - صبر و امید
ای زمان رفته! حسرت پروریدلخراش و تلخ و ماتم آوری
از تو این دل جز به آه و درد و زارجز به اندوهی ندارد یادگار
هر مصیبت کز دلم بگذشته استبادیء تاثیر دیگر گشته است
گلشن دل را نماند اکنون گُلیسبزهای، یا میوهای، یا سنبلی
خاک شد، خاشاک شد، افسرده شدچاک شد، غمناک شاد، پژمرده شد
غنچهها، گلها، شده محو و تباهمانده گلبن سخت بی برگ و سیاه
تا نباشد حاصل امر آرزویک شکوفه است عمر ما بیرنگ و بو
همچنان کاندر زمستان آفتابسر کشد گهگاه از زیر سحاب
شعلهای از چشمش آید بر جهانباز باشد لیک پنهان ناگهان
آنچنان اندر دلم روی امیددر میان دردها با شد پدید
ناگهان، لیکن شود محو و فنامی نهد اندر دلم دیگر عنا
نیم مرده شمعکی بینم ز دوردر دلم آید ازو تاب سرور
میروم با صد امید و صد شتابوان امید، آن شمع خواب است و سراب
میندانم کیست، کو بی درد و رنجزیست اندر عالم خوار و سپنج
جان و دل همواره اندر زحمتنددر مشاق و غفلت و در محنتند
من ازین بازیچه دوران ماتوین غم من بر قرار و بر حیات
من شوم بیرون ازین دار و دیاراو مگر بعد از وفاتم پایدار
کشتی عمر بشر در بحر دورمی رود همواره پیش باد جور
بادبانش آه و حزن و حسرت استبار او اندوه و یأس و محنت است
در میان موج این بحر غریبافتد و خیزد به صد گونه نهیب
هر نفس در گیر و دار و کارزاردایما در کار و بار و بیقرار
مینتاند لیک هیچ انداختنلنگرش در بحر اکدار و محن
دایماً پیشش سرابآسا امیدناگهان در قعر باشد ناپدید
شد تلف اینجا چنین کشتی هزارتخته یی زان ها نبینم بر کنار!
آنکه مردم را ز حسرت ساخته استدر دلش صبر و امید انداخته است
۱۲۹۵ ه ق / ۱۸۷۸ م