بخش ۱۳ - بر لب جوی
جویبارا! دلنواز آواز توزار و راز و ناز و باز و تاز تو
این دلم را گرچه محزون میکندلیک باز آن حزن ممنون میکند
میروی گه پیچ پیچ و گه درستگاه تیز و گاه لنگ و گاه سست
میروی در سنگساره پر ستیزواله و حیران و زار و اشک ریز
گاه پرناز و خرامان میرویگاه چُست و چو پیکان میروی
گاهگاه اندر میان سبزهزارزیر شاخان درختان همچو مار
گه روی مانند اسب بیعنانصولت و شدت نمای و کف فشان
گاه با رقص آیی و گه با سرودگاه آهسته و گه چون مرغ زود
تا جدا گشتی ز دوست و یار خوداز بر آن دلبر دلدار خود
میروی بیپای و سر قلاش وارگاه خندان، گاه گریان، گاه زار
آتش خورشید کردت زو جداآه تو شد ابر و رعد اندر فضا
هم زآه و آتش هجران تواز سرشگ دیدهٔ گریان تو
ابرها از چارسو طغیان کنندزیر خود خورشید را پنهان کنند
سرتسر جو و هوا گردد سیاهچون درونان و دلان پرگناه
ناگهان اندر میان آسمانبرقها پاشند از هر سو عیان
شعشعه گردد سراسر آسمانتار و پر دهشت بود جمله جهان
کس نبند جز زباران و سحابجز به برق و جز به دود و جز به آب
باچنین جلوهگری ای نازئینپاز میآیی برین روی زمین
تاشود تازه زمین از همّتتتا شود شاد و بکام از وصلتت
هر شکوفه عاشق دیدار توستهرچه بیند چشمم اینجا کار توست
از تو خاک مرده خندان میشودسبزه زار و باغ و بستان میشود
رنگ و بو میآوری از آسمانمیشود روی زمین باغ جنان
گاه برفی، گاه باران، گه سحابگاه برقی، گاه دودی، گاه آب
گه روی سوی سما، گه بر زمینمیشوی جوی و بتازی همچنین
خاک را چون کردهای احیاء و پاککردهای هم دشت و کوهش چاکچاک
میروی اکتون شادان نزد یاربا ترنم، بیدرنگ و بیقرار
تا نباشی واصل جانان توکم نباشد ناله و افغان تو
۱۲۹۳ ه ق / ۱۸۷۶-۷۷ م