گنج

شمارهٔ ۷۸

قافیه: نت۷ بیت
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنتمکش ای گل که بگردن نفتد خون منت
غایت لطف تن از چشم منت کرد نهاناین چه جورست که من می کشم از لطف تنت
خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سرکرد نومیدم ازان نیز صفای بدنت
تو بگفتار در آور نه بقول دگرانهیچ راهی نتوان برد بسر دهنت
لب میگون تو دارد سر خون ریختنمهمه دم می شود این فهم ز رنگ سخنت
چند سازد رسن از رشته جان دلو ز دلمردم دیده کشد آب ز چاه ذقنت
آتشی هست چو فانوس فضولی در تونیست خون اوست نمایان شده از پیرهنت