شمارهٔ ۷۷
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون استبتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است
غم دل سوخت مرا پیش که آرم به زبانقصه درد درونم که ز حد بیرون است
شده از ناوک آهم دل گردون مجروحرنگ خون است شفق نیست که بر گردون است
لب شیرین ترا چون ورق گل خوانمکان صحیفه نه بدین خط و بدین مضمون است
دل دمی نیست که یاد لب لعلت نکندگریه دیده پر خون ز دل محزون است
چه غم از هجر گرت هست کمالی در عشقرخ لیلی همه جا در نظر مجنون است
خواب را کشت فضولی غم او در دیدهاین که بر چهره ام از دیده روان شد خون است