گنج

شمارهٔ ۵۷

تندست یار و بی سببی می کند غضبدارد غضب همیشه بعشاق زین سبب
مطلوب را چو نیست مقام معینیهرگز نمی رسد بنهایت ره طلب
معلوم می شود که ندارد مذاق عشقاو را که از حرارت می می رسد طرب
کام از لبت چگونه بیابند جان و دلدل می رسد بجان ز تو جان می رسد بلب
تو چشمه حیاتی و ما ظلمت فنااز ما هوای وصل تو امریست بس عجب
ما طالب تو و تو گریزان ز قرب مااینست کار ما و تو پیوسته روز و شب
الفت میان ما و تو بسیار مشکل استتو در پس حجابی و ما در ره ادب
چون غیر ممکن است فضولی وصال دوستبیهوده چند در طلبش می کشی تعب