گنج

شمارهٔ ۵۴

مرا ای شمع میل گریه شد در هجر یار امشبتو بنشین گریه دلسوز را با من گذار امشب
بیاد شمع رویش خواهم از سر تا قدم سوزمبرو ای اشک آب از آتش من دور دار امشب
فکندی وعده قتلم بفردا لیک می ترسمکه دیر آمد سحر من جان دهم در انتظار امشب
نهان از خلق دارم عزم کویش حسبة للهمرا رسوا مساز ای ناله بی اختیار امشب
مرا در گریه امروز نقد اشک شد آخرنمی دانم چه سازم گر رسد یارم نثار امشب
متاع خواب را بربوده اند از مردم چشمممگر بخت بد افکندست سوی من گذار امشب
فضولی را قراری بود شبها بر سر آن کوچو راندی از سر کویت کجا گیرد قرار امشب