شمارهٔ ۴۳
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترابیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا
از تو در طفلی جفا می دیدم اما اندکیدر جوانی محض بیداد و جفا دیدم ترا
بی وفایی را نه امروز از کسی آموختیماه من روزی که دیدم بی وفا دیدم ترا
کاشکی هرگز نمی کردم گذر سوی درتدوش با بیگانه چند آشنا دیدم ترا
ای دل ظالم اسیر دام زلف او شدیشکر لله در بلایی مبتلا دیدم ترا
ای رقیب از دیدنت هرگز مرا ذوقی نشدغیر این ساعت که از جانان جدا دیدم ترا
گر نه عاشق چه می گشتی بچشم اشکباربر سر کویش فضولی بارها دیدم ترا