شمارهٔ ۴۱
چون شمع سوخت آتش محنت تن مراغم پاره پاره ساخت دل روشن مرا
بر من بسوخت در غم عشقت دل رقیبشادم که غم بسوخت دل دشمن مرا
واجب شد اجتناب من از ماه پیکرانچون فرض کرده اند بخود کشتن مرا
مردم بداغ لاله رخان گریهای ابرخواهم که لاله زار کند مدفن مرا
سویم نمی کند الم بی کسی گذرتا غم شناخت است ره مسکن مرا
عمریست کز لباس تعلق مجردمنگرفته است دست غمی دامن مرا
از غم مرا نماند فضولی ره گریزبگرفت سیل تفرقه پیرامن مرا