شمارهٔ ۳۹۴
به یاد خاک درش گرچه ای سرشک دویدیبهیچ وجه بگرد مراد خود نرسیدی
بدیدن رخش ای دیده چند میل نماییدرین هوس بنما جز بلا چه فایده دیدی
دلا بعشق شدی چهره بارها بتو گفتمچنین مکن نشنیدی هزار طعنه شنیدی
غزال من ز تو بی وجه بود میل رقیبانتو آهویی عجب است این که از سکان نرمیدی
ترا چه شد که چنین بی جهت بتیغ تغافلعلاقه که میان من و تو بود بریدی
اگرچه هست ترا همچو ما هزار بلاکشهزار شکر که ما را ز بهر جور گزیدی
نمی کشی قدم از رهگذار عشق فضولیبسی ملامت ازین رهگذر اگرچه کشیدی