شمارهٔ ۳۹۳
بی غرض در هستیم آتش نزد شوق گلیکرد از خاکسترم هر ذره را بلبلی
ای صبا گم شد دل آشفته ام بالله بجومو بمو هر جا که بگشایی زبان کاکلی
با خیال زلف او از بس که مالیدم بچشمدر چمن تر ساختم هر جا که دیدم سنبلی
نیست ابرو تا کند خیل خیال او گذربا دو چشم بسته ام بر آب چشم خود پلی
در غم عشقت فضولی بی سرود و ناله نیستعندلیب گلشن شوق است دارد غلغلی