شمارهٔ ۳۸۴
در دیده نور در تن جان عزیز ماییاما چه سود خود را هرگز نمی نمایی
بسیاری رقیبان از بی مثالی تستکم نیست این که باشد شهری و مه لقایی
جز نام دلنوازی ورد زبان ندارمقانون نیم که خیزد از هر رکم صدایی
ماه فلک مثالم خوی دگر گرفتهنازل شده است بر من از آسمان بلایی
در هر دعا برنگی دیدم جفایی از توخاصیتی است بی شک در ضمن هر دعایی
دل جست راه عشقت جان خواست خاک پایتهر یک گرفته راهی هر یک فتاده جایی
نه حقه فلک را بر هم زدم فضولیدر هیچ جا ندیدم درد ترا دوایی