شمارهٔ ۳۷۸
من چه کردم که مرا از نظر انداختهنظر لطف بجای دگر انداخته
هست بنیاد وفای همه خوبان محکمتو سبب چیست که این رسم برانداخته
خشک ساز اشک من ای باد که ضایع نشودخاک راهش که بدین چشم تر انداخته
ای صبا حال دلم چیست دران کوی بگودی شنیدم که بدان جا گذر انداخته
آب شمشیر جفای تو مگر بنشاندآتشی را که توام بر جگر انداخته
سربلند است میان همه اهل نظرتو بتیغ ستم او را که سر انداخته
سبب رفعت قدر تو فضولی این بسکه سر عجز بدان خاک در انداخته