شمارهٔ ۳۷
ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرامن دوستم ترا تو چرا دشمنی مرا
ای جان چه شود زانکه کنم میل زیستنیچون مهربان نه تو که جان منی مرا
یوسف قرار قیمت خویش از زمانه یافتای در بی بها تو از او احسنی مرا
شمعم من آتشی تو ز تو دوریم مبادزیرا حیات بخش دل روشنی مرا
مانند شمع سوخته حسرت توامبا آنکه صبح وش سبب مردنی مرا
من لاله بهار غمم شبنمم توییای گوهر سرشک که در دامنی مرا
در عشق جز تو نیست فضولی حسود منمعلوم می شود که شریک فنی مرا